زنگ آخر به صدا درآمد و هیاهوی بچهها برای هر چه زودتر رسیدن به در مدرسه راهروها را پر کرد. آنچنان برای خارج شدن از مدرسه تلاش میکردند که گویی از یک زندان آزاد میشدند.
جلوی دفتر مدرسه خانم قاسمی معلم انشا رو دیدم که با حالت برافروختهای به حرفهای احمدی، معلم امور تربیتی گوش میداد. وقتی از کنارش رد شدم آخرین جملات احمدی را شنیدم که پرخاش کنان میگفت: اینها بچههای جمهوری اسلامین! شما نمیتونین هرچی دلتون خواست موقع درس دادن براشون بگین.
و خانم قاسمی جواب داد: آخه شما با این جمهوریتون چی از دنیای بچهها میدونین؟ من هر موضوعی رو که مناسب میدونم میگم. زیر بار هیچ تحمیلی هم نمیرم.
با این جملات، قاسمی رویش را برگرداند و به سمت من که منتظرش ایستاده بودم آمد. هر روز از مدرسه تا میدان را با هم طی میکردیم. او انشا درس میداد و من فارسی. در حالی که در دل شجاعتش را تحسین میکردم گفتم: قاسمی! چه جوری جرأت میکنی اینجوری جواب اینا رو بدی؟
با همان حالت برافروخته گفت: «حقش بود بزنم تو دهنش و همه حرفامو همونجا بزنم. میدونی. آدم که جرأتش رو از دست بده آزادیش رو از دست میده. بعد هم موجود حقیری میشه و یواش یواش انگار دلش سنگ میشه. پریروز صورت فاطمه رو کبود کرده بود.. دخترک بیگناه رو همین امور بهاصطلاح تربیتی زده بودش. واسه چی! واسه اینکه چرا در مراسم سیزده آبان شرکت نکردی. بخدا وقتی شنیدم دلم میخواست راه بیفتم و هرچی از دهنم در میآید به خمینی و خامنهای و بقیه این آخوندا بگم. بیچاره فاطمه رو مجبور کردن که مادرش رو بیاره مدرسه. مادرش هم نفرین میکرد با بغض میگفت ما هم خدایی داریم. بالاخره میبینیم چطور تقاص این ظالمارو پس میدین».
قاسمی همچنان خشمگینانه درد دلهایش را بیرون میریخت و من در دل به او که چنین شجاعتی دارد آفرین میگفتم. از خود میپرسیدم از کجا این شهامت رو بهدست آورده. این سوالی بود که مدتها بهدنبال جوابش بودم. چرا من نمیتوانم مثل قاسمی شجاع و بیباک باشم. تا اینکه یک ماه بعد همه چیز برایم روشن شد
صبح بعد از زنگ اول، وقتی به دفتر وارد شدم مدیر مدرسه گفت خانم معبودی! اگه ممکنه زنگهای انشای کلاسای راهنمایی رو هم شما بهعهده بگیرین. فعلاً معلمشون نیست.
فوراً به یاد قاسمی افتادم. «چه اتفاقی برایش افتاده». این سوالی بود که وقتی کلماتش از دهانم خارج شد. هیچکس در پاسخش جوابی به من نداد. فقط نگاههای معنیدار معلمان بود که رد و بدل میشد.
ساعت چهارم با کلاس سوم راهنمایی انشا داشتم. با ورود من به جای قاسمی سکوت کلاس را فراگرفت. انگار بچهها از نبودن معلم خوبشان ماتم گرفته بودند. اما از چهرههای بچهها معلوم بود که میتوانند من را به جای خانم قاسمی بپذیرند. چون تقریباً همهشان از دوستی من و قاسمی اطلاع داشتند.
تدریس را شروع کردم ولی تماماً بهدنبال علامتی از طرف بچهها بودم که ببینم آیا از اینکه چه اتفاقی برای معلمشان افتاده خبر دارند یانه. و بالاخره این سکوت را فاطمه شکست. به آرامی و با حالتی که غروری در صدایش میپیچید پرسید:
- خانوم! شما هم مثل خانم قاسمی هستین!
با این سؤال توجه همه بچهها به جواب من جلب شد. گفتم مگه خانم قاسمی چطور بود؟
فاطمه گفت: خانوم قاسمی خیلی خوب بود.
یکی دیگر از بچهها گفت: خانوم قاسمی خیلی شجاع بود. خیلی چیزای خوب یاد ما میدادن خانوم!
و فاطمه ادامه داد: شما هم از همون انشاهای خانوم قاسمی به ما میدین؟
به آرامی و در حالی که به خودم شک داشتم که بتوانم جای معلم خوب آنها را بگیرم گفتم: سعی میکنم.
لبخند رضایت فاطمه به من آرامش قلب داد. اما من بهخوبی میفهمیدم که باید خیلی تلاش کنم تا برای این بچهها جای قاسمی را بگیرم. آنروز تا آخر وقت کلاس صحبت از خانم قاسمی بود و من دائماً میکوشیدم دلهای بچهها را نسبت به نبودن معلم خوبشان تسلی بدهم.
ظهر که از مدرسه به سمت میدان میرفتم دخترکی دوان دوان از پشت خودش را به من رسانید. برگشتم. فاطمه بود. همان شاگرد کلاس سوم راهنمایی که قاسمی خیلی دوستش داشت.
فاطمه همانطور که نفس نفس میزد گفت خانم معبودی میخواستم یه چیزی بهتون نشون بدم. یه چیزی که خانم قاسمی بهم داده بود و گفته بود به هیشکی نشون ندم. اما شما هم مثل خانم قاسمی هستین.
بعد با دستهای کوچکش کیفش را باز کرد. نایلونی را که در میان درز چرم کیفش پنهان کرده بود بیرون کشید و به من داد. بازش کردم. یک عکس بود. زیرش نوشته بود مهر تابان! رئیسجمهور ایران.
پرسیدم: فاطمه میدونی این عکس کیه؟
گفت: خانم قاسمی اسمشو به من گفته. اسمش مریمه. خانم قاسمی میگفت هر وقت به این عکس نیگا میکنم از هیچی نمیترسم.
محو عکس شده بودم و همانطور به آن عکس نگاه میکردم که فاطمه پرسید:
خانم معبودی؟ شما از این عکسا ندارین؟ هر کی مثل خانم قاسمیه حتماً باید از این عکس داشته باشه». بعد اشک توی صورتش دوید. صورتش را بوسیدم و او که نمیخواست اشکهایش را ببینم خودش را از آغوش من بیرون کشید و در پیادهرو شروع به دویدن به سمت دوستانش کرد.
آنروز در تمام طول راه به فکر قاسمی بودم. شب با هر کدام از دوستان مشترکمان هم که تماس گرفتم از اینکه چه بر سر قاسمی آمده اظهار بیاطلاعی میکردند. تا اینکه صبح هنگام بیرون آمدن از خانه نامهیی در صندوق پستی توجهم را جلب کرد.
بازکردم. یک عدد عکس بود از همان عکسهایی که فاطمه داشت. پشت عکس خط قاسمی را شناختم. نوشته بود:
«آذر معبودی دوست عزیز! من میروم جایی که صاحب این عکس آنجاست. جایی که همه شهامتها و توانستنها آنجاست. جایی که اصلاً شباهتی به زندان آخوندها ندارد. جایی که میشود برای فاطمههای محروم و بیگناه کاری کرد. من میروم و امیدوارم که این عکس به تو هم آن شهامت را بدهد که بتوانی آزادی خود و میهنت را بهدست بیاوری».
نامه را بستم. حالا من هم مثل قاسمی یک عکس داشتم. حالا من هم میتوانستم شجاع باشم.
