728 x 90

قتل‌عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟؛ گزیده‌یی از سخنان شاهدان قتل‌عام زندانیان در برنامه ارتباط مستقیم

قتل‌عام ۶۷
قتل‌عام ۶۷

قتل‌عام زندانیان سیاسی: راز گشوده؟
گزیده‌یی از سخنان شاهدان در برنامه ارتباط مستقیم
یکشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۵

 

 

امیر برج‌خانی: منم به‌عنوان یک شاهد زنده می‌خوام که در این رابطه برای شما مطالبی رو عرض کنم. قبل از این‌که صحبتامو آغاز بکنم اجازه بدین من یک ترانه سرودی رو که همیشه خودم گوش می‌کنم و همیشه یک عاملی هستش که من هیچ‌گاه جدا نشم از اون تابستان خونین و مسئولیت‌هام را در حد توانم انجام بدم، اونم این هستش که:

شبی ایستاده بود به انکار ۶۷

در انتهای مشرق خون‌بار ۶۷

خورشیدواره‌های زمینی نمردند

تا زنده است آتش تب‌دار ۶۷...

من حداقل روزی یک بار اینو گوش می‌کنم. ببینید در حقیقت همونطور که آقای دکتر زاهدی هم گفتند، مسأله قتل‌عام ۶۷ خلق‌الساعه نبود. من در زندانهای اوین، قزلحصار، گوهردشت و در نهایت هم زندان اوین بودم که در سال ۷۱ آزاد شدم. یعنی چهار سال بعد از قتل‌عام من در درون زندان بودم. می‌خواستم به شما بگم که اون چیزی که تمامی این فجایع و جنایتها رو رقم زد، هیچ چیز نبود الا اصرار مجاهدین و مبارزین برای حصول آزادی برای ملت‌شون. وقتی انقلاب ضدسلطنتی اتفاق افتادش، و رژیم گذشته سرنگون شد، مردم به‌دنبال آزادی بودند و طبیعتاً عناصری که اعتقاد راسخی به این آزادی داشتند، ثابت‌قدم‌تر بودند. من یادمه برای اولین بار که به واسطه تلاش‌های مقاومت ایران و شهید بزرگ حقوق‌بشر دکتر کاظم رجوی رژیم ایران محکوم شد در کمیسیون حقوق‌بشر، رفسنجانی برگشت گفت تو نماز جمعه ما اشتباه کردیم، اینها رو همون سر چهارراه‌ها نکشتیمشون. پس بنابراین مسأله قتل‌عام و کشتار مجاهدین و مبارزین چیزی مطلقاً خلق‌الساعه نبود...

 ما نباید بگیم که رژیم در قبال مجاهدین و مبارزین چه کرده، باید بگیم چه نکرده. تا رسیدیم به تابستان ۶۷. قبل از اون بذارین من یه چیزی رو خدمتتون بگم. ببینید حتی بعد از تابستون ۶۷ که بازماندگان قتل‌عام بودیم، ناصریان همون مغیسه که توسط آبدارچی قهرمان به درک واصل شد، برگشت گفت ما رو جمع کرد گفت فکر نکنین که مسأله متوقف شده. ما هر موقع امام بگه دوباره همون حکم رو جاری می‌کنیم. همون چیزی که آقای زاهدی فرمودند. پس بنابراین این شمشیر همواره بالای سر ما بوده و حتی لاجوردی به‌خاطر اون حقد و کینه رو که نسبت به آقای مسعود رجوی شخصاً داشته همواره می‌گفتش فکر نکنید ما صبر می‌کنیم خلق قهرمان و مسعود جونتون بیاد شما رو از زندان آزاد بکنه. ما به وقتش یک نارنجک تو سلول‌های شما می‌ندازیم. ما از این فاکتها به‌طور شخصی زیاد داریم. ولی در زندان خب افرادی رو می‌بردن تا شبی ۱۰۰ تا ۲۰۰ تا اعدام می‌کردند در اوایل دهه ۶۰. ولی همه مبتنی بر دستگیری و کیفرخواست بودش و ما کمتر زندانی‌ای رو داشتیم که محکوم شده باشه طبق قوانین ضدبشری خودشون بعد ببرن مگه این‌که مسأله جدیدی رو به‌اصطلاح لو می‌رفتش یا می‌بردن زیر بازجویی مجدد و اعدام می‌کردند و هیچ مورد هم در زمانی که زندانی‌ها رو می‌بردن برای دیدن جنازه سردار و اشرف شهیدان اونجا کسانی که مقاومت می‌کردند اونا رو به جوخه تیرباران می‌سپردند. ولی بذارین یه چیز بهتون بگم. مقاومت وجود داشته‌ش. مقاومت در شکل گسترده‌اش همواره در افراد جاری بود. یعنی فرد بنا بر باور و بنا بر اون توان خودش در مقابل دژخیم چه در بازجویی‌ها، چه در ایام زندان مقاومت می‌کرد. ولی همواره چون آرمان مشترک بود، یک جمع واحدی وجود داشتش و این جمع واحد به‌طور مشخص در هواداران مجاهدین ملموس بود. در حقیقت رژیم خسته شده بود. صورت مسأله‌ای به نام زندان بود که مقاومت ایران در خارج از کشور به واسطه انعکاس اون و جنایات رژیم اونو متهم به نقض حقوق‌بشر می‌کردش و این می‌تونست رو سرنوشت اقتصادی و سیاسی و اجتماعیش تأثیر داشته باشه و کما این‌که فتوای خمینی هم فقط زمانی قابل اجرا بودش که خود خمینی در قید حیات باشه. با توجه به فشارهای بین‌المللی و مقاومت اجتماعی که بعدها به‌وجود می‌اومده‌ش بعد از پذیرش قطعنامه قطعاً کسی اون اتوریته و هیمنه رو نداشته‌ش که کارو انجام بده. بذارین من راجع به این‌که نام سرخ یه خاطره‌ای رو بگم. در همون ایام قتل‌عام زمانی که من به‌اصطلاح اومدم و در اتاق دربسته قرار گرفتیم، یه جوون ۱۶ ساله‌ای بود به نام پرویز مجاهدنیا. اینو دستگیرش کرده بودند. یعنی در حقیقت میشه گفتش که دایی مجاهد شهید فائزه رجبی بود. این می‌گفتش که فامیلش مجاهدنیا بود. به من می‌گفت با همون لهجه کرمانشاهی خودش می‌گفت وقتی برای آمار پاسدارها اومدن تو اتاق ما به من منو می‌گفتن پرویز نیا. یعنی اون کلمه مجاهد را نمی‌گفتند ببینید در این حد هم مرز سرخ بود...

 خردادماه ۱۳۶۷ یک سری از بچه‌ها رو از گوهردشت بردند به اوین. بند زندانیان ملی‌کش رو آوردند به گوهردشت.  این جابه‌جایی‌ها بودش و حتی در اوین هم یک سری رو برخورد می‌کردند و برده بودند زیر فشار برای براندن و این مسأله بود تا این‌که مرداد ۶۷ شروع شد. مرداد ۶۷ در سوم مرداد بود که در گوهردشت عید قربان رو برگزار کردیم. یادش گرامی شهید محمد حسن خالقی یک آیه‌ای رو از قرآن خوند مال سوره صافات که حضرت ابراهیم به اسماعیل می‌گه «یا بنی اِنی اَری فِی‌المنام اذبحک فانظر ما ذا تری». اون می‌گه «یا اَبَت اِفعل ما تؤمر ستجدنی انشاءالله من الصابرین» و اونجا وعده می‌ده به فدیناه به ذبح عظیم که اونجا در تعبیر می‌گفت و محمود ذکی این شعر رو خوند. آن نفسی که با خودی یار چکار آیدت؟ آن نفسی که با خودی بی‌خودی محو کنار آیدت... . . این فضایی که بر زندان حاکم بود، مقاومت در اوج خودش بود. ما داستان سید جعفر هاشمی رو داشتیم از بچه‌هایی که از مشهد به تهران تبعید شده بودند با یارانش که چه حماسه‌هایی در سلول انفرادی خلق کردش. ما برخوردهایی رو داشتیم در دوران ورزش که در حقیقت اوج مقاومت بود. یعنی زندان مسأله رژیم بود و اگر رژیم پای پذیرش قطعنامه می‌رفت و ناچار بود تحت فشارهای بین‌المللی اگر چه در ماهیت رژیم نیستش بحث اصلاحات، اگر می‌پذیرفت برای بقای خودش طبیعتاً این همه کادرهای ورزیده وارد جامعه می‌شدند و اگر نمی‌خواستند حتی به درصدی از اونها به ارتش آزادیبخش بپیوندند، قطعاً تاثیراتی که در شعاع خودشون بودش، غیر از حرکت و ایستادگی و به‌اصطلاح برخورد رادیکالی در مقابل رژیم چیزی نبود. پس همواره این هراس وجود داشتش.

حالا از راهروی مرگ. مجید لشکری اومدش، فکر می‌کنم در ۱۰ مرداد بود. دوشنبه ۱۰ مرداد اومد تو بند ما من نشسته بودم با  مجاهد شهید هادی دهناد و مجاهد شهید عادل نوری که عادل نوری به‌تازگی از انفرادی اومده بود و تا اون موقع ۱۰۰۰ روز در مجموع در طول دوران زندانش انفرادی بود. داشت توضیح می‌داد برخوردهایی رو که از جعفر هاشمی شنیده که یک دفعه ما دیدیم سر و صدا می‌اد. لشکری گفت همه برن تو  اتاق‌هاشون.

 بعد اومدیم و لشکری جدا کرد ۱۰ سال حکم و ۱ بالای ۱۰ سال و من اومدم این سمتی که به‌اصطلاح زیر ۱۰ سال و بالای ۱۰ سال بودش من نشستم. اومد و ما رو بردند بیرون اونجا داوود لشکری برخورد می‌کرد و ما رو به‌اصطلاح سوا می‌کرد یک سری رو فرستاد داخل بند، یک سری رو برد. حدود ۷۰ و خرده‌ای یا ۷۳-۷۴ نفر از بند خارج شدند که ۳۲-۳۳ نفر رفتند به انفرادی و مابقی رو به فرعی‌های مقابل بند

خلاصه ۱۲ مرداد ما رو به خط کردند رفتیم تو اون راهروی مرگ و اونجا نشستیم. من اصلاً خبر نداشتم داستان چیه و بعداً متوجه شدم یکی از بچه‌ها بود که الآن هم در ایرانه که این جایی که می‌ریم می‌آیم هیأت مرگ هست. خواستم برسونم که به هر کی هم که می‌اومد من تلاش می‌کردم به نوعی به بچه‌ها به‌رغم این‌که خب خیلی هم یعنی پاسدار زیاد بود. هم یک سری افرادی رو هم که آورده بودند اینها اصلاً چیز نبودند یعنی قبلاً ما ندیده بودیمشان تو زندان این پاسدارها. مال خود وزارت بودند. نفرات جدیدی بودند. و خلاصه من با تمام توانم تلاش می‌کردم که برسونم اون چیزی که الآن وجود داره چیزیست به‌عنوان هیأت مرگ. یعنی چیزی نمی‌دونم قبلاً می‌گفتن هیأت عفو باید با شما بر اساس صحبت‌ها نبودش. و ولی آقای زاهدی، خانم مهری، من چیزی که اونجا دیدم نه تنها از ایمان این بچه‌ها و مقاومت و برخوردشون کم نکرد بلکه جسورتر می‌شدند. این من بودم که نشستم و اونها از برق حادثه برخاستند و نام رو گزیدند. ولی این رو خدمتتون بگم که یک صحنه می‌گم: محمد مهدی وثوقیان رفت داخل همون اتاق هیأت مرگ. من نمی‌دونم که چی بهش گفتند ولی از کلام، از جواب مهدی من فهمیدم که فحوای کلام چیه. بهش گفتند مهدی برگشت با اون صدای دو رگه‌اش جزو نخبه‌های دانشگاه بود. نفر ۳۵ام کنکور بودش. بچه‌ای از خانواده زحمتکش مال گلپایگان. برگشت گفت این کثافت، این تو هستی که باید از من عفو بخوای. و مهدی رو از این پشت گردنش گرفتند، کشون کشون آوردند و به خط کردند و بردندش به همین حمید عباسی به خط کرد و بردش برای جوخه دار. و بعد اونجا لشکری می‌گفتش که چراغ‌های راهرو، راهروی مرگ خاموش بود که به سمت حسینیه می‌رفت. لشکری من خودم با گوش‌های خودم شنیدم. گفت به همه بچه‌های تأسیسات، هنری بگین بیان فردا نگین که لشکری نگفته...

 

رضا رحمانی: خیلی خوشحالم که از من دعوت کردید که من بیام. حقیقتش یه مقدار اصرار خودمم بود به‌خاطر این‌که من حقیقتش سال ۱۳۶۰ دستگیر شدم و ۱۳۶۵ آزاد شدم. من خودم از شاهدان قتل‌عام ۶۷ نیستم ولی اطلاعات خیلی خوبی دارم که با شما در میون بذارم.

حقیقتش تا حالا من هر چی دیدم، یعنی بیشتر وقتا دیدم توی برنامه‌ها صحبت از زندانهای تهران شده: گوهردشت، اوین، قزلحصار و صحبت از شهرستانها نشده. من در اهواز دستگیر شدم، همون‌جا هم پنج سال در زندانهای مختلف و بازداشتگاههای مختلف بودم. سال ۶۰ تا سال ۶۵. حالا خوشبختانه یه حافظه خیلی خوبی هم دارم که واقعاً اینو جدی می‌گم، من توی تظاهرات اخیر توی پاریس بود یکی از این بچه‌های محل‌مون رو دیدم. باورتون شاید نشه من بعد از ۵۰ سال قیافه‌اش رو شناختم. البته اسمش یادم نبود ولی ۵۰ سال، بعد از ۵۰ سال وقتی به خودش گفتم از بچه‌هایی هست که الآن توی سوئده. خیلی تعجب کرد. حساب کنید این خب به‌خاطر همینه که این حالا نمی‌خوام بگم صددرصد ولی وقایع خیلی خوبیه از اون دوران. یعنی به‌خوبی توی ذهنم نقش بسته. فقط یه موضوعی بود و این برادرمون سنا برق بعد گفت که صحبت از کیفرخواست کرد و من حقیقتش اون موقع یه خرده خنده‌م گرفت. چه کیفرخواستی؟  محاکمه من توی دادگاه ۱۰ دقیقه بود. توی اهواز. بعد من رفتم  به زندان کارون، از دادسرای انقلاب منو منتقل کردن به زندان کارون، سه چهار روز بعد یه پاسداری اومد اونم شفاهی. گفت که آره مثلاً حالا گفت که می‌دونی چیه؟ گفتم نه. بعد یه چیزی اشاره کرد غیرمستقیم که مثلاً ۱۰ ساله. به‌صورتش بود. این یه مورد بود. یه مورد دیگه‌م گفتید که یه عده‌یی بودن ملی‌کش بودن اعدام شدن سال ۶۷ یا این‌که حکم داشتن. خب مواردی بود اصلاً طرف آزاد شده بود. مثلاً در مورد خواهر مجاهد زینب باقری دو ماه قبل از قتل‌عام از زندان آزاد می‌شه، از بند میاد بیرون، بچه‌ها داخل جشن، اونجا خیلی خوشحالی می‌کنن و شادمانی می‌کنن، از بند میاد بیرون و وسایلش رو می‌گیرن. میاد دم در. دم در بهش می‌گن که اون دفتر زندان، بهش می‌گن که خب حالا بیا یه کاغذی بنویسی، یه همچین چیزی که تو فلانی. بعد می‌گه که نه من کاری نکردم. بعد از چند سال زندان، تقریباً بعد از شش سال هفت سال زندان، زینب اون موقع‌ها فکر می‌کنم حدود ۲۶، ۲۷ سالش بود. می‌گه نه، بعد می‌گه خب برو برگرد توی بند. خود بچه‌هایی که توی بند بودن، بعداً تعریف می‌کنم خیلی تعجب می‌کنم که چرا زینب رو برگردونده. می‌گه آره یه همچین چیزی، گفت من همچین چیزی جواب دادم. دو ماه بعد زینب اعدام می‌شه. این مواردی بود که می‌خواستم بگم و در مورد به‌اصطلاح تعداد به‌اصطلاح اعدام‌شده‌ها، تعداد شهدا، چند روز پیش ما یک جمعی به‌اصطلاح صحبت می‌کردیم که راجع به تعداد. من حقیقتش اسامی شهدا رو که نگاه می‌کردم، حتی چند تا از چیز، چند تا از بچه‌هایی که اعدام شده بودن توی اهواز اصلاً اسمشون نیست. اینا رو من بعدها پیگیری کردم، از این طرف اون طرف اینا. گفتم که اینا رو من خودم تحقیق کردم از کانال‌های مختلف و به‌خصوص کانال‌های خیلی مطمئن، خیلی صددرصد مطمئن. به‌خاطر همینه که درخواست کردم که امروز بیام اینجا خدمت شما. مثلاً فرض بگیرین این در مورد تعداد. ببینید این جوری نتیجه‌گیری می‌شه که توی قتل‌عام‌ها معمولاً اپوزیسیون عدد دقیق‌تری می‌گه. عددی که به واقعیت نزدیکه، به حقیقت نزدیکه اونه. خب حالا ما می‌دونیم که سازمان مجاهدین ۳۰ هزار نفر اعلام کرده بود ولی اگه یادتون باشه یک ویدیو کلیپ من دیدم از یکی از این عواملی که بعدها رفته بود تحقیق کرده بود توی مورد از داخل خود رژیم، از وزارت اطلاعات، که دستگیر هم شده بود عدد بالای ۳۰ هزار، ۳۳ هزار و ۷۰۰ و همچین عددی به‌اصطلاح اعلام می‌کنه. خب این خیلی قابل توجهه. بعد توی این اسامی حالا این‌که مثلاً می‌گن فروغ جاویدان بوده اصلاً همچین چیزی نیست. ببینید ما سال ۶۳ تقریباً آره دیگه همون حدود سال ۶۳ چند بار هی ما رو بردن مثلاً برای بازجویی‌های مختلف. از داخل بند ما رو می‌بردن توی مسجد زندان کارون برای بازجویی. اونجا مثلاً می‌گفتن سؤالات رو می‌نوشتن، فلان اینا. یا این‌که مثلاً توی یه سری جلسات به‌اصطلاح که خودشون داشتن ما هم به‌اصطلاح می‌رفتیم. البته ما رفتن‌مون به‌خاطر یه چیزای دیگه بود. به‌خاطر این‌که به‌اصطلاح یه سری بچه‌ها رو ببینیم. چه اطلاعاتی ردو بدل می‌شه از این جور چیزا. همون‌جا یک جنایتکاری به نام رضا سرامی که عامل قتل‌عام سال ۶۷ توی زندان، از زندان اهوازه، همون‌جا به‌حالت تمسخر به یکی دیگه از این مثلاً جانی‌ها می‌گه که می‌گه آره حاجی، آقای منتظری گفته اینا رو آزاد کنید. بعد یه پوزخندی می‌زد و می‌گفت که ولی نگفته که افقی آزاد کنیم یا عمودی. یعنی اینا واقعیتش رو ما خودمون می‌دونستیم. الآن آقای برج‌خانی هم خودش گفت، گفت ما می‌دونستیم که اینا یه روزی می‌خوان چیکار بکنن با زندان تسویه‌حساب بکنن. چون واقعاً مقاومت بله، این رضا سرامیه که عکسش رو دارید نشون می‌دید. هر کسی که اینو می‌بینه خیال می‌کنه یه مثلاً یه روشنفکر و یه نویسنده است. در حالی‌که یک حیوان وحشی خون‌ریز که واقعاً کپیه لاجوردیه.

بعد شما صحبت از هیأت کردید. در اهواز اصلاً هیأت نبود. همین جانی خودش اسامی رو توی زندان می‌گفت و تیک می‌زد. ببینید داستان زندان اهواز رو بذارید من خیلی سریع بهتون بگم چون به منم وقت کمی دادن. ببینید سال سال ۶۴ بهار سال ۶۴، حدود فکر می‌کنم اردیبهشت بود چون هوا خیلی گرم بود. تمام زندان، زندان کارون سه تا بند مردان داشت. یه بند زنان که همه ما رو، یعنی اینا زندانی‌های سیاسی بودن. چهار تا بند دیگه عادی هم داشت. اون موقع زندان کارون تحت‌نظر شهربانی بود اون موقع. همه رو منتقل کردن به یک زندان دیگه به نام زندان فجر. یه قسمت غرب شهر بود. یه سری زندانی‌ها هم از قبل از سال‌های قبل اونجا بودن منتها همه زندانی‌ها رو منتقل کردن اونجا. چون اینا می‌دونستن که اگه یه روزی بخوان قتل‌عام بکنن بایستی کاملاً یه زندانی باشه که تحت به‌اصطلاح نظر خودشون باشه. و شهربانی که کسی اونجا نباشه اینا چون اهواز هنوز به‌اصطلاح منطقه جنگی محسوب می‌شد، از روز از سه چهار روز قبل از ششم مرداد اینا شروع کردن ارتباطات رو قطع کردن. تلویزیون، روزنامه. حتی کسایی بودن که مثلاً از زندانی‌ها می‌رفتن بیرون برای خرید، خرید زندان این جور چیزا. حتی اینا رو هم کردن داخل بندا. در بندا رو بستن. تلویزیون، روزنامه، همه چی قطع. رضا سرامی روز پنجم مرداد اومد. یه لیست دستش بود و تیک می‌زد. یه سری از این بچه‌ها، بچه‌هایی بودن که سال ۵۹ توی آبادان دستگیر شده بودن. معروف بودن به زندانیان دادستانی که اسامی‌شونو رو من اینجا دارم. اینا کسایی بودن که همون سال ۵۹ توی آبان سال ۵۹ توی آبادان دستگیر شده بودن چون فکر می‌کنم اون موقع دادستان جنایتکار آبادان فکر می‌کنم فلاحیان بود. یک به‌اصطلاح کاغذی نوشت که تمام گروه‌های سیاسی که توی آبادان مونده باشن اینا اینا بایستی برن بیرون والا ما اینا رو به‌عنوان ستون پنجم می‌گیریم. خب یه تعداد زیادی از این بچه‌ها اون موقع‌ها اومدن حتی مثلاً با دوچرخه. از آبادان اومدن شادگان، بعداً اومدن اهواز. یه سری دستگیر شدن. این بچه‌هایی که دستگیر شدن اتفاقاً حالا من نگاه به سابقه‌شون می‌کنم اغلب دانشجویای سال بالای پزشکی یعنی این جور چیزا بودن. اینا کسایی بودن که می‌خواستن توی آبادان بمونن و کمک بکنن. و حتی توی مقاومت هم توی جنگ شرکت داشتن اینا. حالا اونم خودش یه داستانیه. اون داستان به‌اصطلاح حضور مجاهدین توی جبهه‌ها و این به‌اصطلاح جنایتی که رژیم توی جبهه‌ها علیه مجاهدین کردن خودش یه داستان مفصلیه که اینو بعداً توی برنامه‌های دیگه شاید بگم. ببینید افرادی مثل بهمن موسی‌پور، علیرضا سالاری، دکتر محسن شمس که دکتر محسن شمس توی زندان اوین زیر شکنجه شهید شد. محمد فیروزه، جابر کعبی، شاهین واصفی، عبدالعزیز باقری، انوش ابراهیمی، سعید رسولی، دکتر اکبر صالحی، محمد احمدی، بیژن مکوندی، صادق فریدانی اصفهانی. اینا جزء به‌اصطلاح اعدامیای سال ۶۷ بودن. یکی دیگه داشتن به نام ناصر فیروز که از نظر روانی کاملاً دیگه مختل شده بود که متأسفانه خودسوزی کرد. که اینم به‌اصطلاح دلایلش اون فشارها و شکنجه‌هایی بود که به ناصر فیروز وارد آورده بودند. یکی از چیزای دیگه که اینا به‌اصطلاح می‌گفتن که نه مثلاً ما خواهر و برادر رو اعدام نکردیم اینم یه دروغ محضه. نمونه‌ش مثلاً مهرداد باقری و پروین باقری. خب اینا از زندان فجر اینا رو اعدامشون کردن. حالا چجوری بود داستان؟ ببینید اینا رو روز پنجم مرداد بعد از چند روز که به‌اصطلاح زندان کاملاً به‌اصطلاح چیز شده بود به چی بهش می‌گن؟ در بندا بسته شده بود. اتوبوس‌های خیلی زیادی آوردن. شیشه‌ها رو گلمالی کردن. داخل رضا سرامی جنایتکار از اینا سؤال می‌کرد. تیک می‌زد. از بندای مختلف سه، چهار، پنج، شیش همه اینا رو آورده بود توی مسجد زندان فجر. اونجا اینا رو سوار اونایی که می‌خواستن اعدام کنن رو جدا کردن. حدود ۴۰، ۵۰ نفر بودن. شاید بیشتر. بقیه رو سوار اتوبوس کردن. شب حدود ساعت مثلاً حالا ۱۲ یا بعد از نیمه‌شب. همه رو فرستادن زندان اصفهان. یکی از زندانای اصفهان. فکر می‌کنم زندان دستگرد بود یا جایی که می‌دونم. حالا بعضی از بچه‌های دیگه می‌تونن اینو اصلاح بکنن. چون کسی که مثل کسایی که رفته بودن اونجا نمی‌دونستن وارد چه زندانی شدن. ولی بردن اونا رو پیش زندانیای چپ. زندانیای غیرمذهبی اونجا گذاشتن. کسایی رو که می‌خواستن اعدام کنن همه رو برداشتن بردن.

به احتمال زیاد چون من دو تا روایت شنیدم. یکی در منطقه‌یی به نام برومی که اونجا یک پادگانی بود. پادگان آموزشی نیروی انتظامی بود. و یکی دیگه هم یک روایتی دیگه به‌اصطلاح یه مرکز سپاه پاسداران هست معروف به باشگاه گلف. که این قبل از انقلاب اونجا باشگاه گلف بوده که بعداً شده بود سپاه پاسداران. توی جاده چی؟ جاده ماهشهر. جاده اهواز به ماهشهر. که باشگاه گلف ۵ کیلومتریه. برومی ۱۵ کیلومتریه. کسی که حالا بخوام این نکته رو بگم. این خیلی مهمه. کسی که خودش توی صحنه بوده یعنی یکی از پاسدارا اینو باز اینم راجع به این کاملاً مطمئنم. اگه مطمئن نبودم نمی‌گفتم. این تعریف می‌کنه اونجا اولاً من درست یادم میاد روز ۶ مرداد هوا فوق‌العاده گرم و شرجی بود. این بچه‌ها رو برمی‌دارن می‌برن اونجا. بعد ازشون سؤال می‌کنن که شما وصیتتون رو بکنید. اینا می‌گن ما وصیتی نداریم. فقط تشنه‌مونو آب بدید بهمون. چون چندین ساعت بود بهشون آب نداده بودن. اینا رو اعدام می‌کنن. تیربارون می‌کنن در واقع. اینایی رو که برده بودن اصفهان اونا رو یه مدتی حدود یکی دو ماه توی اصفهان نگه می‌دارن. بعد از دو ماه اینا رو برمی‌گردونن. توی اصفهانم که اینا از ساعت ۱۲ شب که میگه توی اتوبوس اینا رو حرکت داده بودن برده بودن اصفهان تا فردا ظهر اینا همه دست‌بند زده به به خود اون میله‌های اتوبوس. پاسدار و چه می‌دونم شهربانی‌چی و فلان اینا تا خود اصفهان می‌گفت ماشین اصلاً نایستاد. و اجازه نمی‌دادن حتی خود اون پاسدار اجازه نمی‌دادن حتی این پاسبونا حتی راننده اصلاً بره بیرون. اینا رانندگی می‌کنن می‌رن اصفهان. اونجا اونجا یه تعدادی هم موقعی که بر برمی‌گردن یه تعدادی هم بعداً اعدام می‌شن. همه این اعدامیا رو می‌برن توی منطقه به‌اصطلاح که از سال ۶۱ اونجا چیز کرده بودن. به‌اصطلاح در نظر گرفته بودن. که فاز ۵ پادادشهره. الآن فیلمش رو احتمالاً بعد شما داشته باشید که الآن تخریب شده. یعنی تخریب کردن به، تحت بهانه فضای سبز و این جور چیزا. خب حالا صحبت خیلی زیاده. این بچه‌ها بچه‌هایی بودن که خب آقای آقای زاهدی سنابرق بعد به من گفت این در من گفت که این یک چیز من اسم اینو تراژدی می‌ذارم. یعنی یک یک خلائی به‌وجود اومد. این بچه‌ها اغلب بچه‌هایی بودن که بین ۲۰ تا ۳۰ سال سنشون بود. یه تعدادشون بچه‌های به سازمانی اهوازی نبودن. امثال علی‌اصغر نیکوپور دیلمی یا امثال نادر قانع تبریزی اینا بچه‌های اهواز نبودن. یا اون کسایی که به‌اصطلاح حکم داشتن مثلاً سیف‌الله اسلامی تجدید محاکمه شده بود. ۵ سال حکم حکم مجدد ۵ سال حکم گرفته بود. اینم جزو اعدامیا بود...

 

زهره رستگار: سلام عرض می‌کنم خدمت خواهر عزیزم مهری. با سلام خدمت برادر گرامی سنابرق زاهدی. سلام بر شما. با عرض ادب و احترام به شهدای راه آزادی. با سلامهای گرم و صمیمی به دلاوران کانون‌های شورشی. با هزاران درود به زندانیان مقاوم، دلیر، شجاع که با مقاومت و ایستادگیشون با اعلام مواضع "نه شیخ و نه شاه"، رژیم تا دندان مسلح رو به زانو درآوردند.

من می‌خوام از قبل از ۶۷ بگم. من در سال ۶۰ تا ۶۱ اوین بودم. ۶۱ تا ۶۴ قزلحصار بودم. ۶۴ تا ۶۸ به زندان وکیل‌آباد مشهد منتقل شدیم. ۶۸ تا ۷۰ دوباره مجدد به اوین برگشتیم. . سال ۶۶ حدود ۱۲ نفر از ما رو از بند عمومی به‌عنوان این‌که تشکیلات داریم به قرنطینه بردند. خب در این مقطع روحیهٔ مقاومت در زندان به‌وضوح مشخص بود. زندانیان هویت سیاسی بودن خودشون رو به اثبات رسونده بودند، چرا که رژیم برای از بین بردن روحیه مقاومت، زندانیان سیاسی رو به‌رسمیت نمی‌شناخت. به خانواده‌ها گفته بودند اگر دست از این کارا برندارند براشون گرون تموم میشه. بارها به خودمون هم می‌گفتند که ما نمی‌ذاریم از اینجا زنده بیرون برید. ما رو قرنطینه بردند. قرنطینه اتاق بزرگ دربسته بود. روزی یه ساعت هواخوری داشتیم و ملاقات داشتیم.

از اواسط اردیبهشت ۶۷، رفتار نگهبانها با ما تغییر کرده بود. مثل قبل از بیرون نمی‌تونستیم خرید بکنیم. بهداری خیلی سخت می‌بردند. خرداد ۶۷ هواخوری رو قطع کردند که ما از طریق خانواده‌ها وقتی به رژیم فشار می‌آوردند که هواخوری رو باز کنند، گفته بودند اگر به رفتارشون ادامه بدن، ملاقات رو هم قطع می‌کنیم. اوایل تیرماه ملاقات رو قطع کردند، تلویزیون رو از بند بردند و مرتب قرنطینه رو بازرسی می‌کردند.

شهریور مرداد ۶۷، ۱۲ نفری که ما از تهران آورده بودند وکیل‌آباد، که هواداران مجاهدین بودیم، از اوین به از اوین برده بودند، از قرنطینه بردندمون. برخوردهای خیلی عصبی و توهین‌آمیز، مرتب می‌گفتند بالاخره از دستتون راحت می‌شیم. وقتی ماشین از محوطهٔ زندان خارج می‌شد، فضا رو طوری امنیتی کرده بودند که واقعاً فکر می‌کردیم دارن ما رو برای اعدام می‌برند. یه کلاه بزرگ رو سرمون گذاشته بودند. با زنجیر پاهامون رو بسته بودند. به جایی که بعداً فهمیدیم سپاه ما رو بردند. رفتار نگهبانها خیلی عجیب، انگار خیلی عجله داشتند، با استرس کار می‌کردند. وقتی ما رو به اتاق بردند، نگهبان اومد ازش چیزی خواستیم، گفتیم مسواک بدید. گفت: به چیزی احتیاج ندارید چون آقا دستور داده همهٔ شما رو اعدام می‌کنم.

همانجا دو تا از بچه‌ها رو برای بازجویی،

خانم مهری بهبودی: این چه تاریخی بود زهره عزیز؟

زهره رستگار: بله. ۱۷ مرداد ۶۷.

زهره رستگار: دو تا از بچه‌ها رو برای بازجویی بردند که به‌قول خودشون دادگاه بود. فقط پرسیده بودند آیا مصاحبه می‌کنید یا نه. اسم من و یکی دیگر از بچه‌ها رو خوندند که گفتن آماده باشین. ما منتظر بودیم ولی خبری نشد. بعداً در به بهانهٔ این‌که یکی از بچه‌ها حالش بد شده، ما رو به هواخوری بردند. اسم چند تا از بچه‌ها رو روی دیوار دیدیم که اعدام شده بودند، چند تا از برادرا. امیر نجاتی، صفدری که دو برادر بودند که یکی از اونها حکمش تموم شده بود و منتظر سند برای آزادیش بود. خلیل‌زاده، و تعداد دیگه‌ای از برادرا رو که اعدام شده بودند. از بند خواهران دو نفر رو که قبلاً برده بودند، شنیدیم اعدام کردند. شیرین اسلامی‌مقدم که یه دختر دو ساله داشت و مادر شمسی براری ۵۰ ساله که با همسرش حاج مصطفایی و برادرش رسول ابراری که هوادارای مجاهدین بودند رو اعدام کردند. ما یک هفته در سپاه بودیم بدون هیچ خبری از بیرون. بعد از یک هفته نگهبان اومد گفت آماده باشین و برین خدا‌تون رو شکر کنین که آقا دستور داده اعدام رو متوقف کنند. ما رو به زندان وکیل‌آباد برگردوندند. هنوز از عمق فاجعه خبری نداشتیم. فقط می‌دونستیم تعدادی از زندانیها رو اعدام کردند. شرایط خیلی سخت، هواخوری نداشتیم، بهداری نمی‌بردند، تلویزیون، روزنامه، ملاقات نداشتیم. هر بار اعتراض می‌کردیم، چیزی می‌خواستیم، نگهبان می‌گفت که خدا‌تون رو شکر کنین که زنده‌اید. در اولین هواخوری که داشتیم، ما از طریق زندانیها که ملاقات داشتند، لباس رد و بدل می‌کردیم، اخبار رو از این طریق رد و بدل می‌کردیم، از عملیات فروغ جاویدان رو ما باخبر شدیم. و شنیدیم که به هر کدوم از خانواده‌های ما یک شمارهٔ قبر دادند و گفتند چون با ما همکاری نکردند، اعدام شدند. که به خانوادهٔ خودم هم یک شمارهٔ قبر داده بودند که اونا تا مدتها فکر می‌کردند که ما اعدام شدیم.

دلم می‌خواد اینجا بگم که رژیم از مزار شهدای ما هم وحشت داره. شهیدان ۶۷ رو در بهشت رضای مشهد، در مکانی دفن کردند که در حال حاضر رژیم با ریختن خاکریز مانع خانواد‌ه‌ها، رفتن خانواده‌ها بر سر مزار شهیدان می‌شن. البته در تمام این سال‌ها بارها و بارها مزار شهیدان رو خراب کرده و آب بستند، با بولدوزر اونجا رو خراب کردند. ولی الآن خانواده‌ها رو مانع رفتن خانواده‌ها سر مزار عزیزانشون می‌شن. اردیبهشت ۶۸ بدون هیچ اطلاعی به ما، با اتوبوس تعدادی از با تعدادی از برادرا همون ۱۲ نفری که از اوین آورده بودم، برگردوندند به تهران. در مسیر راه، با تماسی که با برادرا داشتیم فهمیدیم که تعداد خیلی زیادی از بند برادرا از همهٔ زندانها، به‌خصوص تهران اعدام کردند. که به‌گفتهٔ یکی از اونها، از یک بند ۲۵۰ نفره فقط ۳۰ نفر باقی مونده بود. بعد از یک ماه انفرادی، به بندی که آموزشگاه بود بردند. وقتی من سال ۶۴ از تهران به مشهد منتقل می‌شدم، بند ۲۴۰ بالا و پایین، ۲۴۶ بالا و پایین، آموزشگاه، آسایشگاه مملو از جمعیت بود. و دقیقاً یادمه که روزی که اسم منو برای انتقالی خوندند، توی راهرو وقتی با بچه‌ها خداحافظی می‌کردم، این‌قدر جمعیت زیاد بود توی راهرو، من از لابه‌لای جمعیت باید رد می‌شدم. ما جا برای خوابیدن نداشتیم. وقتی برگشتیم، همهٔ این بندها به یه بند آموزشگاه تقریباً ۷۰ الی ۸۰ نفر تبدیل شده بود. وقتی رژیم در به تسلیم کشوندن زندانی‌ها شکست‌خورده بود، با برنامه‌ریزی از پیش تعیین شده دست به کشتار و قتل‌عام زد. شیرزنانی مثل مژگان سربی، خیریه صفایی، شهین جلغازی، منیره رجوی، سوسن صالحی، رقیه اکبری، اعظم طاقدره، ناهید عبدی، آزاده، حوریه اکبری، زهرا بیژنیار، ملیحه اقوامی، ای کاش وقت بود تا می‌تونستم بیشتر از این از یارانم. اینها هر کدوم فقط یک اسم نیستند. دریایی از عشق و صفا، از خود گذشتگی بودند.

در واقع واقعاً هر کدوم برگ زرینی از ایستادگی، مقاومت در برابر دجال‌ترین دشمن زن‌ستیز در تاریخ ایران‌زمین هستند. رژیم با این جنایت هولناک قتل‌عام زندانیهای سیاسی، که بیش از ۹۰ درصد اونها هوادارای مجاهدین بودند، می‌خواست واژهٔ مبارزه، مقاومت، پایداری رو از بین ببره و نادیده بگیره. امِا یک محاسبه اشتباه کرده بود و اون آرمان از حنیف تا مسعود که امروز در چهرهٔ برجستهٔ خانم مریم رجوی و در ۱۰ ماده‌ای اون تبلور یافته و از بین رفتنی نیست. امروز می‌بینیم این صدا، این مقاومت، این پایداری، نه تنها از بین نرفته، نه تنها فراموش نشده بلکه در صدای زندانیان شجاع، دلاور مثل وحید بنی‌آمریان، یارانش و دیگر زندانیان دلاور، با اعلام مواضع مشخص هواداری از سازمان پرافتخار مجاهدین، نه شاه و نه شیخ، تعیین‌تکلیف کرده. با تشکر از وقتیکه به من دادین.

بتول ماجانی: با سلام به شما و برادر سنابرق و با سلام و درود به همه شهدای قتل‌عام سال ۶۷ و دیگر شهدای راه حق و آزادی.

من به اختصار میگم که هفت سال زندان بودم، چهار بار دستگیر شدم. بار اول سال ۶۰ بود. بار دوم خرداد سال ۶۱ که سه سال تو زندان بودم و شکنجه و اتفاقات خیلی زیادی اونجا به ما افتاد. و یکی از چیزایی که من اینجا می‌تونم اعلام کنم دیدن جمعیت بسیار زیاد بند بود. چون من بند ۲۴۶ پایین زنان بودم، وقتی رفتم حدود هزار تا ۱۲۰۰ نفر اون زمان در اول دستگیری بود، هنوز کسی رو به اسم قزلحصار نفرستاده بودند و به‌خاطر همین جمعیت خیلی زیاد بود، یعنی طوری بود که بچه‌ها نوبتی می‌خوابیدند. و از همون شب‌هایی که بچه‌ها رو از کنار ما می‌بردند برای اعدام و ما شب‌ها با شنیدن رگبار و با شمردن تعداد تک‌تیرها می‌فهمیدیم که چه تعداد اون شب اعدام شدند. من از خانواده مجاهدین هستم کلاً. هفت تن از اعضای خانواده من که همشون از مجاهدین و از هواداران مجاهدین بودند و به دست سفاک خمینی اعدام شدند. دایی من سال ۶۰ زیر شکنجه اعدام شد، شهید شد که قبلش هم پنج سال به مدت پنج سال در زندانهای شاه بود. اسمش علی خلبانی بود. و پسرخاله من احمد محمدی که سال ۶۰ اعدام شد. بقیه غلامرضا محمدی، صنم آقایان، عتیقه آقایان که خواهر و برادر بودند. عبدالحسین ماجانی و زهرا ناظمی از کسانی بودند که در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شدند. من اولین نکته رو بگم که امیر آقایان و طیبه آقایان خواهر و برادر بودند. صنم تو زندان اوین بود، امیر و زهرا ناظمی در زندان سمنان بودند. من یکی دیگه از اقوامم تو اون زندان بود که گفت ۳۷، ۴۰ نفر اون زمان تو زندان سمنان بودند که از این ۴۰ نفر ۳۷ نفر رو اعدام کردند. از جمله زهرا ناظمی که پنج سال حکم داشت و امیر آقایان که سه سال حکمش. از ۴۰ نفر ۳۷ نفر رو اعدام کردند و سه نفر موندن که اون سه نفرم اون نوبت بودن که به‌خاطر صحبت‌های منتظری اینا دیگه دست نگه‌داشتن. ولی من از روی شهادتی که اون فرد که الآن هنوز هم زنده است بهم داد و از اقوام نزدیک من بود، من این رو به شما اعلام می‌کنم.

یکی دیگه از موارد مواردی که خب اتفاق افتاد، پدر امیر بود که وقتی که بهش خبر اعدام این دو تا بچه رو دادند، اون بنده خدا هم همونجا سکته کرد و فوت کرد. در مورد قتل‌عام سال ۶۷ من یه خاطره خاصی دارم. اونم اینه که من پنجم مرداد سال ۶۷ تو خونه بودم که اطلاعاتی ریختن خونه‌مون و بعد از بهم ریختن خونه اینا منو با خودشون بردن. وقتی که اومدم سر کوچه دیدم یه مینی‌بوس آوردن همراه خودشون ولی یه لیستی تو دستشونه که لیست اسامی زندانی‌های آزاد شده بود. یه چشم‌بند دادن، منو رو سوار مینی‌بوس کردند و از اونجا همه آدرس به آدرس رفتن و بچه‌هایی که آزاد شده بودند قبلاً زندانی بودند. از خونه‌ها گرفتن و همراه با ما مینی‌بوس که پر شد ما رو شبانه بردن به زندان کمیته مشترک. از اونجا ما رو بردن بازجویی، دوباره ضرب و شتم و شکنجه و موارد دیگه هم بهشون اونجا روی من اعمال شد. ما دو هفته اونجا بودیم. بعد از دو هفته ما رو بردن زندان اوین. من خب عملیات فروغ جاویدان را می‌دانستم ولی از داخل زندان خبری نداشتم. وقتی که اومدیم ما رو بردن بند آسایشگاه که همش سلول‌های انفرادی بود. ما رو بردن اونجا یه دو روزی نگه‌داشتن، بعدش ما رو صدا کردن گفتن آماده شیم برای دادگاه. وقتی من اومدم بیرون دیدم تعداد خیلی زیادی از بچه‌ها تو صفن چون من سالهای قبل و روزهای قبل که رفته بودم دادگاها اینجوری دادگاه نمی‌بردن چندین مورد بود پس همینجوری که پشت سر هم ایستاده بودیم با چشم‌بند تو راه من از خواهری که جلوی من بود پرسیدم چه خبر اینجا گفتش که دارن می‌برن دادگاه برای قتل‌عام گفتم چجوریه چی شده گفت تو از کجا اومدی خبر نداری گفتم منو از خونه گرفتن آوردن بعد من سراغ پسرخالم حسن اقایی رو گرفتم گفتم اون چطوره خبر داری ازش گفت اره اونا توی اتاق در بسته بودن ۳۵ نفر بودن که از بچه‌های مقاوم بودن که از بچه‌های مقاوم بودن که پاسداران مرتب می‌اومدن به اتاقشون اون‌ها رو مورد ضرب و شتم قرار می‌دادند با چکمه و باتون و اینا. و دقیقاً این بچه‌ها رو قبل از بردن همین بلا رو سرشون آوردن و همشون رو بردن. اینا جزو اولین گروهی بودند که از بند رفتند و همشون رو اعدام کردند. ما با هم راه رفتیم تا یک سالن دیگه که تعداد زیادی جمعیت اونجا هستن. یه طرف خواهر، یه طرف برادرا. بعد این‌قدر جمعیت زیاد بود که دو سه سری جلوی هم می‌نشوندن ما رو. بعد دونه دونه می‌بردن دادگاه. می‌بردن بیرون، صف می‌کردند. بعد من که رفتم اینا پرونده منو که خوندن شروع کردن داد و هوار زدن هر کدومشون که این منافقه این چند بار دستگیر شده، رفته دوباره برگشته. خلاصه سر و صدا و منو آوردن بیرون و گذاشتن بردن از اون سالن به یه راهرو می‌خورد، انتهای راهرو پر سلول بود که سلول‌های قدیمی بود و هر کدوم از ما رو توی اون سلول‌ها بعد از دادگاه می‌ذاشتن. بعد من وقتی که توی سلول رو نگاه کردم دیدم که تعداد زیادی از بچه‌ها رو دیوار اسمشونو همراه با تاریخ و متن شعری چیزی نوشته بودن و خداحافظی کرده بودن. این خیلی صحنه دردناکی بود.

دیوار پر بود، معلوم بود آدم‌های زیادی اومدن تو این سلول رفتن. بعد دیگه آخر شب دوباره منو برداشتن بردن آسایشگاه. من یه مورد دیگه هم می‌خواستم از خاطرات حمید خلاق‌دوست مرحوم در این مورد دادگاه بگم که برام تعریف کرده بود. می‌گفت روزی که اینا رو بردن دادگاه یه طرف مثلاً می‌گفتن اینا صف اعدامی‌ها، یه طرفم صف اونایی که باید برن بند. گفت من وقتی رفتم دادگاه برگشتم، منو تو صف اعدامی‌ها نشوندن. بعد از یه مدت یکی از این پاسدارها اومد گفتش که اونایی که اونور نشستن، بیان این طرف. اونایی که اینور ننشستن برن اونور جابه‌جا کرد همه رو. گفت این جوری شد که اون بچه‌ها رو بردن اعدام. بعد ما رو برگردوندن بند. بعد از اعدامها ناصریان ملعون اومد تو بند منو دید، دراومد گفت ا تو چرا زنده‌ای تو باید اعدام شده باشی. می‌خواستم بگم که این اتفاقاتی هم تو این جریان دادگاه افتاده بعد من وقتی که اومدم توی سلول تا چهار پنج ماه توی سلول بودم. یکی از خاطراتی که توی سلول من دارم این بود که اینا بچه‌های غیرمذهبی رو وقت اذان که می‌شد تک‌تک می‌بردن و بهشون شلاق می‌زدن. سهمیه داشتن اینا. و این خیلی خاطره تلخی بود برای من. چرا که وقتی نماز و عبادت ما همراه شده بود با شکنجه انسانهای دیگه. من دو تا خاطره از بچه‌های زندانیم دارم. یکیشون زهرا کیاییه که من سال ۶۱ زمانی که توی راهروهای شکنجه‌گاه اوین بودم، من اونو شبانه‌روز پشت در شکنجه نگه‌داشتن. توی یکی از اون شب‌ها یه دختری آوردن که دختر جهادی بود، ۱۰ ساله بود. پاهاش رو زده بودن، پاهاشو لت و پار کرده بودن. خیلی ناراحت بود. بعد این‌که آوردن من بهش گفتم پا تو بذار رو زانوی من بذار من برات بمالم. پاهاشو یه مقدار ماساژ دادم، آرومش کردم. بعد گفتش که من چیزی ندارم که پاهامو ببندم. بعد من گفتم من یه روسری دارم، یک گل سر. می‌تونم بهت بدم. گل سر دادم بهش که باهاش ببنده. زهرا بعدش دوباره می‌گفت من بعدها که دیدمش گفت بعد از اون شب منو بردن خیلی شکنجه‌اش کرده بودن طوری که استخون پاش از کف پاش نمایان بود ما همدیگر رو تو بهداری دیدیم چون منم پاهام زخمی بود دو ماهی توی بهداری بودم اون رو می‌بردنش برای عمل بعد به من گفت بتول حواست باشه اومد پهلوت منو هوشیار کن اینا می‌برن وقتی بیهوش می‌کنن میان از ما اعتراف بگیرن که چیزایی که نگفتیم بگیم و باید ما سریع هوشیار بشیم چون دفعه قبلش این کارا رو کرده بودن اینم از خاطرات بود که من سال ۶۳ این حکمش این مدت اعدام بود همش تحت فشار قرارش می‌دادن که مصاحبه کنه تا حکمش بشکنه اون تسلیم نشد ایستاد ایستاد بعد حکمش بعد از ۳ چهار سال از اعدام شد ۱۵ سال ولی بعداً در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شد و یه مورد دیگه بود از خواهرای پنج مهر سال شصت که اسمش ناهید بود ناهید افشار این زمانی که دستگیر شده بود ۱۲ سالش بود می‌گفت من با دوتا دیگه از دوستام که ۱۴ سال بودن دستگیر شدم این دو تا رو اعدام کردن اینو نگهش داشتن می‌بردنش می‌زدنش تعریف می‌کرد می‌گفت یه دفعه منو می‌زدن من برای این‌که دیگه نزنن گفتم قلبم درد می‌کنه که اون گفت قلب کدوم وره گفتش که من اشتباهی گفتم سمت راست چونکه نمی‌دونستم قلب کدوم وره سر بازجو گفت که من حالا همچین می‌زنمت تا قلبت درد بگیره بفهمی که کدوم وره این ناهید و خیلی تحت فشار گذاشتن که ببره حتی ۹ ماه بردنش طبق گفته خودش ۹ ماه برده بودن تو خونه‌ٔ پاسداری نگه داشته بودن که روش کار کنند ولی باز برگشته بود توی بندم بندهای ۲۴۶ پایین این اتاق یکش بند بریده مزدورا و خائنین بود این طفلک رو همش به این نقطه نگه می‌داشتن که روش کار کنند اونو به‌اصطلاح ببرونن ولی اون هر فرصتی پیدا می‌کرد سریع می‌اومد طرف ما اتآقای ما بعد در اومد زندان گفت بتول اینا هر قدر که به من فشار بیارن اخه برادر مسعود توی قلب منه من نمی‌تونم اونو از قلبم بیرون کنم

به این حکم اعدام دادن اونم مثل زهرا مهدویان چند سال مقاومت کرد اونجا تو زندان داشت قربانی می‌شد و بهش ۱۵ سال حکم دادن روزی که این حکم رو داده بودن اومده بود بچه‌ها اونقدر خوشحال بودن. جشن گرفته بودن که این بچه نجات پیدا کرد. ولی متأسفانه اونم در قتل‌عام سال ۶۷ اعدام شد. حرف زیاده من سه مورد دیگه هم از بچه‌هایی که بیرون بودن گرفتن. یک دوستی داشتم که اونم از بچه‌های مجاهد بود تویه زندان با ما دوست بود. اون تعریف کرد که تو یه گوشه توی همون مرداد سال ۶۷ یکی از برادر رو که اعدام کرده بود، بچه هم داشت. اینا اظهار کرد اطلاعات که اون روز گفت: «من امروز آب و میوه، آب و لیمو می‌خوام بگیرم فردا می‌آم». بعد این فرداش که رفت دیگه برنگشت. اعدامش کردند و این‌که من خوشبختانه تونستم چند سال پیش با آقای جاوید رحمان، هم همراه با حمید خلاق دوست همسر مرحومم ملاقات داشتیم. منم از همه خاطرات و قتل‌عام گفتم و از خیانت گالیندوپل به این قتل‌عام توضیح دادم و اون خیلی احساس شرمندگی کرد. من سه صفحه نوشتم و همه اینا رو گفتم به‌عنوان شاهد، ارائه دادم اینها رو. حالا من اینو می‌گم که من در سال ۶۱ که رفتم گفتم: «بند ماه هزار و دویست نفر بود و این سال ۶۷، پنج ماه بعدش که رفتم تو بند دیدم از اون همه جمعیت فقط ۸۰ نفر مونده بودند». تعدادی دیگه هم مونده بود. و بعد در اولین ملاقات مادرم با لباس سیاه همراه با برادرام اومد و گفتش که پنج نفر از اعضای خونواده ما در این قتل‌عام به‌شهادت رسیدند. و در آخر بگم که خوشبختانه خانواده من زمانی که احضار شدند برای گرفتن وسایل و این‌که می‌خواستند ازشون تعهدنامه بگیرن، برای این‌که مراسم نگیرن، خانواده من قبول نکردن، امضا نکردن. و خوشبختانه اومدن توی محل یک هفته تمام کوچه رو چراغونی کردن، گل‌بارون کردن و خونه ما مرکزی شد برای خانواده‌هایی که عزیزانشون از دست داده بودن و نمی‌تونستم مراسم بگیرم. گفتم در محله ما ۶۰ تا اعدام شده بودند. مادرم تعریف می‌کرد که همه می‌اومدن پیش ما عزاداری می‌کردن. مادرم می‌گفت من فریاد می‌زدم حسین زمانم، رسول زینب و اسیرم بتول. و بعدش بازجو منو صدا کرد. اعتراض کرد و گفت این مادر پدر ما رو در آورده. گفتم: بچه‌اش رو اعدام کردید» انتظار چی دارین ازش.

 

اکبر بندعلی: با سلام به شما، با سلام به همه بینندگان عزیز و همه زندانیان سیاسی و کانون‌های شورشی راجع به اعدام‌های سال ۶۷ خمینی فتوا داده بود که همه زندانیان سر موضع بایستی اعدام بشن. در اون موقع ما گوهردشت بودیم از سال ۶۵ ناصریان یا مقیسی ملعون رئیس زندان بود. و من در سر برخوردهایی که در اون موضوع ورزش با بیرون داشتیم با زندان داشتیم بر سر مسائل مراحل مختلف پرسشنامه‌هایی که می‌دادند نظرمون رو راجع به حکومت و مجاهدین بیان کنیم. واسه سه روز واسه اینا روشن شده بود که همه ما سر موضعیم. واسه ناصریان که مجری فرمان قتل خمینی در زندانها بود، از تو گوهردشت باعث همه مون اعدام شدیم و ناصریان می‌خواست اینو می‌خواست. اواخر تیرماه من بند اول، یک رو صدا کردم بردن به طرف بند جهاد. وقتی که یکی از بچه‌ها از بند یک، احتمالاً زندان‌بان فکر می‌کرد که اینا موضعشون ملایمتره. وقتی که یکی از بچه‌ها پرسید از عباسی، حمید عباسی چرا ما رو بردید به اونجا؟ حمید عباسی گفت: شما رو می‌بریم اونجا که بقیه که اینجا هستن اعدامشون کنیم. روز پنجشنبه ۶ مرداد موقع بعد از آمار ۹ نفر از بچه‌ها رو بردن بیرون. 

روز پنجشنبه تلویزیون و از بند ما رو بردن، روزنامه‌ها رو قطع کردن، ملاقات ما رو قطع کردن. بیمارستان دارو خونه درمانگاه رو قطع کردن ارتباط ما رو با دنیای خارج قطع کردن و شایع کرده بودن که هیأت عفو تشکیل شده برای آزادی زندانیان. اعدام‌های سال ۶۷ در گوهردشت روز شنبه ۸ مرداد شروع شد. اولین روز اعدام در پشت سوله بند ما انجام شد. پشت سوله بچه‌ها صبح دیدند که یه دونه از لای پنجره سالن بند سه طبقه سوم دیدند که یه دونه فرعون داره حمل می‌شه به طرف سوله. با رضا زند ته بند نشسته بودیم داشتیم صحبت می‌کردیم، با توجه به این‌که افغانی‌ها دیگه تو سالن‌ها کار نمی‌کردن و پاسدارا همه پوتین پوشیده بودند، رضا گفت: اکبر اینا می‌خوان ما رو اعدام کنن. حالا که می‌خوان اعدام کنن بهتر که سرودخوان بریم اعدام بشیم. رضا شروع کرد به سرود خوندن یکی از سرودهای مجاهدین که در باز شد رضا رو و اون ۹ نفر رو صدا کردن بردن. صدا کردن بردن واسه اعدام اون روز بعدازظهر من از لای پنجره دیدیم که داوود لشکری شرینی پخش می‌کنه بین بین زندان‌بانها، بین نگهبانها. و به خودمون گفتیم که بی‌شرف‌ها اعدام‌های ما رو به جشن سرور نشستند. در بند صحبت اعدام بود. بچه‌ها اعدام رو به سخره گرفته بودند. با رضا شاهرخ رضایی که هم اتاق من بود، بچه تنکابن، صدای خیلی خوبی هم داشت. تو آخرین مراسم شعر کاروان بنان و خونده بود صحبت می‌کردیم. شاهرخ دو ماه داشت که حکمش تموم بشه، به من گفت: اکبر تو اعدام میشی من آزاد می‌شم، دو ماه دیگه می‌رم خونه‌تون. راجع به تو صحبت می‌کنم. رضا شاهرخ رضایی اعدام شد. با حسین سبحانی صحبت می‌کرد. حسین سبحانی گفت: اکبر تو عمرت رو کردی پیر شدی. اگه منو دار بزنن تو عمرت رو تو برو به‌جای من اعدام شو. حسین سبحانی اعدام شد. با هادی جوادزاده صحبت می‌کردم. حاجی گفت: اکبر من می‌رم اعدام می‌شم. حکومت خمینی ارزش زندگی نداره من نمی‌خوام زنده بمونم. با مهران صمدی دانشجویی بود، دانشجوی دانشگاه انگلیس بود. بعد از انقلاب از انگلیس اومد ایران. بعد هوادار مجاهدین می‌شد. قد کوچیکی داشت قد کوتاهی داشت با خنده می‌گفت من می‌رم تو چمدون قایم می‌شم. اگه گفتن مهران صمدی بگین مهران نداریم. یه شب موقع شام خوردن. داشتیم شام می‌خوردیم یه دفعه طاهر از طرف بچه‌ها پرید با خوشحالی گفت: بچه‌ها من از خدا خواستم که موقع اعدام پاهام نلرزه فال گرفتم با حافظ دیدیم که چه فال خوبی شروع کرد. شعر حافظ رو خوندن. طاهر هم اعدام شد. ابراهیم مشهدی گردنش رو عمل کرده بودند، گردنش رو بسته بودند با بانداژ بود. ابراهیم مشهدی با خنده می‌گفت: بچه‌ها اگه منو دار بزنن سرم از تنم جدا می‌شه. ابراهیم اعدام شد. یه روز اومدن تو بند یک نفر رو صدا کردن، گفتیم نیستش. قبلاً بردید. محمد فرمانی جلوی در بود. وقتی محمد فرمانی رو گرفتن بردن. محمد رو بردن دادگاه برای اول اعدام نشد بعد برگردوندن اتاق فرعی اونجا که وقتی از حجمش بالای اعدام باخبر شد، در زد به نگهبان گفت: من می‌خوام برم دوباره دادگاه. من هوادار مجاهدینم. می‌خوام حرفایی که اول زدم پس بگیرم. من هوادار مجاهدینم. محمد فرمانی اعدام شد. و با توجه حرفی که  روزای اول حمید عباسی نقل شده بود به این نتیجه رسیده بودیم که همه رو می‌خوان اعدام کنن. همه منتظر اعدام بودیم. و در اون توی نامفهوم حتی تو اون موقع شب‌ها که اعدام صورت می‌گرفت حدود ساعت ۱۱ شب دو تا کامیون از گوهردشت می‌رفت بیرون. ما با خودمون گفتیم که اینا پیکر عزیز پاک پیکر عزیزان ما رو دارن می‌برن بیرون. یک شب دیگه از این کامیونا اومد پایین بند ما که طبقه سوم بودیم پایین بند چون دنده عقب رفت زیر لامپ مهتابی جلوی اشپزخانه وایستاد من از طبقه سوم جنازه‌ها رو، این پیکرها رو تا تا بالای کامیون پر شده بود می‌دیدیم. در سکوت مطلق این پیکرها رو نگاه می‌کردیم و منتظر خودمون بودیم. همه منتظر بودیم که نوبتمون برسه. من تو اون شرایط شعر شاملو همیشه مد نظرم بود.

در این راه نیست ماه نیست نه روز و نه آفتاب. ما بیرون زمان ایستاده‌ایم. با دشنه تلخ برگرده هامان. هیچ‌کس با کس سخن نمی‌گوید که خاموشی با هزار زبان در سخن است. برمردگان خویش نظر می‌کنیم بی‌طرح خنده‌ای. نوبت خویش را انتظار می‌کشیم با تلخ خنده‌ای.

منو روز ۲۵ مرداد بردن دادگاه. تا اون روز تا ظهر اون روز هرچی رو بردن دادگاه محکوم به اعدام شد. از ظهر ۲۵ مرداد اعدامها در گوهردشت متوقف شد. و هر چند ناصریان خواهش کرده بود از هیأت مرگ که اینایی که تا اینجا آورده‌ایم به کارشان رسیدگی بکنید هیأت قبول نکرد و ۲۵ مرداد، ... . دادگاه تو گوهردشت تموم شده بود که ۱۰ روز بعد واسه بچه‌های مارکسیست دادگاه شد 

 

احمد ابراهیمی: من هم خدمت شما و مهمان برنامه آقای سنابرق زاهدی سلام عرض می‌کنم. برنامه بسیار خوبی که گذاشتین و واقعاً برای ما که شاهدان اون داستان بودیم، شاهدان اون قتل‌عام و کشتار واقعاً چشممون رو بازتر می‌کنه. چرا که رژیم سعی کرده بود که این قتل‌عام رو از چشم جهانیان و مردم ایران به دور نگه داره ولی با گذر زمان و این وقایعی که اتفاق افتاد و این تلاشی که مقاومت ایران کردن، ابعاد این باز و بازتر می‌شه. من فقط در اینجا می‌خواستم چون وقت کم هستش، من یکی می‌خواستم راجع به، تا اونجایی که خودم شاهد بودم، راجع به ابعاد این قتل‌عام بگم و این‌که این از قبل طراحی شده بود. ببینید من در اسفند ماه سال ۶۶ به زندان گوهردشت منتقل شدم از زندان قم. زندان ساحلی قم. در اونجا نه تنها ما که از زندان قم اومده بودیم از بچه‌های مشهد بودند، بچه‌هایی از کرمانشاه اومده بودند و اینها همش نشون دهنده اینه که این انتقال در زمانی صورت گرفته که می‌خواهند یه برنامه‌ای بریزند. در اواخر تیرماه بند ما که بند یک زندان گوهردشت بود، به بند مقابل بند جهاد بردن. در همون موقعی که ما رو به اون بند می‌بردن ما با اعتراض بسیار شدیدی مخالف این کار بودیم. چرا که اونجا بند عادیها بود. و این انتقال خودش نشون دهنده طراحی و برنامه‌ریزی برای اعدامها بود. این انتقال در تیرماه صورت گرفت، در اواخر تیرماه. ولی اعدامها در پنجم مرداد توی اوین و هشتم مرداد توی گوهردشت صورت گرفت و این نشون میده که اینها برای این قتل‌عام طراحی کرده بودند. و هم‌چنین من وقتی که اونجا توی بند مقابل بند جهاد بودیم با اعتراض و اعتصاب غذا و هر وسیله‌ای که از دستمون بر می‌اومد اعتراض می‌کردیم. چرا که نمی‌خواستیم ما رو با زندانیان عادی تو یک جا بذارن. در اونجا یه پاسداری بود، یه سر پاسداری بود به نام فرج که این به من گفتش که دست از این کارهاتون بردارید، بد می‌بینید. من بهش گفتم که ما تجربه سال ۶۰ رو داریم، شما روزی ۲۰۰، ۳۰۰ تا اعدام می‌کردین. دیگه از اون بدتر چی می‌خواد باشه؟ که این سرپاسدار به من گفتش که روزهایی خواهید دید که به روزهای سال ۶۰ غبطه می‌خورید. و این اتفاقاً و این حرفا زمانی شد که هنوز عملیات فروغ جاویدان اتفاق نیفتاده بود. اینها تمام شواهد و گواه‌هایی هستند که نشون میده که این قتل‌عام از قبل تعیین شده بوده. و یک مورد دیگه‌ای که بود این بود که چون من قبلش در زندان قم بودم، هیچ‌یک از بچه‌های زندان قم زنده باقی نموند. من بعد از این‌که از زندان آزاد شدم در سال ۷۰، اولین چیزی که خیلی برام اهمیت داشت این بود که برم ببینم که بعد از قتل‌عام برای بچه‌ها تو زندان قم چه اتفاقی افتاده. و واقعاً وقتی که رفتم قم تقریباً یک شهرستان نسبتاً کوچکی هست نسبت به تهران و وقتی که پرس و جو کردم، هیچ یکی از اون بچه‌های زندان قم رو ندیدم. تا این‌که از طریق برادر یکی از بچه‌ها مطلع شدم که تمام بچه‌های قم توی قتل‌عام شهید شدند. و این رو من همیشه بارها گفتم که من خب بالاخره از زندان قم خبر داشتم و الآن دارم میگم که اینها شهید شدند. حالا اون شهرستانهایی که هیچ کسی ازشون باقی نمونده، هیچ نام و نشانی ازشون باقی نمونده و همینطوری که شما تو برنامه گفتین از قول پورمحمدی که ۳۰ هیأت برای شهرستانها بوده ببینید در اون شهرستانها چه گذشته. من در اینجا اجازه می‌خوام، می‌دونم وقت تنگه، اسم این شهدای قم رو بیارم. چرا که نام اونها بایستی که همیشه برده بشه تا در تاریخ ثبت بشه. مهدی امشاسپند، ابوالحسن صادقی، حسین اربابی، جواد محسنی، حبیب گائینی، روح‌الله رمضانی، حسین صالحی، اکبر آشتیانی، رضا انوشه و و و و چندین نفر دیگه که من الآن اسمشون تو نظرم نیست ولی خواستم که تو این برنامه نام اونها آورده بشه. خیلی ممنون که این وقت رو به من دادید. من سعی کردم هر چه مختصرتر حرفام رو بزنم.

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/b47a3869-8729-4709-a280-ffa269b0e82d"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات