برای شهید سربدار آزادی، مجاهد قهرمان غلامرضا خسروی
چشم بستندت که دنیا را مبین، زبانت را بریدند که سخن نگو، پای به زنجیر کردندت که راه مرو، دهانت را بوییدند مبادا گفته باشی دوستت دارم، اما قلبت را هرگز نتوانستند از عشق تهی کنند که عشق نه آنست که آید به سخن.
چشم بستندت که دنیا را مبین، زبانت را بریدند که سخن نگو، پای به زنجیر کردندت که راه مرو، دهانت را بوییدند مبادا گفته باشی دوستت دارم، اما قلبت را هرگز نتوانستند از عشق تهی کنند که عشق نه آنست که آید به سخن.
پر و بالت بریدند، استخوانهایت شکستند، اما به میدان محبت گفتی سر ببازم که عشق و محبت گناه نیست!
گفتی که در راه عشق گر برود جان ما، چه باک که تا پای جان این است پیمانی که بستهایم و بر آستان وفا سر نهادهایم.
بازویت را شکستند اما قلمت خوش نوشت که اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست. با مرکب خونت نوشتی که در بحر عشق جز آنکه جان بسپارند چاره نیست.
محاربت خواندند و منافقت گفتند، اما چه سرفرازانه فریاد زدی که عشق را پروای نام و ننگ نیست.
خوشا بر تو ای عشق سربلند که استادت چه خوش گفت ز دیوان شرف: ای نفس مطمئنه و رها شده از هر ابتلا و آزمایش، بازگرد بهسوی پروردگارت راضیه و مرضیه.
آری بودن حق توست، که ثبت است بر جریده عالم دوام ما...