به کلاس که رسیدم موضوع انشای بچهها را پای تخته اینطور نوشتم:
«چگونه میتوانیم شجاع باشیم». برق نگاههای فاطمه در تمامی مدت درس به همه جا میتابید.
جلوی دفتر مدرسه خانم قاسمی معلم انشا رو دیدم که با حالت برافروختهای به حرفهای احمدی، معلم امور تربیتی گوش میداد. وقتی از کنارش رد شدم آخرین جملات احمدی را شنیدم که پرخاش کنان میگفت: اینها بچههای جمهوری اسلامین! شما نمیتونین هرچی دلتون خواست موقع درس دادن براشون بگین.
و خانم قاسمی جواب داد: آخه شما با این جمهوریتون چی از دنیای بچهها میدونین؟ من هر موضوعی رو که مناسب میدونم میگم. زیر بار هیچ تحمیلی هم نمیرم.
با این جملات، قاسمی رویش را برگرداند و به سمت من که منتظرش ایستاده بودم آمد. هر روز از مدرسه تا میدان را با هم طی میکردیم. او انشا درس میداد و من فارسی. در حالی که در دل شجاعتش را تحسین میکردم گفتم: قاسمی! چه جوری جرأت میکنی اینجوری جواب اینا رو بدی؟
با همان حالت برافروخته گفت: «حقش بود بزنم تو دهنش و همه حرفامو همونجا بزنم. میدونی. آدم که جرأتش رو از دست بده آزادیش رو از دست میده. بعد هم موجود حقیری میشه و یواش یواش انگار دلش سنگ میشه. پریروز صورت فاطمه رو کبود کرده بود.. دخترک بیگناه رو همین امور بهاصطلاح تربیتی زده بودش. واسه چی! واسه اینکه چرا در مراسم سیزده آبان شرکت نکردی. بخدا وقتی شنیدم دلم میخواست راه بیفتم و هرچی از دهنم در میآید به خمینی و خامنهای و بقیه این آخوندا بگم. بیچاره فاطمه رو مجبور کردن که مادرش رو بیاره مدرسه. مادرش هم نفرین میکرد با بغض میگفت ما هم خدایی داریم. بالاخره میبینیم چطور تقاص این ظالمارو پس میدین».
قاسمی همچنان خشمگینانه درد دلهایش را بیرون میریخت و من در دل به او که چنین شجاعتی دارد آفرین میگفتم. از خود میپرسیدم از کجا این شهامت رو بهدست آورده. این سوالی بود که مدتها بهدنبال جوابش بودم. چرا من نمیتوانم مثل قاسمی شجاع و بیباک باشم. تا اینکه یک ماه بعد همه چیز برایم روشن شد
صبح بعد از زنگ اول، وقتی به دفتر وارد شدم مدیر مدرسه گفت خانم معبودی! اگه ممکنه زنگهای انشای کلاسای راهنمایی رو هم شما بهعهده بگیرین. فعلاً معلمشون نیست.
فوراً به یاد قاسمی افتادم. «چه اتفاقی برایش افتاده». این سوالی بود که وقتی کلماتش از دهانم خارج شد. هیچکس در پاسخش جوابی به من نداد. فقط نگاههای معنیدار معلمان بود که رد و بدل میشد.
ساعت چهارم با کلاس سوم راهنمایی انشا داشتم. با ورود من به جای قاسمی سکوت کلاس را فراگرفت. انگار بچهها از نبودن معلم خوبشان ماتم گرفته بودند. اما از چهرههای بچهها معلوم بود که میتوانند من را به جای خانم قاسمی بپذیرند. چون تقریباً همهشان از دوستی من و قاسمی اطلاع داشتند.
تدریس را شروع کردم ولی تماماً بهدنبال علامتی از طرف بچهها بودم که ببینم آیا از اینکه چه اتفاقی برای معلمشان افتاده خبر دارند یانه. و بالاخره این سکوت را فاطمه شکست. به آرامی و با حالتی که غروری در صدایش میپیچید پرسید:
- خانوم! شما هم مثل خانم قاسمی هستین!
با این سؤال توجه همه بچهها به جواب من جلب شد. گفتم مگه خانم قاسمی چطور بود؟
فاطمه گفت: خانوم قاسمی خیلی خوب بود.
یکی دیگر از بچهها گفت: خانوم قاسمی خیلی شجاع بود. خیلی چیزای خوب یاد ما میدادن خانوم!
و فاطمه ادامه داد: شما هم از همون انشاهای خانوم قاسمی به ما میدین؟
به آرامی و در حالی که به خودم شک داشتم که بتوانم جای معلم خوب آنها را بگیرم گفتم: سعی میکنم.
لبخند رضایت فاطمه به من آرامش قلب داد. اما من بهخوبی میفهمیدم که باید خیلی تلاش کنم تا برای این بچهها جای قاسمی را بگیرم. آنروز تا آخر وقت کلاس صحبت از خانم قاسمی بود و من دائماً میکوشیدم دلهای بچهها را نسبت به نبودن معلم خوبشان تسلی بدهم.
ظهر که از مدرسه به سمت میدان میرفتم دخترکی دوان دوان از پشت خودش را به من رسانید. برگشتم. فاطمه بود. همان شاگرد کلاس سوم راهنمایی که قاسمی خیلی دوستش داشت.
فاطمه همانطور که نفس نفس میزد گفت خانم معبودی میخواستم یه چیزی بهتون نشون بدم. یه چیزی که خانم قاسمی بهم داده بود و گفته بود به هیشکی نشون ندم. اما شما هم مثل خانم قاسمی هستین.
بعد با دستهای کوچکش کیفش را باز کرد. نایلونی را که در میان درز چرم کیفش پنهان کرده بود بیرون کشید و به من داد. بازش کردم. یک عکس بود. زیرش نوشته بود مهر تابان! رئیسجمهور ایران.
پرسیدم: فاطمه میدونی این عکس کیه؟
گفت: خانم قاسمی اسمشو به من گفته. اسمش مریمه. خانم قاسمی میگفت هر وقت به این عکس نیگا میکنم از هیچی نمیترسم.
محو عکس شده بودم و همانطور به آن عکس نگاه میکردم که فاطمه پرسید:
خانم معبودی؟ شما از این عکسا ندارین؟ هر کی مثل خانم قاسمیه حتماً باید از این عکس داشته باشه». بعد اشک توی صورتش دوید. صورتش را بوسیدم و او که نمیخواست اشکهایش را ببینم خودش را از آغوش من بیرون کشید و در پیادهرو شروع به دویدن به سمت دوستانش کرد.
آنروز در تمام طول راه به فکر قاسمی بودم. شب با هر کدام از دوستان مشترکمان هم که تماس گرفتم از اینکه چه بر سر قاسمی آمده اظهار بیاطلاعی میکردند. تا اینکه صبح هنگام بیرون آمدن از خانه نامهیی در صندوق پستی توجهم را جلب کرد.
بازکردم. یک عدد عکس بود از همان عکسهایی که فاطمه داشت. پشت عکس خط قاسمی را شناختم. نوشته بود:
«آذر معبودی دوست عزیز! من میروم جایی که صاحب این عکس آنجاست. جایی که همه شهامتها و توانستنها آنجاست. جایی که اصلاً شباهتی به زندان آخوندها ندارد. جایی که میشود برای فاطمههای محروم و بیگناه کاری کرد. من میروم و امیدوارم که این عکس به تو هم آن شهامت را بدهد که بتوانی آزادی خود و میهنت را بهدست بیاوری».
نامه را بستم. حالا من هم مثل قاسمی یک عکس داشتم. حالا من هم میتوانستم شجاع باشم.
به کلاس که رسیدم موضوع انشای بچهها را پای تخته اینطور نوشتم:
«چگونه میتوانیم شجاع باشیم». برق نگاههای فاطمه در تمامی مدت درس به همه جا میتابید.