در آیینهبندان موج خیال تو
رنجوریام را
همراه با آوازهای خستهی خاکم
در چشمهی باد
رها کردم
تا بهار رؤیاهایم را
در دامان پر مهرت
حراست کنم.
پرندهای که در عطر اقاقی تخم گذاشت
سحر را
بر پشت پنجره بال کوبید
و آوازهایش را
در خشکزار غربت دشت ها جار کشید
با تو
ای بهار دلگشا
که از شعلههای سرخ صبوری و شبنم میآیی
با من
از شط سبز نگاه غزالان
از نبض آفتاب رگانت
که در قطرههای خون پگاهان میتپد
سخن بگو!
در جنگل بیشماران
ای بهار آرزوها!
اصالت ترانههایم را
در جوشش خاک
پیوند باش!
تا در برهوت آسمان میهنم
و در اعجاز نسیم
معنای جاودانه باشم
تکیه گاهی
تا مقصد طلوع بامدادان
تا شور و هلهلهی واژگانی
که بر پوست زبان
نمی گنجند.
رنجوریام را
همراه با آوازهای خستهی خاکم
در چشمهی باد
رها کردم
تا بهار رؤیاهایم را
در دامان پر مهرت
حراست کنم.
پرندهای که در عطر اقاقی تخم گذاشت
سحر را
بر پشت پنجره بال کوبید
و آوازهایش را
در خشکزار غربت دشت ها جار کشید
با تو
ای بهار دلگشا
که از شعلههای سرخ صبوری و شبنم میآیی
با من
از شط سبز نگاه غزالان
از نبض آفتاب رگانت
که در قطرههای خون پگاهان میتپد
سخن بگو!
در جنگل بیشماران
ای بهار آرزوها!
اصالت ترانههایم را
در جوشش خاک
پیوند باش!
تا در برهوت آسمان میهنم
و در اعجاز نسیم
معنای جاودانه باشم
تکیه گاهی
تا مقصد طلوع بامدادان
تا شور و هلهلهی واژگانی
که بر پوست زبان
نمی گنجند.