728 x 90

حماسه‌های مجاهد خلق در شکنجه‌گاههای رژیم ضدبشری - گفتگوی سیمای آزادی با دو زندانی سیاسی دهه ۶۰

حماسه‌های مجاهد خلق در شکنجه‌گاههای رژیم ضدبشری
حماسه‌های مجاهد خلق در شکنجه‌گاههای رژیم ضدبشری

با سلام به هم‌میهنان عزیز و بینندگان گرامی سیمای آزادی، تلویزیون ملی ایران. در این برنامه پای صحبت دو تن از زندانیان سیاسی در حاکمیت پلید آخوندها می‌نشینیم که سال‌ها زندان و شکنجه در این رژیم را برای آزادی و دموکراسی در میهن‌مان تحمل کرده‌اند. آنچه می‌شنویم تنها روایت درد و رنج نیست، بلکه روایت مقاومت، امید و استمرار راه آزادی مردم ایران است.

به دوستان عزیزی که دعوت ما را پذیرفتند و به استودیوی سیمای آزادی آمدند خوش‌آمد می‌گویم. لطفاً خودتان را معرفی کنید، بفرمایید چند سال در زندان بودید و سپس به‌خاطراتتان خواهیم پرداخت.

مجید کرباسی: «من مجید کرباسی هستم. سلام می‌کنم خدمت شما و بینندگان محترم سیمای آزادی و هم‌چنین درود می‌فرستم بر کانون‌های شورشی و قهرمان. من به مدت تقریباً ۶سال، از ابتدای سال ۶۱ تا اواخر سال ۶۶ در زندان بودم و اکنون در خدمت شما هستم تا به هر سؤالی پاسخ بدهم».

مجری: آقای شریعت، شما هم لطفاً خودتان را معرفی کنید.

فرهاد شریعت: «با سلام و درود به بینندگان عزیز سیمای آزادی و هم‌چنین کانون‌های قهرمان شورشی در شهرهای شورشی ایران. من فرهاد شریعت هستم و بین سال‌های ۶۰ تا ۶۳ زندانی سیاسی بودم».

مجری: آقای کرباسی، لطفاً بفرمایید به چه دلیل دستگیر شدید، چه فعالیت‌هایی داشتید و دوران زندان چگونه گذشت؟

مجید کرباسی: «ما به‌دلیل هواداری از سازمان مجاهدین خلق ایران، ابتدا در فاز سیاسی و سپس در ادامه آن در فاز نظامی، دستگیر شدیم. در فاز سیاسی در کتاب‌فروشی‌ها و دکه‌های روزنامه‌فروشی فعالیت می‌کردیم، در میتینگ‌ها شرکت داشتیم و به‌طور کلی فعالیت‌های سیاسی انجام می‌دادیم. به‌دلیل همین فعالیت‌ها دستگیر شدم».

مجری: در کجا فعالیت می‌کردید؟

مجید کرباسی: «در تهران فعالیت می‌کردم. زندان در آن زمان پر بود از هواداران سازمان و هم‌چنین نیروهای دیگر، اما بخش عمده زندانیان هواداران سازمان بودند که به‌خاطر فعالیت برای آزادی و دموکراسی دستگیر شده بودند. حاکمیت جنایتکار تلاش می‌کرد با شکنجه‌های شدید آنها را در هم بشکند و مقاومت را ریشه‌کن کند. اما به‌دلیل ایمان و انگیزه‌ای که از سازمان و رهبری گرفته بودند، مقاومت می‌کردند. زندانیان با هم پیوند خورده بودند، یکدیگر را حمایت می‌کردند. وقتی از شکنجه‌گاه باز می‌گشتند، با پاهای متورم و بدنهای زخمی، به هم نیرو می‌دادند. این همبستگی سبب می‌شد استوارتر شوند و فشارها را تحمل کنند».

مجری: می‌توانید از خاطرات مشخص خودتان بگویید؟ چه زمانی دستگیر شدید؟

مجید کرباسی: «در فروردین سال ۶۱ دستگیر شدم. آن دوران دستگیریها گسترده بود و فشارهای زیادی اعمال می‌شد؛ از کابل زدن و بستن به تخت تا آویزان کردن و ضرب‌وشتم‌های متناوب».

مجری: به‌اصطلاح جیره می‌دادند؟

مجید کرباسی: «بله. روزهای متوالی برای بازجویی می‌بردند. فضای اتاق‌های بازجویی پر از صدای فریاد و ناله بود و زمین‌ها آغشته به خون. شاهد بودم که خون را از روی زمین تی می‌کشیدند. هدف‌شان شکستن روحیه ما بود؛ با ایجاد فشار روحی و عصبی از طریق شنیدن فریاد دیگران، به‌ویژه خواهران زندانی».

مجری: یعنی شکنجه روحی هم اعمال می‌شد؟

مجید کرباسی: «کاملاً. بسیار طاقت‌فرسا بود. اما نیروی خود را از ایمان و از یاد برادر مسعود و سازمان می‌گرفتیم و برای آزادی مردم ایران تحمل می‌کردیم. در بندها نیز با گرسنگی، تراکم شدید جمعیت و نبود امکان استراحت مواجه بودیم».

مجری: در اتاق شما چند نفر بودند؟

مجید کرباسی: «حدود ۱۱۰ تا ۱۱۵نفر در یک اتاق ۳۶متری بودیم. خوابیدن بسیار سخت بود؛ به‌صورت کتابی و سر و ته می‌خوابیدیم. بیماریهای واگیردار شایع بود و رسیدگی وجود نداشت. زندانیان را برای شکستن اراده‌شان به انفرادی می‌فرستادند، اما نتیجه‌یی نداشت. امروز هم ایستاده‌ایم؛ همانهایی هستیم که خواستند نابودمان کنند، اما هنوز زنده‌ایم؛ به عشق آزادی مردم ایران و به عشق مقاومت».

مجری: سپاسگزارم. باز هم به‌خاطرات شما بازخواهیم گشت. آقای شریعت، لطفاً شما هم بفرمایید چه فعالیت‌هایی داشتید و چه زمانی دستگیر شدید؟

فرهاد شریعت: «آشنایی من با سازمان مجاهدین از پیش از انقلاب ضدسلطنتی آغاز شد. در تظاهرات و قیام‌ها، بنرها و تصاویر بنیان‌گذاران سازمان را همراه داشتیم. پس از قیام، با تشکیل دفاتر جنبش ملی مجاهدین در مناطق مختلف تهران، با آنها در ارتباط بودم. پس از آغاز مدارس، مأموریت یافتیم انجمنهای اسلامی دانش‌آموزان مسلمان را در مدارس ایجاد کنیم. فعالیت ما بیشتر در تبلیغ، فروش نشریه مجاهد و شرکت در میتینگ‌ها و سخنرانی‌های مسئولان و رهبری سازمان بود. در اواخر شهریور ۶۰ دستگیر شدم، روز ۵ مهر به اوین منتقل شدم و تا اواخر سال ۶۳ در زندان اوین بودم».

مجری: باید حتماً وقتی ۵ مهر در زندان بودید، شاهد دستگیریهای گسترده‌یی که به‌خاطر تظاهرات میلیشیای قهرمان علیه خمینی انجام شد بوده باشید. تعداد زیادی را آوردند. شما شاهد بودید که چه تعداد را به زندان آوردند؟

فرهاد شریعت: «بله. روز ۵ مهر که از ورودی اوین وارد شدیم ـ جایی که به آن سالن فوتبال می‌گفتند ـ از پله‌ها که پایین می‌آمدیم، ما را با مشت و لگد می‌زدند. آن‌قدر تعداد دستگیریها زیاد بود که امکان انتقال همه به ساختمان بازجویی یا به‌اصطلاح دادستانی وجود نداشت و ما را در حیاط نگه می‌داشتند. یادم هست هنگام نماز در حال قنوت بودم که لاجوردی آمد. طنابی کنارم بود، آن را روی دستم انداخت و گفت این طناب متعلق به حبیب‌الله آشوری است که با آن اعدامش کردیم و به‌زودی تو را هم با همین طناب اعدام می‌کنیم».

مجری: آیت‌الله حبیب‌الله آشوری.

فرهاد شریعت: «بله. حدود سه هفته در حیاط بودیم و حتی نوبت بازجویی‌مان نمی‌رسید. شب اول صدایی شنیدم شبیه تخلیه تیرآهن از چند کامیون. گفتند سکوت کنید تا صدای تیر خلاص‌ها را بشماریم. آن شب حدود ۳۱۸نفر را اعدام کردند».

مجری: همان شب ۵ مهر؟

فرهاد شریعت: «بله. پس از آن هم هر شب بین ۲۰۰ تا ۳۰۰نفر را اعدام می‌کردند. شکنجه‌ها کاملاً وحشیانه بود؛ بدون هیچ قاعده‌یی. برخی را همان شب‌ها با ضربات چوب و آهن به سر کشتند».

مجری: یعنی بدون طی مراحل بازجویی؟

فرهاد شریعت: «بله، در همان بازجویی اولیه. یکی از دردناک‌ترین خاطراتم مربوط به زمانی است که پس از شکنجه مجبورمان می‌کردند راه برویم. در راهرو، تعدادی از بچه‌ها بودند که نام‌شان را روی پاهایشان نوشته بودند. نام علیرضا معاونین، عزیزترین دوستم، را دیدم. حدس زدم چه اتفاقی قرار است بیفتد. وقتی برگشتم، دیگر او را برده بودند. بعدها گفتند کسانی که نام‌شان روی پاهایشان نوشته می‌شد همان شب اعدام می‌شدند».

مجری: چند جمله‌ای درباره علیرضا بگویید.

فرهاد شریعت: «ما پنج نفر هسته اولیه انجمن را تشکیل داده بودیم و علیرضا دو هفته بعد به ما پیوست. در دبیرستان دانشمند در شرق تهران بودیم. درود به تمامی میلیشیاهای شرق تهران که گل آفریدند. نسل میلیشیا نسلی بود که با الهام از مسعود ایستادگی کرد. پیش از دستگیری، سرودی به نام سرود شکنجه را با علیرضا می‌خواندیم و از آن نیرو می‌گرفتیم. اجازه بدهید بخشی از آن را بخوانم».

مجری: بفرمایید.

فرهاد شریعت:

«شکنجه نعره می‌زاید، نعره ناله یاد دارد
و من اینک به یاد ناله خلق سیه‌روزم
به یاد رنج و ستم‌هاشان
به یاد عهد و پیمانی که با خلق و خدا بستم
بزن جلاد، بزن جلاد
که من این مهر پولادین ز خلقم ارمغان دارم
بزن، این مهر نتوانی شکستن تا که جان دارم»

فرهاد شریعت: «این سرود انگیزه مقاومت ما بود. بدترین لحظات، راهروهای بازجویی بود؛ به‌ویژه شنیدن صدای شکنجه خواهران که برای ما بسیار دردناک بود. یک‌بار در زیر بازجویی دو بار بیهوش شدم. مرا روی تخت به شکم خواباندند و دست و پایم را بستند. پس از کابل زدن، تخته‌های زیر بدنم را کشیدند و آویزان شدم. با پوتین روی کمرم راه می‌رفتند و شلاق می‌زدند. سپس مرا نشاندند و گفتند بنویس. تظاهر کردم که می‌نویسم. خواهری که در اتاق بود فریاد می‌زد چیزی ننویس و به دشمن اطلاعات نده. بازجو دستور داد هر دو را آن‌قدر بزنند تا او مرا وادار به نوشتن کند. هر دو بیهوش شدیم. وقتی به هوش آمدم، چادر سیاهی دیدم که خون از زیر آن جاری بود. نمی‌دانم سرنوشت آن خواهر چه شد، اما یادش همیشه با من است. با خود عهد کردم که حتی یک کلمه به جلاد نگویم. جمله‌ای در زندان میان ما بود که می‌گفتند انقلابی بودن مهم نیست، انقلابی ماندن مهم است. همین جمله و فریاد آن خواهر ضامن مقاومت من شد».

مجری: درود بر شما. با وجود کوتاهی زمان، نکات مهمی از جنایات در زندانها را بیان کردید. آقای کرباسی، درباره روحیه زندانیان و سازماندهی داخل بند بگویید.

مجید کرباسی: «ما در زندان تشکیلات داشتیم که هدفش حفظ روحیه بچه‌ها بود. هر هفته شب‌های فرهنگی برگزار می‌کردیم. خاطرات می‌گفتیم، سرود می‌خواندیم و تلاش می‌کردیم برخلاف خواست شکنجه‌گران روحیه‌مان را بالا نگهداریم. این جمع‌ها عهد و پیمانها را محکمتر می‌کرد».

مجری: یعنی پیمانها تجدید می‌شد؟

مجید کرباسی: «دقیقاً. از جمله شهید احمد اکملی که برای ما الگو بود. در نیم ساعت هواخوری بی‌وقفه می‌دوید و ورزش می‌کرد، مثل کوه استوار بود. نمازهای جمعی، ورزش‌های جمعی و مراقبت از بچه‌هایی که از شکنجه‌گاه باز می‌گشتند بخشی از زندگی ما بود. پاهای ورم‌کرده و بدنهای زخمی شان را تیمار می‌کردیم. ما جز یکدیگر کسی را نداشتیم. زمزمه سخنان مسعود و سرودها در گوش‌مان بود و همین ما را سرپا نگه می‌داشت».

مجری: درود بر شما. آقای شریعت، اگر از دیگر یاران شهید یا خاطرات زندان نمونه‌یی دارید بفرمایید.

فرهاد شریعت: «پس از بازجویی‌های اولیه ما را به بند ۴، اتاق ۱ در زندان اوین منتقل کردند. بدنم زیر شکنجه ورم داشت و شرایط بسیار سخت بود...»

مجری: زندان اوین.

فرهاد شریعت: «بله، من تمام مدت در اوین بودم. وقتی به بند منتقل شدیم، وارد اتاقی شدیم که ۱۲۶ نفر در آن بودند؛ اتاقی حدود ۳۶متر مربع، تقریباً ۶ در ۴، با یک پنجره میله‌ای در گوشه آن. وقتی چشم‌بندم را باز کردند، دیدم عده‌یی در گوشه‌یی نشسته‌اند، عده‌یی ایستاده‌اند و برخی دراز کشیده‌اند. گفتند آن‌هایی که دراز کشیده‌اند، زیر شکنجه‌اند و حتی نمی‌توانند بنشینند. کسانی که کمی حال‌شان بهتر است نشسته‌اند و بقیه ایستاده‌اند، چون واقعاً جا نبود. هر شب، همان‌طور که گفتم، بین ۲۰۰ تا ۳۰۰نفر را صدا می‌کردند و برای اعدام می‌بردند. با این حال، باز هم جای آنها پر می‌شد و افراد جدید می‌آوردند. اما از همان شب اول، استقبالی که از منِ شکنجه‌شده شد، فقط عشق بود. واقعاً ما عاشق هم بودیم.

بعدها همیشه در بندهای دربسته بودم؛ سر موضع محسوب می‌شدیم. پس از حدود یک ماه، ما را از بندهای قدیمی منتقل کردند و به آموزشگاه اوین بردند؛ ما اولین ساکنان آنجا بودیم».

مجری: دربسته یعنی زندانی حتی اجازه حضور در راهرو کوچک را هم نداشت و در سلول مستمر بود.

فرهاد شریعت: «بله. من غیر از رفتن به سرویس و حضور در همان اتاق، هیچ‌جای اوین را ندیدم و نمی‌دانم دقیقاً کجا بودم. در آموزشگاه، در هر اتاق بین ۴۲ تا ۵۵نفر بودیم؛ اتاق‌هایی بسیار کوچک، در حد یک اتاق معمولی. حتی در همان فضا والیبال بازی می‌کردیم تا نگذاریم رژیم ما را در هم بشکند. دو ردیف دور اتاق می‌ایستادیم یا می‌نشستیم. علی‌رغم این‌که جلاد می‌خواست ما را بشکند، ما برعکس عمل می‌کردیم؛ تشکیلات می‌زدیم و کار تشکیلاتی می‌کردیم. در زندان، زندانی با انواع مسائل روبه‌رو می‌شود، اما ما زندگی نمی‌کردیم؛ مقاومت می‌کردیم.

یکی از شیردلانی که روحش شاد، معلم و مسئول من در تشکیلات داخل زندان بود، حسین میرزایی، شهید والامقام بود. حدود سه سال با هم هم‌بند بودیم. من و حسین تن‌واحد بودیم و واقعاً صفا می‌کردیم. برخی زبان می‌خواندند، برخی گل‌دوزی می‌کردند یا تسبیح می‌ساختند، اما ما در این برنامه‌ها نبودیم؛ تمرکز ما بر تشکیلات بود و در آن موفق هم بودیم. با وجود شکنجه‌ها و فشارهای جسمی و روحی، شیرین‌ترین دوران بعد از فاز سیاسی را در همان جمع زندان داشتیم. حتی وقتی آزاد شدم، دلم می‌خواست برگردم پیش رفقایم، جایی که جای من بود.

حسین در سال ۶۷ سربه‌دار شد. حیدر صادقی نیز در سال ۶۷ سربه‌دار شد. منصور اسفندیاری، که جمله «انقلابی بودن مهم نیست، انقلابی ماندن مهم است» را به من گفت، در عملیات فروغ جاویدان شهید شد.

یک خاطره کوتاه دیگر بگویم. یک‌بار بعد از سال‌ها برای ما غذا آوردند؛ برنج بود، البته گوشت‌هایش را برداشته بودند. من مسئول اتاق بودم. برنج را در سینی‌هایی شبیه سینی پیتزا می‌ریختند، هر سینی حدود پنج لیوان سرخالی برنج پخته، و پنج نفر پنج نفر با هم می‌خوردیم. در یکی از سینی‌ها یک استخوان مرغ با ذره‌یی گوشت باقی مانده بود. آن را دست‌به‌دست می‌کردیم که اگر کسی می‌خواهد بخورد، اما سینی دوباره به خودم برمی‌گشت. وقتی غذا تمام شد، آن سینی وسط ماند و هیچ‌کس قبول نکرد آن را بخورد. تصمیم گرفتیم آن را برای اولین نفری که از بازجویی برمی‌گردد نگهداریم. واقعاً بچه‌ها عاشق هم بودند. همه این‌ها از یاد و رسم مسعود نشأت می‌گرفت. این‌که ما میلیشیای مسعود هستیم، خورشید راهنمای ما بود. می‌دانستیم مجاهدین چیزی جز عشق، فدا و صداقت نیستند و ما هم می‌خواستیم در رکاب آنها باشیم».

مجری: درود بر شما، با توجه به این‌که وقتمون کم هست، پیام این مقاومت‌ها، پیام این از خود گذشتگی‌ها که شاهدش بودین، خودتون حضوراً دیدین در زندان، الآن چی هست آقای کرباسی؟

مجید کرباسی: «الان دقیقاً من فکر می‌کنم پیام این مقاومتها همین ایستادگی بر سر آرمان و انجام وظایفی که در این مسیر هستش برای آزادی و رهایی خلقمون و چیزی غیر از این نیست. ما عهد بستیم، ما پیمان بستیم که این راه رو ادامه بدیم. ما ادامه می‌دیم، همون‌طور که کانون‌های شورشی در واقع در داخل ایران نوک پیکان حرکت می‌کنند، مبارزه می‌کنند، دلاورانه می‌ایستند و ما در واقع کسانی که در خارج هستیم از اون‌ها حمایت می‌کنیم، پشتیبانی می‌کنیم. ما سعی می‌کنیم صدای مردم ایران در به‌اصطلاح خارج از کشور باشیم، صدای اون‌ها رو به همه دنیا برسانیم، بگیم که این مبارزه تا سرنگونی این رژیم ستمگر و جنایتکار ادامه خواهد داشت تا وقتی که پیروزی... شاهد پیروزی رو در داخل ایران به آغوش بکشیم. ان‌شاءالله که در میدان آزادی جمع می‌شیم دوباره، همه‌مون جمع می‌شیم، سرود آزادی رو در میدان آزادی بخوانیم؛ اونجا که برادر مسعود بیاد، خواهر مریم بیان و ما صفا بکنیم و یاد شهیدان رو، یاد دوستانی که در واقع شهید شدند و ما... من می‌تونم بگم که بی‌اغراق تمام اون بچه‌هایی که ما باهاشون هم‌بند بودیم همگی شهید شدند، همگی بر سر آرمانشون ایستادند و ما شرم بر ما باد اگر ما این راه رو نخواهیم ادامه بدیم. و هر لحظه، هر لحظه‌مون با اون‌ها هستش و ان‌شاءالله همان‌طور که گفتم روزی در میدان آزادی که ان‌شاءالله دور نیست با توجه به وضعیت، من فکر می‌کنم که حضور خواهیم داشت، برادر مسعود می‌آد اونجا و صفا می‌کنیم، خواهر مریم فرمان می‌دن و سرودها رو دسته‌جمعی، ان‌شاءالله سرود آزادی رو دسته‌جمعی اجرا خواهیم کرد». .

مجری: بله، تازه اون موقع زمان سازندگی خواهد رسید که برای مردم ایران رفاه و عدالت به بار بیاره. ان‌شاءالله. آقای شریعت شما هم بفرمایید به‌عنوان آخرین پیام یا نکته‌یی دارید؟

فرهاد شریعت: «سؤالی که شما در اول کردین که این مقاومتها و این دورانی که در زندانها و اون سال‌های ۶۰ گذشت چه پیامی داره، من فکر می‌کنم یکی از پیام‌هاش به مردم‌مون مخصوصاً نسل جدید همون چیزی که الآن تو جامعه گفته می‌شه: «سرِ خم، قدِغن». رژیم جلادان سعی می‌کنه که با اعدام‌های روزانه که الآن حتی بعضی موقع حتی به یک نفر در ساعت... بله، یک نفر در هر یک ساعتی اعدام می‌کنند و الآن اخیراً دو ساعت، به‌هرحال با اعدام و شکنجه رژیم فکر می‌کنه علی‌رغم این‌که تجربه سال‌های ۶۰ رو داره، قتل‌عام ۳۰هزار شهید در دو ماه و اعدام ۱۲۰هزار شهید از مجاهدین و مبارزین هیچ نتیجه‌یی براش نداشت. و این رو من فکر می‌کنم که توی جامعه این پیام من این هست که: یک، سرِ خم، قدغن؛ دو، ما تو این چهل و چند ساله تو مسیر آزادی از پیچ و خم‌های بسیاری گذشتیم که در هر خم اون خون هزاران از بهترین فرزندان این میهن ریخته شده، ولی علی‌رغم اون پیروزی‌هایی داشتیم، همیشه همیشه در حال پیروزی هستیم، اصلاً این بین ما عرف هست که مجاهدین پیروزی می‌سازند. و این پیروزی‌ها چیزی نیست همان‌طور که رهبری گفته مرهون اون خون شهیدانی هست که در این چندین سال ریخته شده و هر پیروزی‌ای که ما داریم این رو می‌بینیم واقعاً و باید اون یادها رو زنده کنیم. ولی من فکر می‌کنم که با همبستگی، از پاسیو شدن، از بی‌تفاوتی یا از تفرقه یا این‌که تو دام آلترناتیوهای مصنوعی و فیک افتادن مردم باید حواسشون جمع باشه، باید واقعاً فعال باشند. برای این‌که از این مسائل دور باشند باید توی جریان انقلاب باشند. برای همین من از همه مردم به‌خصوص جوانان تقاضا دارم که به حمایت از کانون‌های شورشی برخیزند، سعی کنند که اگه می‌تونند به اون‌ها بپیوندند. و در این راه هیچ چیزی میسر نیست غیر از همون که برادر مسعود گفت: «آتش». جواب راه‌حل مردم ایران آتش هست و بس و این رو به هر شکل که می‌تونند این آتش رو فروزان نگه دارند. و بازم درود می‌فرستم به کانون‌های شورشی قهرمان که با عملیات هر روزه خودشون در سرتاسر ایران این آتش رو هر روز شعله‌ورتر و گسترده‌تر می‌کنند و امیدوارم که روزی برسه که ما هم بتونیم اون مسئولیتی که قبول کردیم و بر روی شانه‌هامون هست که همانا توی خارج از کشور این رو ثابت کنیم و این رو پاش بایستیم تا آخر عمرمون، تا آخر انرژیمون؛ خون‌هایی که ریخته شده بی‌صاحب نیستند و بی‌اهمیت نیستند. این تنها کاری که ما می‌تونیم، مینیممی که ما می‌تونیم این کار رو بکنیم، این کار رو چطور می‌تونیم، چطور می‌تونیم بکنیم؟ با فعال بودن در صحنه‌های بین‌المللی و تنها نگذاشتن مقاومت و حمایت گرفتن برای فعالیت‌ها و به‌رسمیت شناخته شدن فعالیت‌های کانون‌های شورشی در داخل. من درود می‌فرستم به مردم قهرمان ایران، هیچ خلقی در دنیا به این قهرمانی نبوده، سالیان سال، قرن‌ها ما شاهد تاریخ مبارزاتی مردم‌مون هستیم. مسلماً ما هواداران سازمان پرافتخار مجاهدین با ایمان و ایقان به پیروزی، مطمئن هستیم که روز آزادی در ایران اتفاق می‌افته، اگر ما زنده باشیم که به‌هرحال با همدیگه جشن می‌گیریم و مهر تابان و خورشید آزادی خلق ایران رو به ایران می‌بریم. ان‌شاءالله».

مجری: ان‌شاءالله همین‌گونه خواهد بود. سپاسگزارم از آقای کرباسی و آقای شریعت. هر چند زمان کوتاه بود، اما مروری داشتیم بر رنج‌ها و مقاومتهایی که فرزندان مردم ایران برای آزادی متحمل شدند. بی‌شک آزادی در راه است و با تلاش و فعالیت همگانی به سوی آن گام برمی‌داریم. خدانگهدار تا برنامه بعد.

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/98ad577f-4bbd-4a67-adf3-fc7ec474d98a"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات