این واژههای زیر لگدهای خوک را
در مدح های مبتذل و پوچ و پوک را
در قتلعام شعر که بر دار میشوند
کی دیده زشتتر از این، سلوک را؟
از درد نعره میکشم به تخت شکنجه
شلاق میخورد تنم از موجهای شرم
وقتی که مدح میشود آن شیخ در غزل
در من چروک میشود آن وزنهای نرم
آن واژههای بیگنه دست بسته را
چون تکههای پیکری از هم گسسته را
در سینی تملق منفور چیدهاند
تقدیم ناخدای ز توفان شکسته را
شعر شکنجهگر به شب شعر قاتلان
در ذهن من تداعی جرّثقیل و دار
وهن شکوفه، لیسهی گرگ و نشاط قتل
هر بیت، یک مچالهی قلبی بزرگوار
م. شوق
در مدح های مبتذل و پوچ و پوک را
در قتلعام شعر که بر دار میشوند
کی دیده زشتتر از این، سلوک را؟
از درد نعره میکشم به تخت شکنجه
شلاق میخورد تنم از موجهای شرم
وقتی که مدح میشود آن شیخ در غزل
در من چروک میشود آن وزنهای نرم
آن واژههای بیگنه دست بسته را
چون تکههای پیکری از هم گسسته را
در سینی تملق منفور چیدهاند
تقدیم ناخدای ز توفان شکسته را
شعر شکنجهگر به شب شعر قاتلان
در ذهن من تداعی جرّثقیل و دار
وهن شکوفه، لیسهی گرگ و نشاط قتل
هر بیت، یک مچالهی قلبی بزرگوار
م. شوق