728 x 90

ادبیات و فرهنگ,

گزینه‌یی از مجموعه «درنگپاره‌ها» - ع. طارق

-

جهان پيش روی ما
جهان پيش روی ما
وقتی خامیم، برآنیم – چون سبویی در باد- آواز درافکنیم و «خود» را جار زنیم؛ و به رخ همگنان و همگان کشیم. دل‌پریشیم و مشوش که مبادا در خاموشی و فراموشی، بمیریم و کس نشناسدمان. می‌خواهیم با نقر اسممان بر پوست درختان خیابان، یا روی دیوارهای در دید و پشت دفترها، یادگاری از خودمان بر جای نهیم.

اما اگر اندکی پخته شویم، دامن در خویش درمی‌کشیم، سخنمان اندک می‌شود و سکوت، قفل اسرار بر لبانمان می‌آویزد؛ از جارزده‌شدن و موضوع هیاهو قرار گرفتن و «در کانون بودن»، می‌پرهیزیم و به تنهایی و کنج می‌گریزیم... آه! وقتی در پختگی بسوزیم...

«نشدن» و «نتوانستن»، افعالی است که باید از فرهنگ انسانی آن را بیرون انداخت. هر چیزی که بتوان آن را در مرزهای درندشت اندیشه به تصور درآورد، شدنی است و روزی به فعلیت درخواهد آمد. هستی، نخست، اندیشه‌یی بیش نبوده است. کهکشانهای سرگیجه‌آور، ستارگان عظیم، آسمانهای توبه تو؛ و زمین ما با تمام عجایب و نوادرش، نخست، فقط یک رؤیا بوده‌اند. آزادی بردگان، در آغاز، فقط ایده‌یی بوده، در ذهن انسانی؛ که اگر آن را با دیگری در میان می‌نهاد، جز تمسخر او را برنمی‌انگیخت. پس، نگوییم، «نمی‌شود»، بگوییم: «نمی‌خواهیم». اگر بگوییم نمی‌شود، نخواهد شد.

شکست و پیروزی، نه در صحنه‌های پرهول نبرد که در ارادهٴ انسانهاست. بسا شکست‌خوردگان دست‌بستهٴ هستی از دست داده‌یی که نی‌نی نگاهشان، غرورمندتر از لحظات فتح است؛ حتی هنگام که به خاک افتاده‌اند. بسا فاتحانی که شکست‌خوردگانند حتی آنگاه که -ترس در چشم- مهمیزبر پهلوی سمند می‌فشرند و فرمان می‌رانند به سم‌کوبان اجساد شکست‌خوردگان خویش.

گفته‌ها و کرده‌های ما، در ترازوی سنجش آیندگان قرار خواهد گرفت. دیدگان ریزبین و موی‌شکاف، ما را حلاجی خواهند کرد. ذره‌یی شرف و مثقالی بی‌شرافتی، از انظار پنهان نخواهد ماند. این داوری، نسل به نسل ادامه خواهد یافت و خوشا آنان که لعنت تاریخ را به خود نخرند.

انسان سر به‌سر اندیشه است و اندیشه، نه مکان می‌شناسد، نه زمان، نه مرزهای جغرافیا، نه جنس، نه رنگبازار پوست، نه... بسا بود که با اندیشه‌ورزی در آن سوی قرنها، در راه‌کوره‌یی پرت، و قصه‌یی عتیق، در کتابی‌خاک‌خورده و دستنویس، بیشتر احساس آشنایی کنیم؛ و همنفسی و همدلی، تا با کسی که معاصر ماست، در کنار ما و چشم در چشم ما.

«کتاب» را آسان مپندارید و مبینید! آن را دسته‌یی کاغذ بی‌جان و مشتی حروف. هر کتاب، جانمایهٴ عمر انسانی است؛ لااقل یک انسان. نقشه‌یی از راه یا راههای پیموده زندگی است. جاپای تجربه است. بسا کتاب‌ها که نسل‌ها و هزاره‌ها در نگاشتن آن، دست به دست هم داده‌اند.

هرپگاه‌دم، تولدی است؛ باز زادن جهان است و هر چه در آن، از خاکستر پیشینهٴ خود؛ از مرگ دوش و دوشینه‌گی. هر چشم‌گشودنی به سپیده نیز، تولدی دیگر.

خورشید که از افق می‌دمد، همان خورشید به محاق‌رفته دیروز نیست. آسمان و درختان و پرندگان و دیدگان ما، نیز؛ و قلبمان.

هر روز، روز دیگری است. این تولد را باید باور‌داشت و چشم‌ها را از غبار کهنگی و گذشته‌نگری باید شست. باید دوباره دید همه چیز را، تا متولد شد؛ در هر دوشیزه بامداد. به این شعر سهر سهراب با تعمق بنگریم:
«غبار عادت پیوسته بر سر راه تماشا نشسته است».
هر نفس کشیدنی برای زندگی، گامی است به سوی مرگ. هر تلاش برای بودن، تک و پویی به قصد مرگ. مرگ و زندگی با هم‌اند؛ چون خواهر و برادری تنی که از یک پستان شیر نوشیده‌اند.

آن‌گونه می‌میریم که زیسته‌ایم و به‌گونه‌یی خواهیم زیست که به مرگ، نگریسته.

قلمهایی که تاریخ را نگاشته‌اند اگر خود در جنایت دست نداشته‌اند، دست‌کم ناظر آن بوده‌اند. بیش از نیمی از انسانیت، در نگارش تاریخ فراموش شده است [خواهرانم را می‌گویم] زیرا نگاههایی مردسالار تاریخ را نگاشته‌اند. برای اطلاع از آنچه بر فرزند انسان گذشته باید سطرهای بین تاریخ نبتشه‌ها را نگاشت و نگاهی دوباره‌بین به تاریخ داشت.

در این کره خاکی - که در قیاس با گسترهٴ وهم‌آمیز جهان، سنگریزه‌یی بیش نیست- نمی‌توان همه چیز را با یک ذهن شناخت، ارزیابی کرد و یکسویه نگریست. نگاه میلیاردها انسان به جهان، پیش روی ماست. آیا ما به این میراث ارجمند برگی می‌افزاییم یا آن را انکار می‌کنیم؟ یا مانند برگی بر شاخه، اندککی سبز می‌مانیم، می‌پوسیم و شکار باد می‌شویم؛ در تکراری دوره‌وار، در حیاتی کمتر از برگ؟

انجام یا عدم انجام کاری یا موفقیت و عدم موفقیت آن، پیشاپیش در ارادهٴ ما مشخص می‌شود نه در توان داشتن یا نداشتن جسمی. بسیار دیده‌ایم فردی تنها که از ارادهٴ «خواستن» سرشار بوده «توانسته» کوهی را از جا بجنباند و بسا انسانها که از عهدهٴ انجام کوچکترین کار برنیامده‌اند زیرا انجام آن را نمی‌خواسته‌اند و جبرش می‌دیده‌اند. بنابراین سؤال مقدماتی این است: «آیا می‌خواهم یا نمی‌خواهم؟».

کلمات… خون، احساس، جان، حرکت و معنا دارند. وقتی کلمه‌یی را در جایی غیر از آنچه باید، به‌کار می‌بریم در حقیقت انسانی را کشته‌ایم. دست‌کم یک انسان؛ زیرا کلمات ماحصل فرایندهای بسا پیچیده در حیات انسانها هستند. کلماتی که به‌خاطر آنها هزاران انسان جان باخته‌اند. آیا می‌توان تصور کرد چند انسان فدیهٴ کلمه ساده‌یی به‌نام آزادی شده‌اند و هنوز می‌شوند؟.
										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/18fe7f9b-e09c-4b6a-b2b1-e3918d71dd79"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات