سلام پنجره را این بار در قالب یک داستانک به شما تقدیم میکنیم. داستانکی که میگوید اگر در میهن اختناق هست، اما خود میهن همیشه مخاطب نویسندگانی که تویش نیستند هست. بخوانیدش:
«داستانک»
«نویسندهی تبعیدی، رو به روی دوربین نشست! به عدسی دوربین نگاه کرد! انبوهی مردم رو به رویش نگاهش میکردند. برخی نشسته در خانهها، در پنهانکاری ناشی از اختناق، به پای سخنان او آمده بودند.
نویسندهی تبعیدی شروع به سخن کرد: دوستان عزیز! ای همهی عاشقان آزادی! سلام!
هلهلهی حضار درگوش نویسنده پیچید! نویسنده به وجد آمد و پرشورتر گفت: میدانم که چه مشتاقید که سخن از آزادی بشنوید!
فیلمبردار که پشت دوربین ایستاده بود به صدا درآمد: هه! طوری صحبت میکنید کهگویی واقعاً همهٴ آنها اینجا نشستهاند؟ تازه من هنوز ضبط سخنرانی شما را شروع نکردهام.
نویسنده گفت: چرا! مخاطبان من رو به رویم نشستهاند!. تشنه ٴ سخن آزادی. همهشان را میبینم که جمع شدهاند گروه گروه در پای تلویزیون!
فیلمبردار گفت: واقعاً طوری صحبت میکنید که انگار کسی را میبینید!
نویسنده گفت: یعنی شما میگویی آنجا کسی نیست؟
فیلمبردار گفت: اینجا کسی نیست! اینجا هیچ چیز نیست!
نویسنده بلند شد آمد پشت دوربین و فیلمبردار را نگاه کرد،
فیلمبردار گفت: دیدکسی اینجا نیست؟
نویسنده گفت: آخر تو از بیرون نگاه میکنی! تو همیشه از پشت دوربین نگاه میکنی. هیچوقت توی دوربین را دیدهای؟
فیلمبردار گفت: نه! من همیشه پشت دوربین ایستادهام. جایی که هیچکس و هیچ چیز نیست. همیشه از بیرون.
نویسنده گفت: حالا بیا یک بار به درون نگاه کن! از درون با درون سخن بگو! مگر نشنیدهای که شاعر گفت: ما درون را بنگریم و... ..
فیلمبردار رفت جلوی دوربین نشست. به درون عدسی نگاه کرد: شنوندگان و بینندگان برایش دست تکان دادند. هورا کشیدند و سلام فرستادند.
فیلمبردار داد کشید: سلام! سلام ای عاشقان پرشور!
نویسنده گفت بخوان! برایشان بخوان!
فیلمبردار گفت: ای کاش نغمهخوان بودم. ای کاش نغمهی من به آنها میرسید.
نویسنده گفت: میرسد.
فیلمبردار گفت: میرسد؟
صدایی از میان جمعیت از میان عدسی برخاست که:
تو نغمهی خویش را در بیابان رها کن! گوش از کرانتر کرانها آن نغمه را میرباید... »..