728 x 90

فقر در ایران,

داستان فکر به چیزهای قشنگی که نیست...

-

فقر در سفرة کارگران
فقر در سفرة کارگران
از راه دور چطور می‌توانی دوستت را به ناهار دعوت کنی؟

فقط باید آرزو کنی که فاصله‌ها برداشته شود. اما دو دوست از راه دور به‌نحوی این مسأله را حل کردند. یک روز که اولی سردرد داشت و حالش خوب نبود، دومی عکس یک شیرینی خوشمزه و یک فنجان قهوه داغ برایش فرستاد.

دیدنش برای اولی خیلی لذت داشت. اگر ‌چه نمی‌شد خوردش، اما مثل این‌که شیرینی را خورده باشد احساس لذت کرد و قهوه را هم در خیال سرکشید. یک تشکر هم برای دومی فرستاد و نوشت:
- انگار می‌شود در خیال هم غذا خورد!
دو روز بعد باز دوستش برایش یک بشقاب میوه فرستاد. عکس ظرفی بود یک گوشه‌اش گیلاس یک گوشه‌اش توت فرنگی و یک گوشه‌اش هلو و آلبالو چیده شده بود.

دوباره همان احساس و همان تشکر تکرار شد.
روز بعد دومی قبل از شام تماس گرفت. اولی بلافاصله جستجو کرد و عکس یک سینی کباب کوبیده با گوجه فرنگی و شاخه‌ی ریحان در کنارش را با پیام نوش جان برای دومی فرستاد.

هر دو از این ابتکار خوشحال بودند تا این‌که یک روز دعوا شروع شد.

آن روز صبح، دومی عکس یک سینی صبحانه برای اولی فرستاد. دو تا استکان چایی شیرین، یک نان لواش برشته، یک تکه پنیر، یک مقدار گردو اینطرف، یک پیاله شکرپنیر آنطرف، یک ظرف کوچک مربای آلبالو، یک ظرف عسل و کنارش هم سبزی تازه. با یک لیوان شیر، یک لیوان هم آب پرتقال.

اولی داشت این صبحانهٴ مفصل و قشنگ را نگاه می‌کرد که یاد یک صحنه افتاد: خانوادهٴ یک کارگر که پنج نفر بودند. بابا و مادر و دو دختر و یک پسربچه. دور سفره. توی سفره دو قطعه نان. یک ظرف در وسط با دو تکه پنیر برای همه. جلوی هر کدام یک چایی بسیار کمرنگ... همین!

گلویش خشک شد. با خودش گفت:
چطور میتونم در این وضعیت از دیدن اون سفرهٴ صبحانهٴ زیبا لذت ببرم.

ساعتی بعد دومی تماس گرفت. اولی اول تشکر کرد اما نتوانست نگوید که چه حالی داشته... .

دومی گفت: این‌که عکس بود بابا!.. واقعی نبود!
اولی گفت: باشه! ولی... . حس می‌کنم حتی لذت بردن ازش گناه داره!

دومی گفت: خیلی فکرش رو نکنین دوست عزیز! بالاخره درست میشه!

- کی درست میشه؟ کی درست میکنه؟
- پس شما هر روز مگه غذا نمی‌خورین؟
- چرا... ولی بعضی وقتها احساس شرم باعث میشه نتونم بخورم... .

- ای بابا... . خیلی حساس نباشیم... ...
بعد از آن روز و بحثهایی که بینشان شد دومی دیگر چیزی نگفت اما انگار ناراحت شد. بعد جریان فرستادن عکس غذا و خوراکی قطع شد... . فقط سلام بود و علیک و بحث کار و بار... ..

دومی به فکر فرو رفت... . به تدریج همان آرزوی از بین برداشته شدن فاصله‌ها و خوردن یک وعده غذای واقعی با همان دوست و دوستان دیگر هم به ذهنش نمی‌آمد.

... . انگار از همهٴ شادیها و انگیزه‌های شادی خالی شده بود. همیشه همان سفرهٴ خالی را به یاد می‌آورد و غمگین و غمگین‌تر می‌شد. تا یکروز... .

ناگهان دید که یک عکس همبرگر پنج طبقه توسط همان دوست برایش فرستاده شده. !

پنج طبقه گوشت لایه لایه سبزی و گوجه و کاهو و سس و... طبقه طبقه...

اول عصبانی شد: گفت:
- می‌خواستین اذیتم کنین؟ شما که می‌دونید ناراحت می‌شوم... ..

- چرا! اتفاقاً برای همون که از ناراحتی در بیایید فرستادم.

- این دیگر چه جور روشی است. آن عکس سفرهٴ کارگر را یادم می‌آورید... ؟

- آن عکس برای این نیست که راه آرزو را ببندد.
- پس این عکسهای سفرهٴ مفصل و همبرگر پنج طبقه راه آرزو را باز می‌کند؟

- بله بله! اتفاقاً باز می‌کند... . چون این عکسها در حقیقت عکس نیستند. آرزو هستند. خودتان می‌گفتید راه آرزو را نباید بست. آرزوی سفرهٴ خوب برای مردم را نباید کنار گذاشت... می‌گفتید باید همه داشته باشند... و این عکسها به یادمان می‌آورد... خودتان حتی آن شعر آن خانم را برایم فرستاده بودید که: «به چیزهای قشنگی که نیست فکر بکن!»... ...

دومی داشت حرف می‌زد که اولی حس کرد دلش دارد باز می‌شود. حس کرد در قلبش را باز کرده‌اند و شادیها از دروازهٴ آن با طبل و شیپور وارد می‌شوند.

گفت: - از حرفهایتان خوشحال شدم!
- اختیار دارین! به‌خاطر حرفهای من نیست! به‌خاطر برگشتن ایمان شما به آرزوست.

بعد اولی شروع کرد به فکر کردن به چیزهای قشنگی که نیست... که دوستش بلافاصله چند عکس پیاپی برایش فرستاد:
یک افق روشن
یک خانهٴ قشنگ
یک ظرف پر از شیرینی
یک لیوان شربت خنک با یخ
دومی هم شروع کرد در ازای هر عکس یک جمله می‌نوشت
باید برای همهٴ اینجا بجنگم
قول می‌دهم
قول
قوووووول
تا توی سفرهٴ همهٴ کارگرها پیدا بشن
دومی عکس می‌انداخت
اولی قسم می‌خورد
قسم
قسم... . قسم... ...
از مهدی جمالی.

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات