لحظههایی دورهات میکنند؛ لحظههایی توأمان دلیری و زیبایی ؛ لحظههایی بیگانه از رنگهای تعلق و نسبت...
لحظههایی گرگر شمعهای بیشکست در مصاف توفانهای پرمهابتاند...
لحظههایی تندرآسایند؛ کوتاهاند، اما نافذ و ماندنی و رعشه بر حواس رسته از غفلت تناند...
لحظههایی میرسند که شناسنامه هویتمان را میگذارند جلومان...
لحظههایی از راه میرسند که پروانههای شادیهای نامریی بر هالة شمع عارفانهها و عاشقانههایت میریزند و محاصرهات میکنند. لحظههایی که تنها فرصت انتخاب عشق را داری و جرأت یگانه شدن..
لحظههایی میرسند که عاطفه، وظیفه، همت و غیرت ملی و میهنیات دورهات میکنند و مثل باران از هوا و از کوه، به طرفت سرازیر میشوند. لحظههایی که تنها فرصت پارو زدن به جانب دریا را داری...
لحظةی میرسد که روز 3ژوئیه 2003 است. روزی که همهٴ لحظهها را به هم میرساند تا تو هستیات را حس کنی، زمزمه کنی، از خودت دور شوی و در همه تکثیر. همان هنگامهیی که طبلهای جهان برای رقصت، کفاف نمیدهند...
لحظههایی میرسند که خویشتن گمشدهات را مییابی و به تنهایی نشان و خلاصةی از همهای. این کار، کار عشق است و آزادی. کار، کار نردبان عشق است که بر پلهاش، همه جا میشوند. این همه سخاوت را 3ژوئیه برایت هدیه آورد...
لحظههایی میآیند که حس و نشاط وقار بزرگیات با حس و نشاط معصومهگی کودکانهات گره میخورد و تو نمیدانی کدامی؛ اما میدانی انسانی و دنیایی هستی نامکشوف. در تلاقی همین دو حس است که ندایی سروشت میدهد: رسیدن به آرزوها چقدر شکوهمند است ...
لحظههایی میرسند که بر شادی فوارهٴ خون رفتگان عاشقی و بر آستان و طلیعهٴ سپیدهٴ خجستهٴ آزادی...
لحظههایی دورهات میکنند؛ لحظههایی بیگانه از رنگهای تعلق و نسبت...
گرگر لحظههایی بیشکست در مصاف توفانهای پرمهابت، شبانههای بینهایتی را به سپیده میکشانند...
3ژوئیه، تلاقی همهٴ این لحظهها برای من، برای تو، برای او، برای همهٴ ضمیرهای انسانی و میهنی. روزی که ایران دلیری و زیباییاش را دیدار کرد..
لحظههایی گرگر شمعهای بیشکست در مصاف توفانهای پرمهابتاند...
لحظههایی تندرآسایند؛ کوتاهاند، اما نافذ و ماندنی و رعشه بر حواس رسته از غفلت تناند...
لحظههایی میرسند که شناسنامه هویتمان را میگذارند جلومان...
لحظههایی از راه میرسند که پروانههای شادیهای نامریی بر هالة شمع عارفانهها و عاشقانههایت میریزند و محاصرهات میکنند. لحظههایی که تنها فرصت انتخاب عشق را داری و جرأت یگانه شدن..
لحظههایی میرسند که عاطفه، وظیفه، همت و غیرت ملی و میهنیات دورهات میکنند و مثل باران از هوا و از کوه، به طرفت سرازیر میشوند. لحظههایی که تنها فرصت پارو زدن به جانب دریا را داری...
لحظةی میرسد که روز 3ژوئیه 2003 است. روزی که همهٴ لحظهها را به هم میرساند تا تو هستیات را حس کنی، زمزمه کنی، از خودت دور شوی و در همه تکثیر. همان هنگامهیی که طبلهای جهان برای رقصت، کفاف نمیدهند...
لحظههایی میرسند که خویشتن گمشدهات را مییابی و به تنهایی نشان و خلاصةی از همهای. این کار، کار عشق است و آزادی. کار، کار نردبان عشق است که بر پلهاش، همه جا میشوند. این همه سخاوت را 3ژوئیه برایت هدیه آورد...
لحظههایی میآیند که حس و نشاط وقار بزرگیات با حس و نشاط معصومهگی کودکانهات گره میخورد و تو نمیدانی کدامی؛ اما میدانی انسانی و دنیایی هستی نامکشوف. در تلاقی همین دو حس است که ندایی سروشت میدهد: رسیدن به آرزوها چقدر شکوهمند است ...
لحظههایی میرسند که بر شادی فوارهٴ خون رفتگان عاشقی و بر آستان و طلیعهٴ سپیدهٴ خجستهٴ آزادی...
لحظههایی دورهات میکنند؛ لحظههایی بیگانه از رنگهای تعلق و نسبت...
گرگر لحظههایی بیشکست در مصاف توفانهای پرمهابت، شبانههای بینهایتی را به سپیده میکشانند...
3ژوئیه، تلاقی همهٴ این لحظهها برای من، برای تو، برای او، برای همهٴ ضمیرهای انسانی و میهنی. روزی که ایران دلیری و زیباییاش را دیدار کرد..