دهان آذریاش فارسی سخن میگفت
و گوش میکروفون از شوق او تعجب کرد
تمام قلب من آن لحظه در توقف بود
که: مادریست، ببین! غیرتش تماشایی ست
جوان که نیست و هفتاد سال پشت سرش
گذشته در تحمل داغ شهادت فرزند
و او دوباره نشانده به لب چنین لبخند
سه سال هم که به زندان و بند و در سلول
و روی تخت شکنجه، و بازجو میزد
ولی دوباره همیشه قویتر از قبلش
ز مرز رد شد و خود را رساند تا گوید
قسم خورم همه چیزم مجاهدین باشد
و غیرت مجاهدیای دوست اینچنین باشد
من جوان ز تماشا به حیرت افتادم
ارادهام چو چنین پیر، آهنین باشد
دهان آذریاش فارسی سخن میگفت
«گسم» خورم همه چیزم مجاهدین باشد
از «م. شوق».
و گوش میکروفون از شوق او تعجب کرد
تمام قلب من آن لحظه در توقف بود
که: مادریست، ببین! غیرتش تماشایی ست
جوان که نیست و هفتاد سال پشت سرش
گذشته در تحمل داغ شهادت فرزند
و او دوباره نشانده به لب چنین لبخند
سه سال هم که به زندان و بند و در سلول
و روی تخت شکنجه، و بازجو میزد
ولی دوباره همیشه قویتر از قبلش
ز مرز رد شد و خود را رساند تا گوید
قسم خورم همه چیزم مجاهدین باشد
و غیرت مجاهدیای دوست اینچنین باشد
من جوان ز تماشا به حیرت افتادم
ارادهام چو چنین پیر، آهنین باشد
دهان آذریاش فارسی سخن میگفت
«گسم» خورم همه چیزم مجاهدین باشد
از «م. شوق».