728 x 90

وحید بنی‌عامریان

وحید بنی‌عامریان
وحید بنی‌عامریان

در یک جنایت وحشیانهٔ دیگر توسط دژخیمان رژیم آخوندی بامداد امروز شنبه ۱۵فروردین دو مجاهد قهرمان وحید بنی عامریان و ابوالحسن منتظر در زندان قزلحصار سر بدار شدند.

خبرگزاری قضاییهٔ جلادان دلیل اعدام این دو مجاهد سرفراز را «عضویت در مجاهدین با هدف برهم زدن امنیت نظام»، «انجام عملیات و تهیه لانچرهای انفجار» و «اقدامات متعدد و انفجارهایی در سطح شهر تهران» اعلام کرد.
خبرگزاری قضاییهٔ جلادان: وحید بنی‌عامریان «عضو تیم تشکیلاتی مجاهدین در این پرونده بوده که به همراه ابوالحسن منتظر در حالی‌که قصد انجام عملیات پرتاب لانچر را داشتند با چهار قبضه لانچر» دستگیر شده است.
خبرگزاری قضاییهٔ جلادان: ابوالحسن منتظر «کارگاه ساخت لانچر و بمبهای دست‌ساز» ایجاد کرده و «با همکاری دیگر اعضای تیم اقدامات مسلحانه در راستای اهداف مجاهدین انجام داده» است.
مجاهد قهرمان وحید بنی‌عامریان، ۳۳ساله، مهندس برق و فوق‌لیسانس مدیریت در دی ۱۴۰۲ دستگیر شد، او از سال ۹۶ چند نوبت دستگیر شده و جمعاً شش سال زندانی بوده است.
مجاهد قهرمان ابوالحسن منتظر ۶۶ساله، دارای مهندس معماری از زندانیان سیاسی زمان شاه و هم‌چنین دهه۶۰ است که در سال‌های ۹۶، ۹۷ و ۹۹ نیز چند بار دستگیر و زندانی شده است. وی آخرین بار در ۳۰ آذر ۱۴۰۲ دستگیر شد و جمعاً ۱۱سال را در زندانهای رژیم آخوندی به‌سر برد.
دژخیمان رژیم آخوندی روز دوشنبه ۱۰ فروردین نیز مجاهدان قهرمان محمد تقوی و اکبر دانشورکار و روز سه‌شنبه مجاهدان قهرمان بابک علیپور و پویا قبادی را در زندان قزلحصار به دار آویختند.

*****

تجدید عهد وحید بنی‌عامریان پس از انتقال بهروز احسانی به قزلحصار

تجدید عهد

دیروز که آقا بهروز را از پیش ما برای اجرای حکم اعدام ربودند و صدای شعارها و بعد خبر درگیری‌اش را – در حالی که در محاصره مأموران جنایتکار بوده – شنیدم، درس جدیدی از جنگ و شورش بر تعادل‌قوا گرفتم که حقا از یک مجاهد خلق برمی‌آید. همو که بر سر جانش چانه نمی‌زند و سبکبار و سبک‌بال آماده‌ٔ فدای جانش برای رهایی مردم‌اش است. خود را در موقعیت و ابتلایی که او با آن در آن لحظات و در حال حاضر – که در بند امن قزلحصار است – مواجه بود و هست، ‌تجسم می‌کنم و نیازمندم که انتخابم را بار دیگر تجدید کنم تا آن را از زنگارهای نه‌جنگ و سستی پاک کنم تا بتوانم مثل او باشم.

حال که ولی‌فقیه جنایتکار در وحشت از قیام‌های آتشین خلق، کمر به اعدام کانون‌های شورشی بسته است، خطاب به مأموران کثیف اطلاعات و دژخیمان جنایتکار که در تمام دوران بازجویی و در بیدادگاه، در حسرت اعلام برائت من از سازمان و راه و رسم پرافتخار مجاهدین بودند و ماندند، هم‌صدا با بهروز، مهدی و مثل همه سربداران ۶۷ اعلام می‌کنم:

«اگر بهای زنده ماندن، دست شستن از نام مجاهد خلق است، پس ننگ بر این زندگی! این از آن شما باد!»

اما به‌عنوان عضو کوچکی از ارتش بزرگ آزادی، عهدم را با برادر مسعود چنین تجدید می‌کنم:

«می‌خواهم چنان درسی به رژیم بدهم که معنای کانون شورشی را بار دیگر بفهمد و به عیان ببیند که چگونه نسل‌های پیاپی از چشمه جوشان تبیین جهان تو می‌نوشند، زنده می‌شوند، برمی‌خیزند، تا پای جان و بی‌منت می‌رزمند و تکثیر می‌شوند و حتی اگر دست‌شان هم بسته شود، به‌صورت کثیف دژخیمان تف می‌اندازند».

و سوگند یاد می‌کنم که تا وقتی در زندان هستم، تمام تمرکزم را برای پیشبرد خطوط سازمان به کار گیرم و اگر هم حکم اعدام‌ام تأیید شد و خواستند مرا بربایند یا در پای چوبه‌های دار، به دژخیمان بیابیا بگویم و پرده‌ٔ آخر وفای به پیمانم با خدا و خلق و راهبرانم، این شعارها باشد:

«مرگ بر خامنه‌ای – درود بر رجوی»

باشد که مثل همیشه، دعای شما تضمین  اجرای تعهداتم باشد.

۸بهمن ۱۴۰۳

وحید بنی‌عامریان – بند ۴ اوین

*****

 نقشه مسیر ۱۴۰۵ وحید بنی‌عامریان- تجدید عهد و نقشه مسیر در شب‌های قدر (رمضان۱۴۰۴) 

مجاهد قهرمان فرمانده وحید بنی عامریان

نقشه مسیر ۴۰۵

تجدید عهد و نقشه‌ مسیر در شب‌های قدر (رمضان ۱۴۰۴)

به نام خدا

روزهای وصلم به سازمان در آن تابستان مبارک ۹۳ مصادف با شب‌های قدر بود و من با دم

مسیحایی یک اشرفی که از علی برایم گفت و از معنای قدر، احیا شدم!

یادم می‌آید آن روزها فضای اجتماعی سیاسی خیلی با امروز متفاوت بود کسی دم از انقلاب و قیام نمی‌زد به جز مجاهدین و این مجاهدین بودند که در شرایطی که در لیبرتی زیر موشک و در محاصره بودند و رژیم تمام منطقه را گرفته بود و چشم‌انداز روشنی را نمی‌توانستم ببینم،

«وعده‌ٔ فتح» می‌دادند! من که نمی‌فهمیدم! فقط می‌دانستم که نمی‌توانم با دنیای رایج ارتجاع و استعمارزده کنار بیایم. می‌دانستم تنها چیزی که به زندگی‌ام معنا می‌بخشد بودن با مجاهدین و استشمام ارزش‌های انسانی آن‌هاست. آن موقع «هزار اشرف» اعلام شده بود و من هیچ درکی از این‌که چطور این استراتژی در تداوم و تکامل خودش قرار است رژیم را سرنگون کند، نداشتم!

ایضاً هیچ درکی از آزمایشاتی که قرار است در مقابلم قرار بگیرند، نداشتم.

امروز اما دنیای‌مان به کلی متفاوت از آن روزهاست. آزمایش آزمایشات همه‌ٔ ماست... .

همین الآن جنگنده‌ها بر فراز زندان می‌چرخند! دنیای عجیبی است. کانون‌ها در عملیات قهرمانانه به بیت‌العنکبوت به واقع سقف شکستند. قبل از آن همه‌ٔ شهرهای ایران عرصه‌ٔ نبرد شورشگران بود و در آستانه‌ٔ آزادسازی.

در چنین فضایی اما کرکس‌ها سر رسیده‌اند! تا حاصل خون‌های تمام این سالیان را بربایند.

و من خود را بیش از همیشه مخاطب پیام برادر می‌بینم که گفتند: «آزمایش آزمایشات» راستش نمی‌دانم چه خواهد شد. امّا آنچه که در ذهنم می‌چرخد، پایان جنگ و آغاز شتابان سرکوبی تمام‌عیار برای سدبستن در برابر قیامی محتوم با پیشتازی کانون‌هاست.

در این صورت شاید که این آخرین نقشه مسیرم باشد؛ و این به واقع ساده‌ترین تابلوست! اما آنچه که به من مربوط است و باید تعهدش را بدهم، این است که تحت هر شرایطی و هر فتنه‌ای و هر ابتلاء سخت و سهمگینی، با چنگ زدن به اصول و محکمات، مؤمن و تحت فرمان رهبری باقی بمانم و با پرکردن حفره‌ها و ضعف‌ها، در انجام وظایفم بهتر عمل کنم.

تعهدی را که همواره مجاهدین می‌دهند، امروز برایم مقداری عینی‌تر شده است: «تالله لاکیدن اصنامکم» فی‌الواقع پیرامون‌مان را از زمین و هوا دشمنان خدا و خلق پر کرده‌اند و در درون هم، ف و ج به اشکال جدید نمودار می‌شوند.

باید بجنگم و می‌جنگم! دوشادوش یارانم و در رکاب برادر مسعود و خواهر مریم بتوانم فاصله‌ام را با آن رزمنده‌ای که مد نظر رهبری و در تراز دوران است، پرکنم تا مبادا حقوق خلق‌مان را و خون و رزم سالیان برادران و خواهران‌مان را به یغما ببرند.

بار خدایا! به حق مولای متقیان و به حق فاطمه زهرا، برادر مسعود و خواهر مریم و همه مجاهدینت را یاری بفرما و مرا در وفای به عهدم ثابت‌قدم بدار.

 

رمضان ۱۴۰۴ ـ قزلحصار

۱۴۰۴/۱۲/۱۸

وحید بنی‌عامریان

***

چهلمین روز شهادت و سربدار شدن قهرمان مجاهد خلق فرمانده وحید بنی‌عامریان
صدای وحید بنی عامریان - زندان قزلحصار

 

«مامان جان، سلام.

در شرایطی این پیام رو برای تو می‌فرستم که بهروز و مهدی رو اعدام کردند و ما هم در صف اعدام قرار داریم تا خواست خدا چی باشه هم‌چنان که بهروز آیه قرآن رو یادآوری و پای ابلاغیه‌اش نوشته بود.

کُلُّ نَفْسٍ ذَآئِقَةُ الْمَوْتِ هر نفسی دیر یا زود مرگ رو تجربه می‌کنه و خوشا اونهایی که به‌قول امام علی در خطبه شصت و چهار نهج‌البلاغه وصف حالشون چنینه آماده‌ٔ مرگ باشید که بر شما سایه افکنده است چون مردمی باشید که بر آنها بانگ زدند و بیدار شدند و دانستند که دنیا خانه جاویدان نیست و آن را با آخرت مبادله کردند خدای سبحان شما را بیهوده نیافرید و به‌حال خود وا نگذاشت میان شما تا بهشت یا دوزخ فاصله‌ٔ اندکی جز مرگ نیست.

بله مرگ بر همه‌ٔ ما مقدر شده و ما در مکتب قرآن آموخته‌ایم که دنیا رو محل آزمایش بدانیم و مرگ را گذرگاهی به سوی دنیای دیگری که حسابرسی می‌شویم از مکتب امام حسین آموخته‌ایم که إنما الحیاةُ عَقیدهٔ و جِهاد و همانا که معنای زندگی انتخاب آگاهانه آرمان و عقیده منطبق با مسیر توحیدی آفرینش و سپس مجاهدت در این مسیر باشکوه و البته پر درد و رنجه.

تا باز هم به‌قول قرآن یَا أَیُّهَا الْإِنسَانُ إِنَّکَ کَادِح إِلَیٰ رَبِّکَ کَدْحًا فَمُلَاقِیهِ و انتهای این کدح و حرکت ملاقات پروردگار است.

بله مامان جان تو این آیه‌ها رو خوب می‌شناسی و بارها برام خوندی و یاد دادی. ایدئولوژی ما پاسخ روشنی به مسأله مرگ دارد و قرآن و نهج‌البلاغه رو که باز کنیم و تاریخ انبیاء و امام‌ها رو که بشنویم پر است از یادآوری معنا و فلسفه پرشکوه زندگی پس فقط باید به حقیقت خاشعانه گردن بگذاریم. ولی آزمون من و ما چیه تو این زندگی؟ بذار برگردم به دوران کودکی زمانی که فقر همکلاسی‌هام وجدان کودکانه‌ام رو آزرده می‌کرد و روزی از تو خواستم که کفشی که از حاج بابا برام خریده بودی رو به کفش ساده‌تر عوض کنی چرا که نگاه‌های مظلومانه و حسرت‌بار شریفی و محمدی و کرمی را با کفشای پاره و لباس‌های مندرس شان روی خودم حس می‌کردم و این درد من رو با اونها پیوند می‌داد تو درخواستم رو پذیرفتی و کفش ساده‌تری برام خریدی و من یقین کردم که کارم درست بوده یقین کردم که نباید فقط به فکر خودم باشم و از اون پس هر بار که غذای خوبی داشتیم قایمکی لقمه می‌گرفتم در کیفم می‌گذاشتم تا در نوبت عصر مدرسه برای آنها ببرم و برق چشمانشان را مزد بگیرم و خوشا به‌حال من که در دامن مادر پاکی چون تو بزرگ شدم.

اما با همه‌ٔ اذیتهایی که یک فرزند برای مادرش داره بالاخره بزرگ شدم و پا در جامعه گذاشتم تا حالا دردهای بیشتری رو می‌دیدم و ریشه‌ٔ اون دردها رو باید می‌شناختم، همزمان که روح جوانم آزرده دیدن دردهای هم‌نوعان تحت ستمم بود به‌دنبال پیدا کردن معنای زندگی بودم زندگی چه می‌تونست باشه؟ درس خوندن و دانشگاه رفتن و شغلی دست و پا کردن و ازدواج کردن و چه‌بسا خدمتی به جامعه کردن؟ این شرافتمندانه‌ترین و تجویز شدنی‌تر نوع زندگی بود که به‌خصوص در دسترس من بود به صفت دانش‌آموزی که از قضا درسش هم بد نبود اما کارتن خواب‌ها و دستفروش‌ها و میلیون‌ها خانواده‌ای که زیر خط فقرند و صدها هزار جوانی که معتاد میشن و میلیون‌ها استعدادی که پرپر میشن و تبعیض و سرکوب زنان چه؟ آیا هم‌چون دوران کودکی می‌شد با لقمه‌ای نان از سفره خود زدن یا کفشی ساده‌تر پوشیدن برای تسکین وجدان مسأله رو حل کرد؟ بله من از در پاسخ به ندای وجدان به وادی سیاست کشانده شدم. وادی که بسیاری از مدعیان و بازیگران هفت‌خطش رو با شرافت میانه‌ای نبود و باید هوشیار می‌بودم و در جست‌وجوی راه درست به بیراهه‌ها در نمی‌غلتیدم. در این کوشش و کنکاش اما با ستارگانی آشنا شدم که دردشان از جنس دردی بود که من داشتم و نگاهشان به سیاست نه از در قدرت‌طلبی و دو دوزه‌بازی بلکه صداقت و فداکاری برای رفع ستم و تبعیض بود من بی‌نام و نشان‌های خاوران را بازخوانی کرده بودم امثال معصومه دوست تو و منصور و سی هزار قهرمان امثال آنها. دیگر انگار اونها رو می‌شناختم انگار پیوندی ناگسستنی میان من و اونها برقرار شده بود انگار در لحظه‌های قبل از اعدام می‌فهمیدم که به چه می‌اندیشیده‌اند و چه اشتیاقی داشته‌اند به یک‌باره همه‌ٔ آنچه که برام معما بودند از دلیل زندان بابا و اخراج و از مدرسه تا ترس و یاس حاکم بر جامعه و سرنوشت انقلاب پنجاه و هفت همه و همه در یک پازل کنار هم جور شدند و من در آستانه انتخاب یک زندگی از جنس دیگر قرار گرفتم همه اینها که می‌گویم یک‌دفعه و آنی نبود سال‌ها طول کشید صادقانه بگویم وجدانم و عواطفم نسبت مردم آن‌قدر حساس نبود و خود خواهیم اونقدر کم نبود که با یک‌بار دیدن فقر و درد و تبعیض و یک‌بار سرکوب صدای حق دست به انتخاب بزنم نه یک‌بار بلکه صدها بار باید تازیانه بر وجدانم زده می‌شد تا از خودخواهی هایم فاصله بگیرم و در نهایت پیوستم به این راه پر فراز و نشیب پرسنگلاخ پر از دلهره پر از رنج‌ها و فراق‌ها و صد البته پرشور و زیبا از آن جهت زیبا که انسانیت خودت را از بند اسارت و اجبار ظالمان رها یافته می‌بینی و آزاد و رها می‌شوی و با برادران و خواهرانی هم آرمان و همجنس خودت پیوند پیدا می‌کنی و هر روز جلوه‌های زیبایی از شرف و انسانیت رو می‌بینی که هیچوقت در زندگی عافیت طلبانه نمی‌تونستی پیداشون کنی.

مامان جان.

دشمنان و قاتلان مردم ایران بازجویان وزارت اطلاعات بارها در اتاق‌های بازجویی سعی کردند که عواطفی رو که نسبت به تو دارم تحریک کنند تا مرا بشکنند دلسوز تو شده بودند و می‌گفتند به‌خاطر مادرت دست بکش. راستش را بخواهی من همیشه با عواطفی که نسبت به تو داشتم در جنگ بوده‌ام، بارها در انفرادی به یاد تو دور از چشم دژخیمان بغض کردم آنجا که در کرج با تو خداحافظی کردم و نمی‌دانستم که چه در پیش است آخرین دیدار را می‌گویم ساعتها اشک ریختم اما یک انقلابی یک هوادار مجاهد عواطفش به گستره‌ٔ تمام کودکان یتیم بینوا، تمام مادران داغدار، تمام زنان سرکوب‌شده، تمام کارگران زحمتکش وسعت یافته است.

مامان جان من معنای زندگی را در شوریدن علیه ظلم در فدا کردن خود در راه آرمان آزادی و عدالت پیدا کردم و معنای حرفهایی که می‌زنم رو خوب فهم کردم چون من در فضای مجاهدین تنفس کردم و از میان چندین بار دستگیری صدها روز انفرادی بازجویی و شکنجه صدها بار راهی که انتخاب کردم رو باز بینی کرده و به حقانیتش ایمان آوردم کسی که با مجاهدین آشنا شده و مناسبات انسانی‌اش رو لمس کرد دیگر آدم سابق نمی‌شود. بدان که ایستادگی تو و صبر و استقامت تو در این مسیر به‌عنوان یک مادر بخشی از مبارزه ما علیه ظلم و ستم است.

وَاللَّهُ سَمِیع عَلِیم و خدا شنوا و دانای به دل‌های ماست. این را بدان که روزی ما در این دنیا از هم جدا خواهیم شد و یکی از ما زودتر از دیگری اما مهم است که زندگیمان را چگونه گذرانده باشیم و به آزمایش‌های اون چگونه پاسخ داده باشیم و امروز حکم اعدام ما آزمون بزرگی برای من و توست و خداوند نظاره‌گر من و توست. از تو می‌خواهم برای من دعا کنی که به پای عهدی که با مردم ستمدیده‌مان با مسعود و مریم و با خدای خود بسته‌ام وفادار بمانم و از مرگ نترسم و اگر بهای این وفای به عهد، جان ناقابلم باشد مشتاقانه اون رو بپردازم و عواطفم به تو و به خانواده و به همه‌ٔ برادران و خواهرانی که حالا به اندازه‌ٔ شما دوستشان دارم پایم رو سست نکنند و خلاصه برام دعا کن که ذره‌یی سستی در گام هام ایجاد نشه و من هم برای تو دعا می‌کنم که همان‌گونه که محکم ایستاده‌ای صبور و مقاوم باشی و به هزاران مادری فکر کنی که فرزندان بیمارشون رو به‌خاطر نداشتن پول درمان از دست دادند هزاران مادری که فرزندان عزیزشون رو در خیابان‌ها و زندانها به‌شهادت رساندند تنها به جرم حق‌خواهی. برای تو دعا می‌کنم که هم‌چون مادری که داستانش رو به‌نقل از مولوی برات خوندم دین و ایمانت رو در برابر این دژخیمان محکم نگهداری. از خدا می‌خوام هر آنچه که خیره برای خلقمون رقم بزنه و چه افتخاری بالاتر از این‌که من و تو بهای این درد و رنج را بپردازیم و در سرنوشت خیر خلق مون اثرگذار بوده باشیم».

مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ما

غافل از آن‌که خدا هست در اندیشه ما

 

*****

نامه وحید بنی‌عامریان به عزیز رضایی
نامه به مادر شهیدان
مادر عزیزم، سلام و درود بیکران!

 

قبل از هر چیز امیدوارم که حالتان خوب باشد و این نامه به دست‌تان برسد.
سال ۹۵ بود که روزی یک فایل ویدیویی این «هدیه‌ٔ ویژه» به دستم رسید. مشتاقانه بارها و بارها پیغامی را که شما در حاشیه‌ٔ یک آکسیون مربوط به جنبش دادخواهی ضبط کرده بودید، نگاه می‌کردم و از این‌که مخاطب مادر عزیز و انسان
والامقامی قرار گرفته‌ام، سرشار از انرژی و انگیزه و افتخار شدم.
و از آن پس در تداوم سخت‌ترین شرایط و ابتلائاتی که در مسیر مبارزه با آن مواجه شدم، صدای الهام‌بخش شما در ذهن و ضمیرم طنین‌انداز می‌شد و با یادآوری عهدهایم، گام هایم را استوارتر می‌کرد.
در سلول‌های انفرادی، در لحظات هجرت از خانه و خانواده، در تبعیدگاه یا زندگی مخفی، در بیدادگاه‌ها و لحظات چشم در چشم شدن با دژخیمان و در بندهای زندان، هیچ‌گاه نبوده است که چهره‌ٔ شما در برابرم تصور نشده باشد.
آخرین بار دو ماه پیش بود که من و سایر برادرانم را که زیر حکم اعدام هستیم، از زندان تهران بزرگ به سلول‌های انفرادی قزلحصار منتقل کردند و ما هر شب در انتظار اعدام به سرمی بردیم. ناگهان یاد شما افتادم و با خود گفتم: ۹ سال از آن روز می‌گذرد و حالا من در آستانه‌ٔ اعدام هستم و از ته دل خدا رو شکر کردم که به من توان داد و بر سرم منت نهاد تا به جمله‌ای که آن روز در جواب پیغام شما فرستادم، عمل کنم و دوست داشتم بدانید که من دارم به عهدم و فا می‌کنم. گفته بودم که «مرا فرزند خود بدانید و یقین کنید که آن پرچمی که در دست فرزندان شهید شما بود را محکم در دستانمان نگه داشته‌ایم».
چند روز بعد ما را به بند عمومی‌ آوردند و حالا فرصتی پیش آمد که این نامه را برای شما بفرستم. راستش هدف از این نامه نوشتن ام به شما چند نکته بود؛ اولاً بیان تأثیر مستمری که آن پیام شما در این سالیان بر روی من داشت.
دوماً پیوند عمیقی که میان خودم و شما ـ به‌عنوان نمونه‌ای از همه‌ٔ مادران قهرمان ـ حس می‌کردم. سوم این‌که دوست داشتم بدانید که من هنوز بر عهدم با مجاهدین و برادر مسعود و خواهر مریم، اشرفیها و همه‌ٔ شهیدان هستم و خواهم بود تا آخرش!
و چهارم این‌که مژدگانی بدهم که هم‌چنانکه برادر مسعود در امجدیه خطاب به مادران گفته بود به جای هر فرزندی که شهید شده صدها و هزاران فرزند جایشان را پر می‌کنند.
آری! می‌خواهم بدانید که نسل جدید شورشگر در همه جا تکثیر یافته‌اند. «ما بیشمار انیم!»
مادر عزیز همه‌ٔ ما! برایتان دعا می‌کنم و آرزوی دیدار و دست بوسی دارم برای ما و پایداریمان دعا کنید.

فرزند شما
وحید بنی عامریان
واحد ۴ قزلحصار
 ۱۴۰۴/۷/۲۲

*****

تجدید عهد وحید بنی عامریان در شصتمین سالگرد تأسیس سازمان

سلام!
این نامه را در سالگرد تأسیس سازمان در شرایطی برای شما می‌نویسم که تا چند روز پیش به همراه همرزمانم در سلولهای انفرادی بند امن قزلحصار - همان جا که قبل از ما بهروز و مهدی را برای اعدام برده بودند – در انتظار اعدام بودیم.
محمد تقوی که از شاهدان قتل‌عام ۶٧ بوده و مورس زدن را از همان زمان آموخته و به ما جوان‌ترها هم یاد داده بود، حالا در سلول کناری من و در حال تمرین مورس با او بودم که ناگهان پیوندی عمیق‌تر میان خود و همه‌ٔ برادران و خواهران سربدار و تیرباران شده احساس کردم. این احساس محصول تجربه‌ٔ لحظات و شرایطی بود که حالا برایم عینیت یافته بود. یاد آخرین مورس های مجاهدین بنیان‌گذار و آخرین مورس های سربداران ۶٧ افتادم که خاطرات پرشورش را بارها شنیده بودم.
به دیوار سنگی سلول تکیه دادم و یاد جمله برادر مسعود افتادم که «مجاهدین نگهبانان حرمت کلمات هستند». با خود گفتم کلمه‌ٔ «پایداری»، کلمه‌ٔ «می‌توان و باید»، کلمه «کس نخارد» و کلمه‌ٔ "آزادی"، کلماتی هستند که ۶۰ سال است مجاهدین رودررو و چنگ در چنگ با دو دیکتاتوری شاه و شیخ، بهای آن را با تختهای شکنجه، چوبه‌های دار، هجرت از دیار، ترک خانه و خانمان و هفت خوان که نه! هفتاد خوان ابتلا می‌پردازند! به جملات برادر به کاندیداهای عضویت که مضمون آن چنین بود: زندگی عرصه آزمایش است و آنچه که در زندگی از دست می‌دهیم، دیگر نه مایه‌ٔ حسرت که مزید رشد است، اگر که در مسیر درست باشیم.
به خودم و انتخاب هایم و زندگی‌ام نگاهی دوباره انداختم و گویی که به فهمی عمیق‌تر و عینی‌تر از مفهوم «صدق و فدا» دست یافته باشم، با همه‌ٔ شهیدان تجدید پیمان کردم که در پرداخت بهای آخرین دارایی ام، درنگ و سستی نکنم تا در شمار آنانی قرار بگیرم که با دنیای استثمار سازش نکردند! حکمفرمایی بتان و نابودی نسلها و سرکوب خلق را دیدند، اما بر کلام سرخ و ممنوعه‌ٔ «توحید» استوارانه ایستادند.
چندی بعد از انفرادی خارج شدیم و به بند آمدیم و در کنار همرزمانمان هستم و در آستانه‌ٔ شصتمین سالگرد تأسیس سازمان می‌خواهم همان عهدی را که در آن شرایط بستم، بار دیگر با شما تجدید کنم. با این تفاوت که طی روزهای اخیر در سطح فهم خودم و استمداد از منطق استقرایی، احساس و درک متفاوت‌تری نسبت به شما پیدا کرده‌ام. خودم را در برابر گوهری تا بدان پایه مسئولیت پذیر- که مسئول اول همه‌ٔ مجاهدین است - بسیار شرمسار یافتم. اما خود را راضی کردم که این منم که نیازمند نوشتن و تجدید عهد با شما هستم و پاهایم را در شرایط سخت، سفت می‌کند.
پس این بار با احساسی ژرف‌تر با شما عهد می‌بندم، با زدودن مستمر زنگارهای فردیت و جنسیت و چنگ زدن به جهاد اکبر، ظرفیتم را برای پذیرش مسئولیتهای بیشتر و جنگ بیشتر با رژیم، بالا و بالاتر ببرم و در این شرایط خطیر، نقش خود را در زندان – به‌ویژه به‌عنوان زندانی هوادار مجاهد زیر حکم اعدام - آن‌طور که به انتظارات شما نزدیک‌تر باشد، ایفا کنم.

حاضر حاضر حاضر
وحید بنی عامریان
۱۴۰۴/۶/۱۲ زندان قزلحصار

*****

 

نامه مجاهد قهرمان وحید بنی عامریان از زندان قزلحصار 

به: خواهر مریم
تو دیدی هیچ عاشق را که سیری بود از این سودا
تو دیدی هیچ ماهی را که او شد سیر از این دریا؟
خواهر مریم عزیز! هزاران درود و خدا قوت!
شما اسم مرا در کنفرانس جوانان به زبان آوردید و من منقلب شدم و در لحظه، احساسات خیلی متلاطم و دامنه داری داشتم که اشکم را سرازیر کرد و در نهایت آنچه که باقی ماند، از یک‌سو شرمساری و از سوی دیگر احساس نیاز به دادن تعهدات بالاتر و هم‌چنین احساس دین شدید نسبت به شما بود خواهر مریم!
مادی‌اش این‌که بیشتر با شما و انقلاب شما حرکت بکنم. چرا که اتفاقاً در این هفته‌های اخیر، با وجوه پیچیده‌تری از ایدئولوژی جنسیت مواجه شدم مرا در شناخت آن و آموزش قوانین عبور خیلی کمک کرد و از این رهگذر با خود شما هر چه پیوند عمیق‌تری احساس کردم.
بگذریم! به‌عنوان پیام به شما:
۱-هر جا اسمی از من برده می‌شود، مهاجمانه به رضایت از خود هیهات بگویم و تعهد جدیدی بدهم.
۲-خواهر مریم با این کار نشان داد چه انتظاراتی از من و امثال من دارد و باید بیشتر با انقلاب او حرکت کنم (که دقیقاً ضد ف و ج و این لحظات است) باید قیمت بیشتری بدهم و او را اثبات کنم.
۳-به لحظه دیده شدن، با یادآوری بی‌نام و نشانی اشرفی‌ها، تهاجم کنم.


وحید بنی عامریان - زندان قزلحصار- ۱۴۰۴/۸/۹

 

*****

مجاهد قهرمان فرمانده وحید بنی عامریان در حرم امام رضا

«بنام خدا و به‌نام خلق قهرمان ایران. رهبرم مسعود از آستان پر شکوه هشتمین پیشوای شهید شیعیان بر تو و مجاهدین پاکبازت درود می‌فرستیم.

امروز سی دیماه سالروز آزادی تو از شکنجه‌گاههای پهلوی است، روزی که سیل خروشان خلقی خسته از زنجیر و بیداد می‌رفت تا پیشتازان مبارزه برای آزادی را در آغوش کشد و تو دقایقی چند مهمان شانه‌های مردمی عاشق بودی حال آن‌که سال‌ها بود که بار امانت خلق و مسئولیتی کوه‌افکن بر دوش تو و هم زنجیرانت به سوی مقصد رهایی حمل می‌شد. و اکنون که دمی از زندان و شکنجه و اسارت آسوده می‌گردی طولی نمی‌کشد که غم سرنوشت خلق و درد باز پس گرفتن انقلاب غارت شده این میهن خواب از چشمانت می‌رباید، هر که در این بزم مقرب‌تر است جام بلا بیشترش می‌دهند. برادرم مسعود مرا  نه قدرت درک رنج تو و یارانت هست و نه واژگان را آن توان که شکوه نیم قرن، فدا و فدا و فدا و باز هم فدا را بر زبان براند. یا بر صفحات قطورترین کتابها بنگارد که می‌تواند قطره‌ای از دریای بیکران رنجهای تو را حس کند. وقتی سرمست از باده ایثار بر مزار ابا الشهداء اشک می‌ریختی. امروز اینجا آمده‌ایم تا با خدا و هشتمین آفتاب رحمتش عهدی تازه کنیم و سخنانی را با او بگوییم که تو با جدش سید الشهداء می‌گفتی و با تمام وجودمان و از ته دل آرزو کنیم که چون تو و یاران پاکبازت در راه نبرد با آخوندهای خون‌ریز و فرومایه از همه چیز خود بگذریم و در یک‌کلام مجاهد بمانیم و مجاهد بمیریم. درود خداوند بر تو و بر مجاهدینت باد. حاضر حاضر حاضر».

*****

سوگند خونین وحید بنی‌عامریان؛

«تا آخرین نفس برای سرنگونی نظام پلید ولایت فقیه می‌جنگم»

من وحید بنی‌عامریان از شهر سنقر، در ۵۳مین سالگرد تأسیس سازمان پرافتخار مجاهدین خلق ایران، به‌عنوان عضوی از کانون‌های شورشی مجاهد خلق که در راه آزادی ایران‌زمین از یوغ رژیم آخوندی می‌جنگد، سوگند می‌خورم که در این راه از هیچ تلاشی فروگذار نکنم تا مهر تابان ایران‌زمین خواهر مریم را به کشور شیر و خورشید بیاوریم.

هم‌چنین خطاب به برادر مسعود، فرمانده کبیر ارتش آزادی، اعلام می‌کنم آماده به فرمان شما هستم و سوگند می‌خورم که تا آخرین نفس و تا آخرین قطره خون برای استمرار قیام و سرنگونی نظام پلید ولایت فقیه از هیچ مجاهدتی کوتاهی نکنم. خداوندا، بر این سوگند ناظر و گواه باش. حاضر، حاضر، حاضر.

به خون شهیدان و پاکان قسم، به رزم‌آوران و دلیران قسم، که تا صبح آزادی توده‌ها بجنگیم، با خون و ایمان قسم.

حاضر، حاضر، حاضر.

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/cf7c8a45-de2b-4512-8f78-9403d98613b6"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات