1ـ بچة بد و ریش آخوندها.
بچهٴ بد نشسته بود مشقهایش را مینوشت که داداشش آمد و پرسید تو میدانی چرا زندانبانهایی که به بند ۳۵۰ زندان اوین حمله کردند ریش زندانیان را هم تراشیدهاند؟
بچهٴ بد گفت: لابد میخواستهاند موهای زندانیان وقتی بزرگ شدند رشد کند چون بابا گفته است اگر موهایت را بتراشی ریشهٴ موهایت قوی میشود.
داداشش گفت: فکر نمیکنم! چون زندانیان همهشان آدمهای بزرگ هستند!
بچهٴ بد گفت: پس میخواستهاند موهایشان وقتی حمام میروند تمیز باشد
داداشش گفت: فکر نمیکنم! چون این زندانبانها هیچوقت اینقدر دلسوز زندانیان نبودهاند. اگر دلسوز بودند که آنها را نمیزدند.
بچهٴ بد گفت: حتماً یک نیت خیر داشتهاند.
داداشش گفت: تو از کجا میدانی نیت خیر داشتهاند؟ تازه خجالت نمیکشی میگویی خامنهای و زندانبانهایش نیت خیر داشتهاند!
بچهٴ بد گفت: ممکن است در هر موردی نیت بد داشته باشند اما اینجا نیتشان حتماً خیر بوده!.
داداشش عصبانی شد و گفت تو عقلت کم شده. بچهٴ بد گفت نخیر! عقلم کم نشده. بعد بینشان دعوا شد و رفتند پیش بابابشان.
بابا به داداش بچهٴ بد گفت: لابد برادرت حرف و دلیلی دارد. باید از او پرسید که چرا این جور میگوید:
بچهٴ بد گفت: دلیلم این است که گفتم خامنهای دیده آخر کارش رسیده گفته حالا که داریم میرویم آن دنیا یک خیری هم بکنیم که وقتی اینها از زندان بیرون رفتند کسی نگیرد آنها را بکشد. چون مردم هر ریش داری را ممکن است به جای آخوند اشتباه کنند.
داداش بچهٴ بد گفت: باباجان! دیدید! این عقلش کم شده. فکر میکند یک ذره خیرخواهی هم حتی در وقتی که دارند به درک میفرستندش در این آخوندها پیدا میشود.
***
2ـ بچهٴ بد و احمد خاتمی.
بچهٴ بد نشسته بود دید احمد خاتمی میگوید: این غربیها در توافقنامه قرار بود مثل بچهٴ آدم با ما صحبت کنند.
بچهٴ بد رفت سراغ داداشش گفت چرا غربیها به توافق نامهشان عمل نمیکنند و با آخوندها مثل بچهٴ آدم صحبت نمیکنند.
داداشش گفت: آخر غربیها موقع نوشتن توافقنامه فکر کردند با آدم طرفند. وقتی با اینها نشست و برخاست کردند دیدند اینها جزو وحوش هستند و نمیشود مثل بچهٴ آدم با آنها حرف بزنند. بهتر است مثل مگس با مگس کش بزنند توی سرشان.
بچهٴ بد گفت: لابد میخواستهاند موهای زندانیان وقتی بزرگ شدند رشد کند چون بابا گفته است اگر موهایت را بتراشی ریشهٴ موهایت قوی میشود.
داداشش گفت: فکر نمیکنم! چون زندانیان همهشان آدمهای بزرگ هستند!
بچهٴ بد گفت: پس میخواستهاند موهایشان وقتی حمام میروند تمیز باشد
داداشش گفت: فکر نمیکنم! چون این زندانبانها هیچوقت اینقدر دلسوز زندانیان نبودهاند. اگر دلسوز بودند که آنها را نمیزدند.
بچهٴ بد گفت: حتماً یک نیت خیر داشتهاند.
داداشش گفت: تو از کجا میدانی نیت خیر داشتهاند؟ تازه خجالت نمیکشی میگویی خامنهای و زندانبانهایش نیت خیر داشتهاند!
بچهٴ بد گفت: ممکن است در هر موردی نیت بد داشته باشند اما اینجا نیتشان حتماً خیر بوده!.
داداشش عصبانی شد و گفت تو عقلت کم شده. بچهٴ بد گفت نخیر! عقلم کم نشده. بعد بینشان دعوا شد و رفتند پیش بابابشان.
بابا به داداش بچهٴ بد گفت: لابد برادرت حرف و دلیلی دارد. باید از او پرسید که چرا این جور میگوید:
بچهٴ بد گفت: دلیلم این است که گفتم خامنهای دیده آخر کارش رسیده گفته حالا که داریم میرویم آن دنیا یک خیری هم بکنیم که وقتی اینها از زندان بیرون رفتند کسی نگیرد آنها را بکشد. چون مردم هر ریش داری را ممکن است به جای آخوند اشتباه کنند.
داداش بچهٴ بد گفت: باباجان! دیدید! این عقلش کم شده. فکر میکند یک ذره خیرخواهی هم حتی در وقتی که دارند به درک میفرستندش در این آخوندها پیدا میشود.
***
2ـ بچهٴ بد و احمد خاتمی.
بچهٴ بد نشسته بود دید احمد خاتمی میگوید: این غربیها در توافقنامه قرار بود مثل بچهٴ آدم با ما صحبت کنند.
بچهٴ بد رفت سراغ داداشش گفت چرا غربیها به توافق نامهشان عمل نمیکنند و با آخوندها مثل بچهٴ آدم صحبت نمیکنند.
داداشش گفت: آخر غربیها موقع نوشتن توافقنامه فکر کردند با آدم طرفند. وقتی با اینها نشست و برخاست کردند دیدند اینها جزو وحوش هستند و نمیشود مثل بچهٴ آدم با آنها حرف بزنند. بهتر است مثل مگس با مگس کش بزنند توی سرشان.