728 x 90

از اوج «توانستن» تا ژرفای «نتوانستن»

عبدالعلی معصومی
عبدالعلی معصومی
عبدالعلی معصومی
«چرا پرنده شبخوان، به مویه می‌خواند؟
ـ کدام دست تطاول، بر آشیان زده است؟
خبر بگیر درختان چرا سیه پوشند
ـ ببین کدام تبرزن، به باغبان زده است؟
چه رفته است بر این راهیان تن پُرچاک
ـ که لجّه لجّه خون، بر زمین نشان زده است؟
شتاب قافله را عزم ایستادن نیست
ـ اگر چه گرگ گرسنه، به کاروان زده است
سر تو عشق سلامت، چه باک اگر این بار
ـ حرامی‌ز سرِ کین قلب عاشقان زده است
به پیش قافله سالار، جان به چلّه به پیش!
ـ سپیده آن طرف خون تو، کمان زده است
به عهد خویش وفا کن برو، ولی بی تو
ـ غم تو تا به ابد، خلق ما به جان زده است
چگونه این همه آتش نهان کنم «موسی»! ؟
ـ که شعله بر حرم خلوت نهان زده است
مگر که صبح برآید ببینم از نزدیک
ـ که دست قهر خدا بیخِ ظالمان زده است
مگر که صبح برآید ببینم آن طالع
ـ به یُمن رزم مجاهد، سر از جهان زده است»
غزل بالا با عنوان «غزلِ شبِ خبر»، با یادداشت کوتاه همراه آن «مرثیه‌یی برای موسی و به یاد شبی که خبر دادند: موسی رفت» غزلی است از محمدعلی اصفهانی (م . الف . موج) که آن را پس از شهادت سردار پاکباز موسی خیابانی سرود و دو سال بعد در نشریه مجاهد شماره 189 (13بهمن62) به چاپ رسید.
دو هفته پیش از آن غزلی از این شاعر با عنوان «آغاز» در نشریه مجاهد شماره 187 (29 دیماه 62) به چاپ رسیده بود:
«باید از این طرف و آن طرف آمد در زد
ـ پشت هر پنجره باید کوبید همه جا را سرزد...
باید انبوه شد و دادکشید باید این پچ پچ و نجواها را
ـ از دهان ریخت و فریادکشید!
داد باید زد: آی!
ـ درِ فردا باز است بشتابید که این،
ـ آخرین آغاز است.بشتابید مجاهد آمد
ـ عزم دیگر در سر ...
متّحد، هم صف و همرزم، سراپا هشیار
ـ از همین نقطه که می‌بینی
ـ باید آغازکنیم!»
شعری دیگر از او با عنوان «ببویید، ببویید گل باغ سحر را»، در نشریه مجاهد شماره 237 (2اسفند63) به چاپ رسید:
«... ببویید، ببویید، گل باغ سحر را
بگویید، بگویید، به هر کوچه خبر را...
به رگبار به رگبار، سکون را بشکستند شکستند شکستند، به رگبار ببستند.
به هر کوی به هر کوی، دو صد پنجره، واشد
ـ به هر بام ز هر بام، دوصد دست، رهاشد
که ماییم که ماییم، که همراه شماییم
ـ بیایید بیایید، می‌آییم می‌آییم!
بتازید بتازید، به خون شسته سر و تن
ز هر گوش ز هر گوش، همه پهنه میهن
خدا یار، خدا یار، خدا یار شما باد!
ـ دم خلق دم خلق، نگهدار شما باد!
خودِ خلق خودِ خلق،که ماییم شمایید شمایید شمایید، خود خلق شمایید...
بپویید بپویید، ره رزم نهایی
ـ که داریم که داریم، به سر عزم رهایی
که هر گام که هر گام، که هر گام مجاهد
ـ سرافراز سرافراز، کند نام مجاهد
از این بیش از این بیش، از این بیش از این بیش
ـ همه پیش همه پیش، همه پیش همه پیش»
این هم شعری از او با عنوان «پویش از این بیش، شتابان کنیم!» که به تاریخ 27دیماه 63 سروده شد و در مجاهد شماره 250 (16خرداد64) به چاپ رسید:
«پویش از این بیش، شتابان کنیم
ـ آتش رگبار، فراوان کنیم
شهر و ده و جنگل و کوه و کمر
ـ از گل باروت، شکوفان کنیم
دانه هر گل که تو پرپر کنی
ـ باز بکاریم و دو چندان کنیم
باز بکوبیم و برآریم دست
ـ خنده زنان ترک سر و جان کنیم
روشن از ایمان به طلوعی قریب
ـ چوبه اعدام، چراغان کنیم
دل چو به پیمان خدا داده ایم
ـ سر گروی حرمت پیمان کنیم...»
آن زمان هنوز سراینده این غزلها در ایران بود و فضای نفسگیر و زمستانی حاکم بر جامعه را از نزدیک حس می‌کرد و رزم شب ستیز و امیدآفرین و گرمابخش مجاهدین برایش ملموس و آشنا و دست‌یافتنی بود. در آن سالها مجاهدین برایش ستایش‌برانگیز و دوست‌داشتنی بودند و رهبری مجاهدین «قلب عاشقان» بود و «سپیده آن طرف خون» مجاهدین «کمان» زده بود و شاعر برای «قافله سالار» و «راهیان تن پرچاک» این «کاروان» و رزم شورآفرین آنها صد دریا سخن در سینه داشت و شعرش سرشار از یاد زنده و بی‌قرار این دلاوران بود و شاعر بی آن که بترسد شعرش سیاسی شود جانانه آنها را می‌ستود و آرزومند پیروزی آنها بود و خلق را همگام و مشتاق و دوستدار آنان و مجاهدین و خلق مشتاق آزادی و خود را همگام و هم صدا و هم آرزو می‌دید و همگی «متّحد، هم‌صف و همرزم، سراپا هشیار» در برابر دیوی که تنوره می‌کشید و در پی نابودی «حرث و نسل» ایران زمین بود فریاد می کشیدند:
«خون خروشنده رودیم و خویش
راهی دریای خروشان کنیم
تا تو بدانی که چه ما می‌کنیم
آنچه تو گفتی نکنید آن کنیم!
گفته ای ”آرام بگیرید“ و ما ولوله در ولوله باران کنیم...
جوششِ در جوششِ در جوششیم
خاک، سراسر، همه جوشان کنیم
باز بسازیم بنایی نوین
ساخته‌ای هرچه تو، ویران کنیم
خواب و خیال خوشت آشفته‌ایم
بیش، از این نیز، پریشان کنیم
حکم تو بگرفته مجاهد ز خلق
ناخلفیم ار نه به فرمان کنیم
رفته به سوراخ خزیدی ولی
گور تو را خاک جماران کنیم!»

«دگردیسی» شاعر
سراینده «غزل شب خبر» زمانی که در آن خاک داغ گلرنگ با «آن عاشقان شرزه که با شب نزیستند» همگام و همنوا بود، «جوششِ در جوششِ در جوشش» بود و گلواژه‌های شعر، به سبکی پر پروانه در دلش می‌شکفت و سرودن مثل نفس کشیدن برایش آسان و رام و پا به رکاب بود و در ستایش «خون خروشنده رود» و گلهای پرپرشده و عزم و رزم مجاهد، لحظه یی تردید به دل راه نمی‌داد. اما، وقتی از «زندان سکندر» سوار بر «قالیچه سلیمان» بیرون پرید، اندک اندک هواهای دیگری در دلش پدید آمد و تردید جایگیر باور و یقین پیشین شد و نشتر این پرسش در مغزش خلید که: «آیا تمام آنها که در این سالها، بی‌کفایتی خود را در پس پشت شهامت و شرف باورآوردگان و باورآورندگانشان نهان کرده‌اند ، چیزی بهتر از این می‌خواستند و می‌خواهند که جمعی به تکّه پاره کردن، و جمعی به تکّه پاره شدن، و جمعی به بر تکّه پاره‌ها مرثیه‌یی یا حماسه‌یی خواندن (فرقی نمی‌کند)، مشغول شوند و هیچ‌کس نه فقط از آنان ، که حتّی از خود سؤال نکند: چرا ؟»
از آن پس در چنبره این تردید و تأمل اندک اندک «رهبران مجاهدین» و «قافله‌سالاران» و «قلب عاشقان» دیروزی در چشم و دلش به کلی رنگ عوض کردند و به افرادی «سفله» و «ابله» تبدیل شدند که بی کفایتیشان را «در پس پشت شهامت و شرف باورآوردگان و باورآورندگانشان نهان» می‌کنند و خود را مالک شهیدان و «فزونی تعدادشان» را «سند افتخار» خود و خونشان را «ضامن پیروزی» خود می‌دانند و از آنان «به عنوان برگی برای معامله با اطراف مختلف، و یا چماقی بر سر منتقدان» استفاده می‌کنند و «بدنه» مجاهدین نیزکه تا دیروز «سپیده آن طرف خونشان» «کمان زده» بود و همه خلق یار و همراهشان بودند اینک به بازی‌خوردگانی جای سپردند زبون و چشم و گوش بسته که با هی هی چوپان به هر سو گسیل می‌شوند و «رهبران سفله» آنان را مانند «جوجه بسیجی»های از همه جا بی‌خبر و کودن، کلید بهشت به گردن روانه «قتلگاه» می‌کنند.
بی‌تردید شاعری «دگردیسی» شده با این ذهن و دل انباشته از خار و خس تردید و تأمل و وارونه‌بینی و عوض کردن جای قاتل و قربانی، دیگر درونمایه یکرو و روشن و زلالی نداشت که بتواند برای همگامی‌با «قافله سالار»ان و «راهیان تن پرچاک» که اینک در ذهن و زبان او به دغلکاران سفله و بازی‌خوردگان ساده و ناتوان و «بچه»های «معصوم» جای سپرده بودند حتی در سوگ پرپرشدگان وحشیانه‌ترین قتل‌عام دوران خمینی در تابستان سال67 شعری درخور بسراید یا مطلبی در ستایش آن دلاوران در خون غرق بنویسد. خوره «تأمل و تردید» و دود تیره حاصل از آن بند پیوند شاعر «غزل شب خبر» را از آن پیشتازان راه آزادی ایران زمین به کلی گسست. از زبان خود او بشنویم:
در «مردادماه هزار و سیصد و هشتاد و سه» «قرار شد که در بزرگداشت شهیدان تابستان هزار و سیصد و شصت و هفت، مطلبی تهیّه کنم. و این، مرا به فضای آن سالها برد. خونهای ریخته شده، دوباره بر خاطراتم شتک زدند. خانه‌ها و خانمانهای ویران شده، دوباره بر سرم آوار شدند... دیدم که یک طرف، شعر است و حماسه است و این‌جور چیزهاست؛ و یک طرف، تأمّل است و تردید. و از خودم پرسیدم که کدام را باید انتخاب کرد. هر دو را شاید. گفتنش آسان به نظر می‌آید. امّا برای من، این، چندی است که اصلاً آسان نیست. بارها شده است که از خودم پرسیده‌ام که آیا شعر سیاسی گفتن من در این سالها، گریزگاهی نبوده است تا از درد سر دغدغه‌های بی‌پایان تردید و تأمّل، و تأمّل و تردید، در آن بخزم و خودم را آرام کنم؟ یعنی بفریبم؟ و آیا تمام آنها که در این سالها بی‌کفایتی خود را در پس پشت شهامت و شرف باورآوردگان و باورآورندگانشان نهان کرده‌اند، چیزی بهتر از این می‌خواستند و می‌خواهند که جمعی به تکّه‌پاره کردن، و جمعی به تکّه‌پاره شدن، و جمعی به بر تکّه پاره‌ها مرثیه‌یی یا حماسه‌یی خواندن (فرقی نمی‌کند)، مشغول شوند و هیچ‌کس نه فقط از آنان، که حتّی از خود سؤال نکند: چرا؟...در این چند روز، شعرهایم را در ذهنم ورق می‌زدم که جایی به شعر بلندی رسیدم که سالها پیش، پیش از تابستان شصت و هفت، در سال شصت و چهار، و اتّفاقاً در همان حول و حوش مرداد و شهریور، نوشته بودم. خواندمش. چند بار خواندمش. و چند بار در انتشار دوباره‌اش تردید کردم. گفتم نکند که تبلیغ فرهنگ شهید‌پروری باشد... گفتم نکند که مهر تأییدی باشد بر راه و روش آنانی که شهیدان را که تنها از آن ِمردمند، جزء املاک خود به حساب می‌آورند، و فزونی تعدادشان را علاوه بر شقاوت دشمن که امری طبیعی است پیش از آن که نشان بی‌کفایتی خود، بی‌مسئولیتی خود، و بی‌بها دانستن جان پیروان خود بدانند، سند افتخار خود می‌شمارند؛ و همزمان، از آن در اندرون به عنوان دستاویزی برای ایجاد احساس مدیون بودن و کم بهاپرداختن و در نتیجه حق به زیرسؤال بردن نداشتن، استفاده می‌کنند، و در بیرون به تناسب به عنوان برگی برای معامله با اطراف مختلف، و یا چماقی بر سر منتقدان. گفتم نکند که تشویقی تلقّی شود بر ماجراجوییهایی بریده از مردم و از واقعیّتهای خوشایند یا ناخوشایند بیرون از ذهن، و یا هماوایی‌یی باشد با کسانی که از سویی خود را مبرّای از رهنمایان ره ناشناس بیراهه نافرجام چنین ماجراجوییهایی می‌دانند، و از سوی دیگر آنان را به خاطر فاصله گرفتن اجباری از این بیراهه، سرزنش می‌کنند و آماج می‌گیرند که چرا چهار تا و نصف باقی مانده را هم دست‌کم تا موقعی که دوباره فرصت و رخصتی بیابند به قربانگاه نمی‌فرستند. آن بی‌شرفانی که این روزها، زنده ماندن این بچه‌ها و امنیّت جانی هر چند بسیار شکننده‌یی که نصیبشان شده است خواب و خیالشان را بر هم زده است، ا لبتّه حساب دیگری دارند، و سرزنشهاشان همان قدر بها دارد که تشویقهاشان، و تشویقهاشان همان قدر که وجودشان، و وجودشان همان قدر که عدمشان!...»
شاعر «دگردیسی» شده سرانجام نتوانست شعر تازه‌یی بسراید و شعری را با عنوان «تو از خود گذر کن، بهانه است راه!» که در تابستان سال 1364، به یاد شهیدان مجاهد سروده بود باردیگر بدرقه راه شهیدان قتل‌عام سال67 کرد.
«به پا خیز همسنگر همسفر!
جرس بانگ برداشت، آمد سحر...
سر سخت هر سنگ، هر قطره خون
هزار آشیانِ شده واژگون
تن لخت و سوراخ دیوارها
سرافراز سرها سر ِ دارها
به هرگوش تا گوش صدها مَزار
نشسته به خود مادران، سوگوار
کمان تا کمان از کمین تا کمین
برون گشته دستانِ از آستین
نشان بر نشان بر نشانه است راه
تو ازخود گذر کن، بهانه است راه!»
باردیگر در روز «جمعه، دهم شهریورماه
۸۵، 18 سال بعد از قتل‌عام ۶۷» شاعر «دگردیسی» شده، وقتی می‌خواهد از کشتار وحشیانه سی هزار زندانی سیاسی به فرمان خمینی و سرکردگان جنایتکار رژیمش یادی کند، باز همان شعری را می‌آورد که در تابستان سال 64 به یاد شهدای مجاهد سروده بود. اما این بار نیز آن را بهانه قرارداد تا حرف اصلی خود را به زبان آورد و رهبری و تشکیلات سازمان مجاهدین را با ادعاهای خمینی‌ساخته و مندرس شده، زیر ضرب قراردهد: «امروز، دهم شهریور است. روزی که به عنوان یادروز کشتار زندانیان سیاسی در سال شصت و هفت، انتخاب شده است. روی خود انتخاب این روز معیّن، بحثها کم نیست. چرا که همان‌طور که همه می‌دانند و با مراجعه به خاطرات منتظری هم ... می‌توان خواند، عمدتاً کشتار ۶۷ در مرداد ماه، و با قتل‌عام بچه‌های مجاهدین، آغاز شد. و بیشترین تعداد شهدا هم، از میان این بچه‌ها بودند؛ و در همان مرداد ماه، اعدام شدند... امّا به هرحال، این بحثی است که بیشتر بر حول ایده‌یی می‌گردد که از اساس، کم بهاتر از آن است که ذهن خود را به آن مشغول کنیم: ایده‌یی که بر مبنای آن، گویا هرکس که تعداد بیشتری شهید داده باشد، حقّانیّت بیشتری دارد؛ و گویا شهیدان ضامن انحرافات قبلی و بعدی تشکیلات خود هستند. ضامن که نه؛ بلکه تطهیر‌کننده و مشروعیّت دهنده. و این، سخت بی‌معناست و نیاز چندانی به بحث در باره‌اش نیست...»
در این یادداشت نیز رهبران مجاهدین در نگاه شاعر دگردیسی‌شده چنین تصویر می‌شوند: «فروشندگانی از موضع ضعف و اطاعت و خضوع و نیاز و عذرِ تقصیرخواهی» که «در راهروهای سراپا به خون‌آلوده میان دفاتر کار کثیف‌ترین کارفرمایانِ کثیف‌ترین جناحِ کثیف‌ترین دارودسته‌یی که تاریخ این چهل پنجاه ساله حاکمیتِ بزرگترین غارتگر جهان به خود دیده است»، می‌خواهند «سرنوشت خودشان» و «سرنوشت ایران» را «خرید و فروش» کنند. مجاهدین و همدردان آنها، نیز در این میانه «آدمکهای ویترین شیشه‌یی»؛ «پاچه‌گیران پروار شده»، «در خلسه فرو‌رفتگان»، «بزان اَخفش»، «طمع‌ورزان حقیر»، «چاپلوسان مهوّع»؛ «تبهکارانی» که «حقیقت را می‌دیدند و می‌بینند و می‌دانستند و می‌دانند و انکار می‌کردند و انکار می‌کنند» و «دوزخیانی» که «روزها بر کنار سفره خون به ریزه‌خواری می‌گذراندند و می‌گذرانند و شبها با وجدانی آرام در بستر نکبت شرف‌فروشی خود می‌خوابیدند و می‌خوابند»
واقعاً همتراز قراردادن انقلابی آگاه و پاکباز و نویسنده برجسته‌یی مانند ابوذر ورداسبی با جوجه بسیجیهای کلید بهشت به گردن جنگ ضدمیهنی خمینی، از مغز علیل شاعری می‌تراود که در میدان دگردیسی هر مرزی را درنوردیده باشد. «ابوذر ورداسبی، که اوّل بار، بعد از آزادی‌اش از زندان آریامهر، در دفتر انتشاراتی‌یی دیده بودمش که بیشتر، پاتوقمان بود تا محلّ کارمان؛ و جلسات هیأت تحریریّه‌اش، بیشتر برای دیدار و گفتگو، تا بحث در باره کتابها. و بعد، در این‌جا، قربانی خرد و استقلال و هویّت فردی‌اش شد. از او خواستند که برای «تطهیر» خود از این جور «آلودگی»ها، از این جور «ننگها»ی «روشنفکری و بی‌عملی»، به آن جا برود که بردندش؛ و بکوشد تا خود را «شایسته» درک ضرورتهای جدید «ایدئولوژیک» کند. و بعد، تفنگی بر دوش، روانه جنگی بی‌برگشت شود میان یک «امام» و یک «رهبر»... و مزارش را نمی‌دانم کجاست. چرا که اصلاًً معلوم نیست مزاری داشته باشد» («شاید سقفی فروریخته باشد» در رثای ساعدی).
به بهانه «یاد مجید شریف، ”شهید عشق“» (سوّم آذرماه هزار و سیصد و هشتاد و دو): «...زخم‌خورده بود. زخم «دوست». یعنی آن کسان که او «دوست» شان می‌پنداشت چون دوستشان می‌داشت، و آنها دشمنش می‌داشتند چون اهل اندیشیدن بود، اهل نقد بود، و اهل دردی بود که معامله‌کردنی نیست. برخلاف آدمهایی که آنها به اقتضای طبیعت خود با خود داشتند و دارند: چند نشئه فرورفته در خلسه، چند بز اَخفَش، چند چاپلوس ابله مهوّع، چند کلّاش حرفه‌یی، چند پاچه‌گیر پروارشده برای مواقع لازم، چند مرعوب، و البتّه تصادفاً تک و توکی هم چند آدم درست و حسابی. اهل کوتاه آمدن نبود. اهل مماشات نبود. اهل مصلحت اندیشی نبود. اهل خرید و فروش شرف نبود. و این، کار آنها را مشکل می‌کرد. خودفریبانی که گمان می‌بردند که چشم فرو بستنشان بر بیرون ذهن، بیرون ذهن را نفی می‌کند...»
ـ «... فرق طوطی و آدم را قبلاً هم چند بار در چند جا یا گفته بودم و یا نشان داده بودم. امّا هر بار طوطیها به جانم افتاده بودند. البتّه نمی‌دانم چرا شکلشان شکل طوطی نبود و شکل آدمیزاد بود؛ و برعکس طوطی که منقار دارد و انگشت آدم را کمی دوستانه در منقار می‌گیرد و بعد ول می‌کند اینها دندان داشتند و به جای انگشت پاچه آدم را می‌گرفتند و چون می‌دیدند که من چخ چخ بلد نیستم ولم نمی‌کردند: ”هر گاوگند چال دهانی آتشفشان روشن خشمی می‌شد“ به قول تو. اوّلها آنچه را تو به من یاد داده بودی می‌کردم و هر بار به خودم می‌گفتم: ”ای کاش می‌شد خون رگان خود را من قطره قطره قطره بگریم تا باورم کنند“. امّا بعدها دیدم حیف خون رگان من است. مخصوصاً این که صاحبان اینها بارها نوشته‌اند و گفته‌اند که: شطّ خروشان خون دیگران ضامن پیروزی ما [یعنی آنها]ست... نمی‌دانم خوب کردم یا بد. شاید اگر ادامه می‌دادم آنها کارشان به اینجا نمی‌رسید: ”...مماشات نکنید و قاطعیت نشان بدهید. مردم ایران را تحریم کنید و خود ایران را هم بمباران کنید تا آن وقت وقتی که همه غیر از ما مردند آخوندهایی هم که آنجا هستند نتوانند بمب اتمی بسازند و اسرائیل را از نقشه جغرافیا محو کنند ... سرجوخه‌های مهربان ابوغریب و سربازان زحمتکش و فداکار آمریکایی در عراق با بمبهای جهنده ساخت ملّاها قربانی عملیات ایذایی نشوند...“ بگذارید طفلکها بتوانند با خیال راحتتر گاه گاهی از سر شوخی دختر بچه‌های ده دوازده ساله عراقی را مورد نوازشهای ویژه قراردهند و بعد هم آن دختر بچه‌ها را و هم پدر و مادر آنها را که هنوز معنای این نوازش را نمی‌فهمند و می‌گویند ”آخر چرا؟“ با مسلسسلهای اسباب بازی هدف بگیرند و این تفریح معصومانه خودشان را هم که تنها دلخوشیشان در آن دیار غربت است ترانه کنند و با گیتار برای دوستانشان بزنند و بخوانند تا حوصله‌شان سرنرود. توی شبهای دراز مأموریت حفظ امنیت ... ”البتّه ما با دخالت نظامی مخالفیم؛ امّا اگر این کار را نکنید تا دو سه ماه دیگر بمب می‌سازند؛ و تا حدّاکثر شش ماه دیگر اسرائیل را از نقشه جهان حذف می‌کنند؛ و صلح جهانی را به خطر می‌اندازند و مانع استقرار دموکراسی از دمشق تا تهران می‌شوند. آدرسها هم برای بمباران نکردن اینها هستند و آنها... سهم ما یادتان نرود... این ما بودیم که... این ما هستیم که... که... که...“ که نمی‌دانم چه. و نمی‌خواهم بدانم که چه...» («دیگر روزگار غریبی نیست نازنین!» پنجم اردیبهشت
۱۳۸۶).
شاعر «دگردیسی» شده بارها از «کینه» به عنوان «حسّ پست» یاد می‌کند و می‌گوید: «آن که گفته است که کینه نیز هم‌چون مهر، مقدس است. نه کینه را می‌شناخته است نه مهر را... کینه نفرتی است غیرطبیعی... ”نفرت“. با ازمیان رفتن موضع مورد نفرت در طرف مقابل، از میان می‌رود؛ ولی کینه، حتی با ازمیان رفتن خود طرف مقابل هم از میان نمی‌رود. باید کینه را از نفرت بازشناخت، و با آن مبارزه کرد. هم با آن، و هم با عمل واپس ماندگان سیاسی‌یی که ناتوانی ذهن راکدشان از ادراک مفهوم حرکت و رشد و تکامل را، جز با ترویج کینه، نمی‌توانند از این و آن، نهان کنند...»
شاعر «دگردیسی» شده واقعاً هم از «کینه» «این حس پست» خود را رهانیده و نفرت را نیز از دل رانده است، اما تنها و تنها کینه خمینی و پس‌ماندگان رژیمش و نفرت از آنها را و گرنه در این سالهای اخیر هم کینه و هم نفرتش نسبت به رهبران و اعضا و هواداران و همدردان مجاهدین روز به روز بیشتر و بیشتر شده است و حتی در یکی دو نمونه آخرینش به مرز کینه و نفرت جنون‌آمیز رسیده است:
ـ «هشدار به رهبران ابله مجاهدین! رهبری سفله سازمان مجاهدین خلق، که هر روز بیشتر از روز پیش، در لجن جاسوسی برای آمریکا و اسرائیل غرق می‌شود، در روزهای اخیر، حمله به فعّالان مبارزه با احلام آمریکا و اسرائیل در مورد ایران را (احتمالاً به فرمان مستقیم کارفرمایان اسرائیلی و آمریکایی خود) در دستور کار خویش قرار داده است. آنها که زمانی برای گدایی کاسه‌یی از آش نذری بیت خمینی، این آخوند کلّاش را «پدر بزرگوار»، و «مجاهد اعظم» می‌نامیدند؛ و زمانی برای ریزه‌خواری سفره صدّام حسین، در دیدارهای گزارش خدمات، با کارگزاران او از «انطباق منافع دو طرف» سخن می‌راندند، طبیعی است که امروز، دم لابه‌کنان در پی کثیف‌ترین و منفورترین جناحهای قابل یافت در آمریکا و اسرائیل، به تمنّای تکّه استخوانی که معلوم نیست بالاخره سرانجام به سمتشان پرتاب شود یا نه، دوان و روان باشند. در یک کلام، یکبار و به صراحت، به این ابلهان می‌گویم: با نام توله‌هایتان، به سایت ققنوس با مسئولیت من پارس نکنید. قطعاً، قطعاً، قطعاً، از کرده خود پشیمان خواهید شد. اگر هنوز اندک شعوری در شما باقی مانده باشد، این را همین حالا می‌فهمید؛ و در غیر این صورت در مدّت زمان بسیار اندکی بعدتر از حالا!».
این لجن‌نامه‌یی که محتوای آن بارها و بارها از گندابهای وزارت اطلاعات آخوندی علیه سازمان مجاهدین و رهبران پاکباز آن به بیرون تراویده بود بی‌درنگ در سایتهای مزدوران برونمرزی رژیم مانند سایت کریم حقی منعکس شد. اما، وقتی تهدید شاعر «دگردیسی» شده در سوم آبان 1386 در «پاسخگویی» به «دو توله پاچه‌گیر، و توله‌های پاچه گیر و توله‌داران پاچه‌گیر دیگر» در یک «توله‌نامه» سراپا درخور خود شاعر و یاران پس از دگردیسی‌اش در سایت ققنوس منتشر شد، بیدرنگ در سایت ویژه درونمرزی رژیم سفاک آخوندی به نام «ایران دیدبان» با استقبال شورانگیزی روبه‌رو شد که واقعاً شاعر «دگردیسی» شده‌یی که برای رسیدن به این جایگاه چندین سال گلو پاره کرده بود شایسته آن بود. «نکته ضروری» درباره «علل هرزه‌دراییهای اخیر مجاهدین» در سایت اختصاصی شاعر، نقطه اوج و مدار بالابلند جدیدی در همصدایی با سایتهای وزارت اطلاعات آخوندی بود. شاعر «دگردیسی» شده، در این فرافکنی عبرت‌آموز «رهبر و رهبران» سازمان مجاهدین خلق، «سفله» و «شاخص‌ترین و فعال‌ترین و فرمان‌پذیرترین توّابان به کارگرفته شده توسط امپریالیزم و صهیونیزم» و «درندگان دریده» خوانده می‌شوند و در نهایت گنده دهانی درباره دو پرچمدار شرف و استواری و پایداری میهن دربند، مسعود و مریم رجوی این چنین هرزه‌درایی کرده است: «چه راهی برای ققنوس باقی می مانْد و می مانَد وقتی که آن زوج و زوجه ”پاکیزه دامان” پاکیزه چنگ و پاکیزه چنگولِ قلّاده دشمنان قسم خورده مردم ایران و خاورمیانه به گردن کرده را، اجبارشان به اجرای فرامین صادرشده، و یا خوشرقصی داوطلبانه شان با هدف به اثبات رسانیدن ”صعود”شان به بالاترین مرحله توابیّت فعّال، وادار به گشودن پوزه‌بند توله‌هاشان برای پارس کردن به سایت ققنوس و مسئول آن کرده است؟ امّا شایسته نیست که صفحه ”سرفصل” ققنوس یا به ذکر آن دو توله دار و توله‌پرور نر و ماده یی آلوده شود که اوّلی در پی غرایز نامتعادل خود، در یک معامله ”شرافتمندانه” و مرضی‌الطّرفین، با تقدیم دخترکی دبیرستانی به دوست همرازش به ازای تصاحب همسر او، موجود به تصاحب درآمده را طبعاً به دلیل ماهیّت مستعدّ و پست خود آن موجود به کالایی جنسی و دست به دست گشته بدل کرد؛ و بر تصویر و تصوّر و توهّم هرزه و بیمار خویش از زن آزاد و تسلیم ناپذیر ایرانی، پرده ”ضرورت ایده ئولوژیک” کشید؛ و یا به ذکر توله‌های این دو؛ و یا به ذکر ریزه‌خواران سفره حاضر و آماده فراهم شده از دستمزد مردمفروشی و جاسوسی و زمینه‌سازی تحریم مردم و بمباران و نابودی کشور ایران. جا و مکان و مقام این دون مایگان مردمفروش، صفحه سرفصل ققنوس نیست...»
من در اینجا به یاد شاعر «گاوگند چاله دهان» می‌آورم که آیا تو نبودی که در 27شهریور 1364، اندکی پس از «انقلاب ایدئولوژیک» مجاهدین، شعر «پاییز سبز» را سرودی و در پیشانی آن نوشتی «تجربه‌یی در انقلاب ایدئولوژیک و برای معلم آن: مسعود». در این بیست و دو سالی که از آن تاریخ می‌گذرد، چه پیش آمد که یکباره مسعود رجویِ شایسته تقدیم شعر «پاییز سبز» به چنین دیو مهیبی تبدیل شد؟ آیا مسعود رجوی در این مدت ذره یی از آرمان والای آزادی میهن دربند دست کشید و از مبارزه با تمام توش و توان و همه هستی و جانمایه خود و سازمانش در مبارزه تمام عیار با رژیم سفّاک و آدمخوار آخوندی کوتاهی کرد؟ آن‌چه تردیدناپذیر است و همه دلدادگان استحاله و حفظ رژیم آخوندی، ازجمله شخص شاعر «دگردیسی» شده را به چنین هرزه‌دراییهای آخوندپسندانه کشانده است، تب لرزه مرگی است که مسعود و مریم رجوی و سازمان مجاهدین و رزمندگان شهر شرف با استواری و پایداری دلاورانه شان بر پیکر مرگ‌زده رژیم آخوندی افکنده‌اند و تو را این چنین بی‌پروا به عربده‌کشیهای دیوانه‌وار واداشته‌اند. تو در آخرین شکّرافشانیت در مورد «انقلاب ایدئولوژیک» مجاهدین، ادعا می‌کنی که «مطابق تمامی اسناد افشا شده، از زمان همان نخستین تجربه ملّایان در فیلترینگ سایتها، و تهیّه اوّلین لیست سایتهایی که در عالم اوهام کارگزاران دستگاه سانسور آخوندی می‌بایست مردم داخل ایران را از دسترسی به آنها محروم داشت (حدود
۵ سال پیش) جزء معدود سایتهای سیاسی‌یی بود و هست که در این اولّین و پایه‌یی‌ترین و مبنایی‌ترین لیست فیلترینگ قرار داده شده است». البته ممکن است در 5سال پیش چنین بوده باشد. در آن زمان در این سایت تمام مقاله‌های نویسندگان دلاور و آگاهی مانند دکتر محمد ملکی، نخستین رئیس دانشگاه تهران در دوران پس از انقلاب، در این سایت درج می‌شد، اما به موازات سمت و سو یافتن آن مقالات به نفی تمام عیار رژیم با تمام دسته‌بندیها و باندهای تشکیل دهنده‌اش، و وادادگی شاعر «دگردیسی» شده در برابر رژیم و امیدبستن به طنابهای پوسیده‌یی مانند اکبر گنجی و همانندان آن، سایت مربوطه از چنان مقاله‌هایی خالی شد و در حال حاضر آن چنان بی‌مهار از سیاستهای برونمرزی و درون مرزی رژیم سفاک آخوندی، ازجمله سیاست دشمنی تمام عیار با مجاهدین، به مثابه قویترین تهدید رژیم پابه گور و سیاست ضدجنگ که در قلب آن حمایت از رژیم جنگ‌طلب نهفته است، این سایت را به چنان وضعی کشانده است که بیشترین مقاله‌ها و ترجمه‌های آن چهره درخور درج در همان سایتهای درونمرزی و برونمرزی رژیم ایران بربادده و ضدبشری ّآخوندی به خود گرفته و هرچه که می‌گذرد این صبغه آخوندپسندانه سایت اختصاصی شاعر «دگردیسی» شده بارزتر می‌شود و لجن‌نامه‌های اخیرش درباره رهبری مجاهدین و اعضا و همدران آن بی‌کم و کاست در سایتهای رژیم منعکس شده است و این نشان روشن و آشکاری است از همخوانی و همنوایی سایت ققنوس با سایتهایی که شاعر ادعا دارد با گردانندگان آنها سرناسازگاری دارد.
من در پایان سخنم شعری از مولوی را که با حال و کار این شاعر «دگردیسی» شده سازگار دیدم می‌آورم با این توضیح که اگر شاعر رمیده از گذشته مصداق این شعر نیست چرا این چنین محبوب ستمگران و ظالمان شده است:
اگر ز حلقه این عاشقان کران گیری
دلت بمیرد و خوی ستمگران گیری
 
به نقل از نشریه مجاهد شماره 878
 
										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/cd9f32cc-9018-4220-8b2b-4f931caf54e4"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات