سپیده چیتگر،
خندان و خونیندل
چون پرچمی پیچ و تاب میخورد
در بادهای شب جهان.
خطابش میکنم:
«سپیده چیتگر!
سپیده چیتگر!
-اگر چه در وطنم
مردهست شاعری که شکوه کلامش
بایسته سرودن از
زیبایی و غرور تو بود، -
اما
شکوه اهتزاز تو
چندان تناورست
که از کلام شاعر خردی چون من
چکامهیی برمیآورد
رودرروی غریو تندر بیداد.
تکهیی خروش از تن توفان
در گوشهای برج مهیب شب
-شعر من است که میخواند:
سپیده چیتگر
با پنج پر ستاره خونینت
در گرگ و میش شبی تلخ
در شب فرو خلیدی
اینک
تصویر آن ستارگان جوان را بنگر
بر تارک چهارده درفش برآهیخته
در غلاف حوصله خورشید
آیینهها
تکرارت کردهاند
در چهارده طلوع پرچم خشماگین
حنجرهها تکرارت کردهاند
در چهارده شیپور خشم
سوگندها تکرارت کردهاند
در چهارده سرود سرکش عصیانی
اما عشقها
-تمامت عشقی که سهم یک خلق است-
تکرارت خواهد کرد
تنها در طلوع یکی خورشید
برای تمامی بامهای این میهن
نشسته چون افقی تابناک
در کمین تمام پیکره شب
سپیده چیتگر،
خندان و خونیندل
چون پرچمی پیچ وتاب میخورد
در بادهای شب جهان.
خطابش میکنم:
سپیده چیتگر!
سپیده چیتگر
سالهاست که در خود
برای این میهن
افقی بنیان گذاشتهیی
پر آفتاب فردا.
خندان و خونیندل
چون پرچمی پیچ و تاب میخورد
در بادهای شب جهان.
خطابش میکنم:
«سپیده چیتگر!
سپیده چیتگر!
-اگر چه در وطنم
مردهست شاعری که شکوه کلامش
بایسته سرودن از
زیبایی و غرور تو بود، -
اما
شکوه اهتزاز تو
چندان تناورست
که از کلام شاعر خردی چون من
چکامهیی برمیآورد
رودرروی غریو تندر بیداد.
تکهیی خروش از تن توفان
در گوشهای برج مهیب شب
-شعر من است که میخواند:
سپیده چیتگر
با پنج پر ستاره خونینت
در گرگ و میش شبی تلخ
در شب فرو خلیدی
اینک
تصویر آن ستارگان جوان را بنگر
بر تارک چهارده درفش برآهیخته
در غلاف حوصله خورشید
آیینهها
تکرارت کردهاند
در چهارده طلوع پرچم خشماگین
حنجرهها تکرارت کردهاند
در چهارده شیپور خشم
سوگندها تکرارت کردهاند
در چهارده سرود سرکش عصیانی
اما عشقها
-تمامت عشقی که سهم یک خلق است-
تکرارت خواهد کرد
تنها در طلوع یکی خورشید
برای تمامی بامهای این میهن
نشسته چون افقی تابناک
در کمین تمام پیکره شب
سپیده چیتگر،
خندان و خونیندل
چون پرچمی پیچ وتاب میخورد
در بادهای شب جهان.
خطابش میکنم:
سپیده چیتگر!
سپیده چیتگر
سالهاست که در خود
برای این میهن
افقی بنیان گذاشتهیی
پر آفتاب فردا.