728 x 90

ادبیات و فرهنگ,

یک زندگی بدون قافیه - بخش چهارم

-

دوستان! تا کنون سه بخش از این داستان دنباله‌دار را خوانده‌اید. موضوع این منظومه، وقایع دهه‌ی پنجاه تا آستانه‌ی انقلاب 57 است که از خلال لحظات زندگی یک جوان دانشجو در آن سالها بیان می‌شود. در این روایت، آرزوها، سطح فکر، علائق، مشغولیات، و میزان آگاهی سیاسی و اجتماعی و انگیز‌ه‌ی یک جوان دانشجو که پا به میدان مبارزات دانشجویی می‌گذارد به تصویری شاعرانه کشیده می‌شود. این مجموعه بخش بخش در پنجره درج خواهد شد. بخش چهارم این مجموعه پیش روی شماست.

م. شوق
 
(18)
یک اطلاعیه از زیر در، باز
یک صبح وقتی که سحر بود
ریز و فشرده حرف جدی
قایم کن‌اش زیر لباست
ترسیده یک قدری حواست
تحلیلهای وضع کشور
بحث گروهی شورشی هست
و تو تصور کن: چریکی،
در خانه‌های شهر پنهان
کلتی به خود بسته‌ست و تنها
هر روز در چنگال مرگ است
امضای این کاغذ که خواندی
نابود باد و مستمر باد
با یک تفنگ و یک ستاره
تو این وسط هستی چه‌کاره؟
 
(19)
خورشید از غم با تمام وجودش...
پاییز آمد... پشت ابر سیاهی... .
داری امید سختی کوهستان...
بر جان تو، سختی این کوه و...
سوز حسی در تن ات افتاده...
آن رؤیاها، آن هوای تازه
آن دنیای خوب و شاد و رنگین
درک حسی تلخ و سرد و سنگین
گو دیگر آن، بو و رنگ و صفای،
نان داغ و طعم چای شیرین
حالا مثل فصل پاییز است و
لانه کرده، کفتری در باران
تو افتادی توی فکر ایران
از تراوش باران می‌گریزی
 
(20)
حس دیکتاتوری تو را برده
خفقان هر چه خوب را خورده
مملکت کم‌کمک سیاه شده
آرزوها ی نو تباه شده
فکر «کاری بکن» تو هم بعله!
یک تنه، هرچه می‌رسد از دست
نامه‌ی یک جوان به یک ملت
اولین حرکتت علیه رژیم
زیر هر کاغذی سه تا کاربن
با خط کج‌مجی که نشناسند
«آی مردم! چرا سکوت و نشست
این وطن رفته زیر استبداد
دشمن است که این حاکم است به ما»
این شد اعلامیه‌ی سیاسی تو
توی پنجاه پاکت پستی
آدرسش را بگرد و پیدا کن
در خیابان یکی‌یکی بنویس
با دوچرخه به توی هر صندوق
پنج پاکت بریز و باز برو... ..
 
(21)
خواندن یک کتاب از «شب بد»،
خواندن یک کتاب از «شب دد»
کم‌کمک حس دوست دارم شعر
کم‌کمک «قاصدک بگو چه خبر
شرری هست؟ در اجاقی خرد»
این تو را توی حس شعری برد
رمز و رازیست توی این اشعار
حرفهایی علیه شاه انگار
استعاره‌ست، مرگ آن رستم
«سوی رودابه کی خبر ببرد» ؟
«مرگ تختی» ست آمده در شعر
«جمعه‌ها خون» به ناودان، که چکید
معنی‌اش یک سیاهکل رزم است
پس در این مملکت مخالفتی است
تو کجایی؟ چرا نمی‌جنگی؟. ... ..
 
(22)
یک نقشه برای شاه ایران
اصغر که تو را کشید در راه
با پچپچه: صبح اول مهر
آتش زدن سن و تریبون
در لحظه‌ی یک مراسم سال
این یک حرکت علیه شاه است
این یک حرکت برای تاریخ
و سالن کنفرانس فردا
با چند چلیک نفت در شب
مخفی شو شب به زیر شمشاد
کبریت بکش دگر تمام است
تو آمده‌ای به درس خواندن!
یک چیز دگر شدی به تدریج!
تو خود بخودی شدی مبارز!
با حس کمی ز فقر مردم
با بوی کمی ز زور ساواک
 
آن شب تب و اضطراب می‌ریخت
از شاخه‌ی سبز و ترد شمشاد
در سینه‌ات از هراس آن کار
یک هول بزرگ
شاید که هنوز زود باشد
شاید بشوی تو هم گرفتار... .
 
(23)
کار تو شده به‌جای تحصیل
بر هم زدن کلاس استاد
با مشت و لگد شیشه شکستن
کوبیدن صندلی به درها
ناگاه خروش و داد و فریاد
با یاد کسی که توی سلول
از درد و شکنجه می‌کشد داد،
 
یک نامه رسیده از برایت
احضار شدی تو هم به ساواک
شاید که روی و برنگردی
یک حس خطر، همیشه با توست
هر لحظه به هر کجا که رفتی
شاید که درون دام باشی
 
(24)
از درس و کلاس دور گشته
یک مشت جوان اهل شورش
بی نقشه و طرح و فکر یک راه
اخراج شدن ز درس و تحصیل
شد آن همه عشق دکتری، باد
نه کنده شدن ز آرزوها
نه عزم چریک و رزم جدی
می چرخی و هر زمان به کاری
هر چیز که پیش آمد، آمد.
شبها که کجا شود بخوابم؟
با حس هراس دستگیری
تنهایی و حس بی‌پناهی
دلتنگی و حس بی‌گناهی
دنبال کسی بگرد تا شب
در خانه‌ی او به بخواب شب را
نه خانه نه شغل و کار، نه پول!
 
یک دوست به داد تو رسیده
همشهری و همکلاسی توست
از مدرسه‌ی جوانی تو
سیصدتومنی بگیر از او
از بهر تو اوست سرپناهی
یک قیمه پلو به رستورانی
یک قول و قرار در خیابان
یک شام کنار او و یک بحث
در خانه‌ی هر اتاق اجاره
با ضربه به شیشه‌ی اتاقش
مهمان نخوانده‌ای! بیا تو!
در منزل کاروانسراوار
جایی که بخوابی و بمانی
او ارتشی است و تو سیاسی
یک لقمه و لقمه‌ی دگر بغض
بی کس شده‌ای، تو در جوانی
ساواک پی تو هست در کوی
کو عشق؟ کجاست شغل؟ کو کار
تحصیل چه شد، مقام تو چیست؟
آواره‌ی شهر «هرکه درخویش»
تهران شده تلخ و تار و بد خوی
 
(25)
بر سینه‌ی شهر راه رفتن
این محمل ویزیتور شرکت
از بهر هراس دستگیری‌ست
یک سامسونت از طلوع تا شب
گز کردن پیکر خیابان
یک تابلو پزشک آنجا
این دکتر بدعنق ندانست،
من خود ز پزشکی‌ام گذشتم؟
 
این اول رنج های راه است
یک صخره‌ی حس تلخ تحقیر
افتاده به روی شانه‌هایت
گم کرده‌ای آن همه هوس را
دانشکده هم‌چنان به راه است
با سالن روت‌کانال و فیلیلنگ
بی تو، همه چیز گرم در کار
تو پرسه بزن به هر خیابان
دکتر! بخرید از این آمالگام
پورسانت فروش و آخر ماه
ششصد تومنی بگیر و خوش باش
ساواک اگر تو را بگیرد،
تو طاقت حبس و کابل داری؟
عکس تو به شیشه‌ی کیوسک است
                  «اخراج به تهمت سیاسی» ... ...
 
*******************ادامه در بخش پنجم**************.
										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/b27fbe20-a113-4335-898d-3a4a42cd420b"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات