لیلا صارمی یکی دیگر از دختران زندانی سیاسی اعدام شده علی صارمی، نامهها و خاطراتی را در شب اعدام پدرش در درب زندان اوین نوشته است.
خانواده صارمی و تعداد زیادی از اقوام و آشنایانشان در شب اعدام علی صارمی در مقابل درب زندان اوین تجمع اعتراضی داشته و خواستار دیدار با علی بودند که هیچکس پاسخگوی آنان نبود و تا صبح، در این شب زمستانی به خود لرزیدند!
قسمتهایی از دلنوشتههای لیلا به شکل نیایش با خداوند و وداع با پدرش، در همان لحظات اعدام علی صارمی میباشد، قسمتی دیگر از این نوشتهها نیز صحنههای گفتگو با بچههای کوچک و خردسال است که در آن شرایط سخت و سوز و سرمای شبانه زمستانی در مقابل اوین تجمع کرده و نظارهگر صحنههای تردد عاملان اعدام پدر شان بودند.
به امید آنروز که در ایران هیچکدام از دختران و پسران و نوههای مردم ایران، شبانه در پشت دربهای زندان نظارهگر اعدام و چنین صحنههای غیرانسانی نباشند!
قسمتهایی از این نوشتهها را در ذیل درج میکنیم:
خداوندا اگر نزد تو بیایم همه حقایق زندگیهای سخت روی زمین را با تو خواهم گفت و به تو خواهم آموخت! که نبودن کنار پدری که با ارزشترین داراییام روی زمین است چه احساس دردناکی دارد.
به تو خبر خواهم داد که زندگی روی زمینی که در آن آزادی نیست چقدر سخت، رنجآور و طاقتفرسا است و اگر حرفهایم را باور کردی به من قدرتی بخش که همه این پلیدیها را از جهان پاک کنیم و در جستجوی بهترینهای زندگی بکوشیم.
خداوندا اگر سرزمینی را سراسر تاریکی بر گرفته بود تو که تمام هستی از آن توست، چگونه روشنایی را براین سرزمین میاوری، چگونه جبران خواهی کرد برای مردمی که به اجبار در این سرزمین میزییند!
آیا هرگز عمر برباد رفته را خواهی توانست بر گردانی!
امیدوارم اعدام پدر عزیزم تلنگری باشد برای آنان که هنوز خفتهاند، کسانی بر ما حکومت میکنند و برای ما و فرزندان ما تصمیم میگیرند که ندای وجدان خود را خاموش کردهاند
ما مسئول فرزندانمان هستیم
اگر مظلوم نباشد هیچ ظالمی وجود نخواهد داشت!.
... .. گریه میکرد و فریاد میکشید، میخواستم بغلش کنم، دلداریش بدهم، احساس کردم کنترلش از دستم خارج است و باید این احساس را با تمام توان فریاد بزند
فرزاد در سکوت دردناکی به یک نقطه خیره میشد، دستهایش را گرفتم تا دلداریش بدهم و در غمش شریک باشم
ناگهان احساس کردم چقدر بزرگ شده!
چه دستهای بزرگ و قدرتمندی داشت!
اخمهایی داشت که جرأت نمیکردم بهصورتش نگاه کنم!
توصورتش چی میگذشت پسرم!... ... ... ... ... .. .
خانواده صارمی و تعداد زیادی از اقوام و آشنایانشان در شب اعدام علی صارمی در مقابل درب زندان اوین تجمع اعتراضی داشته و خواستار دیدار با علی بودند که هیچکس پاسخگوی آنان نبود و تا صبح، در این شب زمستانی به خود لرزیدند!
قسمتهایی از دلنوشتههای لیلا به شکل نیایش با خداوند و وداع با پدرش، در همان لحظات اعدام علی صارمی میباشد، قسمتی دیگر از این نوشتهها نیز صحنههای گفتگو با بچههای کوچک و خردسال است که در آن شرایط سخت و سوز و سرمای شبانه زمستانی در مقابل اوین تجمع کرده و نظارهگر صحنههای تردد عاملان اعدام پدر شان بودند.
به امید آنروز که در ایران هیچکدام از دختران و پسران و نوههای مردم ایران، شبانه در پشت دربهای زندان نظارهگر اعدام و چنین صحنههای غیرانسانی نباشند!
قسمتهایی از این نوشتهها را در ذیل درج میکنیم:
خداوندا اگر نزد تو بیایم همه حقایق زندگیهای سخت روی زمین را با تو خواهم گفت و به تو خواهم آموخت! که نبودن کنار پدری که با ارزشترین داراییام روی زمین است چه احساس دردناکی دارد.
به تو خبر خواهم داد که زندگی روی زمینی که در آن آزادی نیست چقدر سخت، رنجآور و طاقتفرسا است و اگر حرفهایم را باور کردی به من قدرتی بخش که همه این پلیدیها را از جهان پاک کنیم و در جستجوی بهترینهای زندگی بکوشیم.
خداوندا اگر سرزمینی را سراسر تاریکی بر گرفته بود تو که تمام هستی از آن توست، چگونه روشنایی را براین سرزمین میاوری، چگونه جبران خواهی کرد برای مردمی که به اجبار در این سرزمین میزییند!
آیا هرگز عمر برباد رفته را خواهی توانست بر گردانی!
امیدوارم اعدام پدر عزیزم تلنگری باشد برای آنان که هنوز خفتهاند، کسانی بر ما حکومت میکنند و برای ما و فرزندان ما تصمیم میگیرند که ندای وجدان خود را خاموش کردهاند
ما مسئول فرزندانمان هستیم
اگر مظلوم نباشد هیچ ظالمی وجود نخواهد داشت!.
... .. گریه میکرد و فریاد میکشید، میخواستم بغلش کنم، دلداریش بدهم، احساس کردم کنترلش از دستم خارج است و باید این احساس را با تمام توان فریاد بزند
فرزاد در سکوت دردناکی به یک نقطه خیره میشد، دستهایش را گرفتم تا دلداریش بدهم و در غمش شریک باشم
ناگهان احساس کردم چقدر بزرگ شده!
چه دستهای بزرگ و قدرتمندی داشت!
اخمهایی داشت که جرأت نمیکردم بهصورتش نگاه کنم!
توصورتش چی میگذشت پسرم!... ... ... ... ... .. .