اگر با شعر باید مانع اعدام او شد،
تا سحر،
تا آخرین خون قلم،
بیدار میمانم،
تا سحر،
تا آخرین خون قلم،
بیدار میمانم،
پیاپی مینویسم:
نه! چرا باید بمیرد آن دلیر راد؟.
چرا باید بمیرد؟ حق او این نیست
چه کرده ست او مگر؟
چه کرده ست او مگر؟
جرمی ندارد آخر، ای جلاد!
اگر با شعر باید…
اگر با شعر باید…
اگر با داد باید
مانع اعدام او شد
از سحر تا شام،
از سحر تا شام،
یکسر میشوم فریاد
که تاکی باید این بیدادها؟
ای بانیان ظلم و استبداد!
اگر با داد باید…
که تاکی باید این بیدادها؟
ای بانیان ظلم و استبداد!
اگر با داد باید…
اگر با اشک باید،...
شک ندارم،
صد هزاران چشم آماده است
تا جاری کند باران اشک گرم
به سوی لانهٴ جلاد بیآزرم
تا جاری کند باران اشک گرم
به سوی لانهٴ جلاد بیآزرم
ولی شاید
به آتش میتوانم
مانع اعدام یک میهن شوم! با آتش و فولاد.