بیبغض
من نمیتوانم، ای دوست!
حکایتی کنم این سوز را،
وان «روز» را.
من نمیتوانم، ای دوست!
حکایتی کنم این سوز را،
وان «روز» را.
خلاصه میگویم:
میان آن همه شب
یک روز، «روز» درخشید.
میان آن همه دیروز
و بعد از آن که شب آمد
شب،
آمد، آمدنی… !
اما هنوز،
ما ایستادهایم
در آن غروب
هنوز با شوروحال جوانی خود
و پیر، هرگز نمیشویم
و آفتاب زخمی آن «روز» نیز
در پهنهٴ افق شب،
هنوز مانده، همانجا!
برپای خویش
ایستاده چه خونین!
بر جای خویش!
حکایتی ست، برادر!
حکایتیست، ای یار! ای دلاور! ای یاور!
ما صبر کرده بودیم!
ما،
«خویشتن» های گر گرفتهٴ خود را
مثل مرغک بیتابی
هر روز هی،
-مانند بغض خویش، در قفس تنگ حنجرهها-
بهزور سدّ سدید شکیبایی،
نگاه داشته بودیم.
بهزور سدّ سدید شکیبایی،
نگاه داشته بودیم.
و اشکهایمان را
دو سال و نیم
از تنگراه ساکت حلقومها
هر روز و شب، هر شب به شب
خموش و شکیبا، فروخورده بودیم
ولی،
هرگزکسی به ما نگفت!
و نمیگفت!
که ما چه کردهایم؟
حکایتیست برادر
دیدن،
گلوله در دهان «چرا» ها
خنجر به چشم «چگونه» فروکردن ها را
وانجا، کنار دست تمامی ما
طلوع روشن فردایی بود!
بود!
که خار در چشمان
و استخوان به گلو، معصوم مینگریست.
و ما همه میبایست
در زیر سایهٴ خشن شب،
محروم و بیصدا، سکوت میکردیم!
هماره میپرسیدیم: چرا؟
مگر نه آن که… ؟
چگونه شدکه… ؟
حکایتیست… !
نظاره بر تجاسر یک مهمان ناخوانده
در پیش چشمهای اعتمادکردهٴ یک میزبان صمیمی
و شب
هی شبانهتر میشد
دریدهتر
درچشمهای ما
با چشمهای خویش، که خنجری را میمانست
وقیح مینگریست.
و پشت سد بغض،
فریادهای شور،
کم کم، توان شکستن مییافت
اما هنوز، ما صبر کرده و میکردیم
تا آن زمان که تیز
با دشنهاش- نه دیگر از پس و از پشت-
میکشت و پیش میآمد
شب،
زشت و درشت!
آنگاه !
آن لحظهای که مثل بناگاه بود،
آن روز، ناگهان آمد
روز شکستن بغض
آن روز «روز»
که ماندهست، هم هنوز
اندر افق چو مرغک بیتابی
با بالهای خونینش
و ما هنوز
با شوروحال جوانی خود.
بیآن که پیرتر شدهباشیم
هنوز ایستادهایم،
برپای خویش
بر جای خویش!
سمج، صبور، شکیبا
در آرزوی تابش فردا.