
(دوبیت اول از شاملو)
«به هر تار جانم صدآواز هست
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رؤیا به حسرت گذشتم که شب
فروخفت و با کس سر خواب نیست»
منم بامدادی پی آفتاب
ازین رو به شب بیمهام تاب نیست
جهد برق شمشیر شوقم به چشم
ازین رو در آن غیرخوناب نیست
چراغی به دستم شدم گرد شهر
یکی لیک زان جمع احباب نیست
غزل ناتمام است و دفتر به جای
قلم را دگر تاب و پایاب نیست
…
دریغا که دستی به مضراب نیست
چو رؤیا به حسرت گذشتم که شب
فروخفت و با کس سر خواب نیست»
منم بامدادی پی آفتاب
ازین رو به شب بیمهام تاب نیست
جهد برق شمشیر شوقم به چشم
ازین رو در آن غیرخوناب نیست
چراغی به دستم شدم گرد شهر
یکی لیک زان جمع احباب نیست
غزل ناتمام است و دفتر به جای
قلم را دگر تاب و پایاب نیست
…
ازم. شوق.