این را توی کلاسم گفتم. با صراحت هم گفتم. البته اسم نبردم. ولی دانشآموزانم همه فهمیدند که منظورم چیست. هی سؤال کردند. هی سؤال کردند. برایشان خیلی جالب بود که بدانند چه اتفاقی افتاده و برسر اکی هیرو تاکاهاشی چه آمدهاست؟ میدانید؟ گفتم شاید شما فکر کنید اگر آن اتفاق بیفتد: «خوشبختترین افراد کسانی هستند که در لحظه وقوع فاجعه کشته میشوند» اما من موافق نیستم. یک چیزی هست که بدتر از آن بمباران است. این که من میگویم بدتر است، باور کنید بدتر است. آنها زیاد باور نکردند و شانس آوردم که زنگ کلاس خورد و مجبور شدیم از مدرسه بیاییم بیرون. خسته و کوفته بودم و می خواستم به خانه بروم. دانشآموزی که اسمش را نمیدانم ولی خیلی باهوش است به سراغم آمد. پرسید: این اکی، اکی اکی...توی بمباران هیروشیما بود؟ اسم را به صورت کامل نمیتوانست تلفظ کند. گفتم بله، اکی هیرو تاکاهاشی. گفت: او هم دانشآموز بود؟ گفتم: بله. گفت: خودش چی شد؟ و بعد شروع کرد. هی سؤال پشت سؤال. دیدم از دستش خلاص نمیشوم. شروع کردم از او سؤال کردن. از مدتی قبل مقداری دربارة وضعیت خانوداگیاش میدانستم. اینبار ریزتر پرسیدم. از این که کجا بودهاند و الان خانهشان کجاست و چرا نیمه سال به این دبیرستان آمده. بی شیله پیله و درست جواب میداد. اما خیلی حواسش جمع بود. بههمین خاطر خیلی بیشتر از او خوشم آمد. میخواستم از وضعیت برادرش بیشتر بدانم که آمدند سر وقتمان.
تا من جنبیدم او در رفت. نمیدانم چرا. فرار او باعث شد که روی من حساس شوند. این بود که من را گرفتند. کی هستی و چی هستی و اینجا چکار میکنی و از کجا میآیی و به کجا میروی و از این سین جیمها. من که چیزی نداشتم. یعنی چیز مخفیکردنی نداشتم. همه را گفتم. موبهمو. دربارة دانشآموز جدیدالورودم هم که دررفته بود گفتم. وقتی یارو پرسید درباره چی صحبت میکردید؟ گفتم دربارة یک دانشآموز ژاپنی که در بمباران هیروشیما زنده مانده بود. طرف زد زیر خنده. گفت پس چرا فرار کرد؟ و اضافه کرد: بهتر است صادق باشی. گفتم: هستم. گفت: بهتر است دیگران را هم خر حساب نکنی. گفتم: اختیار دارید؟ گفت: وقتی بروی «آنجا» میفهمی که باید صادق باشی. گفتم اگر میخواهند بیایند مدرسه از خودش بپرسند. ولی ما که کاری نکردهایم. اصلاً چرا بگیرند؟ سر اکیپشان با مرکز تماس گرفت و بعد گفت: سوار شو! گفتم: چی چی را سوار شو! مگر چکار کردهام؟ من یک معلم تاریخ هستم! با دانشآموزانم داشتم بحث بمباران اتمی هیروشیما را میکردم و تاریخ برایشان میگفتم. جرم کردهام؟ به من هیچی نگفت. ولی به آن دو نفر دیگر گفت: «بندازش بالا». آنها هم مثل یک تکه گونی خالی پس گردنم را گرفتند و انداختند پشت قفسی مینی بوسشان. آمدم از در فرار کنم که در را به هم زدند و رفتند. درست به طور کامل بسته نشد. ولی گیر کرده بود و هرچه کردم نتوانستم آن را باز کنم. با مشت به دیوارة قفسی زدم و گفتم: از شما کمترم اگر پایم به آنجا برسد.
یک نفر دیگر هم توی قفسی بود. لب و دهانش خونین بود. سرش را گذاشته بود کف ماشین و به نظر میرسید خوابیدهاست. سروصدای من هم بیدارش نکرد. تکانی نخورد. ماشین که راه افتاد بلند شدم ایستادم. او همانطور افتاده بود. شک کردم که اصلاً زنده است یا نه؟ رفتم بالای سرش ایستادم. پلکهایش تکانی خوردند. گفتم: بیداری؟ چیزی نگفت. گفتم: بیهوشی؟ باز هم چیزی نگفت. نشستم کنارش و سرش را تکان دادم. چشمهایش را باز کرد. گفتم: حالت خوبه؟ جوابی نداد. ماشین پیچید. نتوانستم خودم را نگه دارم و به گوشهیی پرت شدم.
همانجا نشستم و یادم آمد که باید فردا میرفتم دکتر. قیدش را زدم. ولی اگر ولم نکنند باید یک جوری به مدرسه خبر بدهم. مدیر جدیدمان آدم با حسننیتی است. اگر بفهمد یک طوری کلاس را روبهراه میکند. اما اگر بیخبر باشد کلاس بیمعلم میماند. حتما بچهها سروصدا میکنند. بعد مدرسه شلوغ میشود. بعد معلوم نیست چه بشود. حتما آن دانشآموز جدیدالورودم اول میکوبد روی میز و دم میگیرد. شعار میدهد. بعد بقیه هم شروع میکنند با او شعار دادن. بعد میآیند توی حیاط دبیرستان. هرکس میرود یک جایی میایستد. بقیه دانشآموزان هم گویا منتظر چیزی هستند. مدیر و ناظم میآیند. میگویند چه میخواهید؟ یک ساعت معلم ندارید آسمان که به زمین نیامده. همان دانشآموز جدیدالورود میگوید نخیر، آقا دبیر ما را گرفتهاند! مدیر میگوید این حرفها چیست؟ آقای دبیر مقداری کسالت داشتند نتوانستند بیایند. دانشآموزم میگوید: نخیر آقا! ما خودمان باهاش بودیم که گرفتندش. خودمان دیدیم. بقیه بچهها میزنند روی کیفشان و سر و صدا میکنند. مدیر دستپاچه میگوید: الان صدایتان میرود بیرون مدرسه بعد آنها میآیند. هرچه میگوید «مدرسه جای تحصیل است و جای این حرفها نیست» کسی گوشش بدهکار نیست.
جوانی که لب و دهانش خونین بود تکانی خورد و به من خیره شد. سعی کردم به او لبخندی بزنم. اما او خیره بود و حتی پلک هم نمیزد. صورتی استخوانی و رنگ پریده داشت. خون روی لپ چپش خشک شدهبود. شبیه دانشآموز جدیدالورودم بود. شاید هم برادر بزرگترش بود. اما دلم میخواست اسمش اکی هیرو تاکاهاشی باشد. همان دانشآموز جدیدالورودم.
چشمهایم را بستم و آخرین سؤال او به یادم آمد. اگر بمبارانمان بکنند چه میشود؟ اگر بمباران اتمی بشویم چه میشود؟ گفتم این جزو درس نیست. کتاب هست میتوانم معرفی کنم که اگر خواستی بروی بخوانی. ولی ولکن نبود. باز سؤال کرد آن شهرهای ژاپن چی شد؟ بمباران که بشود چه میشود؟ برایش توضیح دادم. در یک لحظه چشم میبندی و باز میکنی یکدفعه دهها هزار نفر را کشته و زخمی میبینی. همه جا را ویران میبینی. از درختها و گل و گیاه و پرندهها خبری نیست. میایستی میخواهی نفس بکشی. اما مگر میشود؟ «هوا»یی نیست. هرچه هست توی ریهات مینشیند و تو احساس میکنی سرب در دهانت ماسیده و حنجرهات می سوزد. دماغت تیر میکشد. چشمهایت را نمیتوانی باز نگه داری. به سرفه میافتی. رگبار سرفه امانت نمیدهد.
اکی هیرو تاکاهاشی افتاده بود کف قفسی مینی بوس. نتوانستم به صورت رنگ پریدهاش نگاه کنم. گفتم باز هم بگویم یا نه؟ ادامه بدهم یا بس کنم؟ دنبال چی میگردی؟ دنبال دستمال؟ خیلی سادهای. اوهوم اوهوم کنان راه میافتی. اما باید از توی انبوه جسدها بگذری. پایت را باید بگذاری روی استخوانهای درهم شکسته، بدنهای تکه پاره و بی سر. می فهمی؟ دیگر از مدرسه و دبیرستان و این حرفها خبری نیست. اصلاً ساختمانی در شهر باقی نمیماند. تابستان یا زمستان باشد فرقی ندارد. هرم گرما میخواهد خفهات کند. آسمان تاریک است. بارانی شروع به باریدن میکند که لکههای چسبناکی دارد. به بدنت که میخورند سوزش شدیدی احساس میکنی. آبها بوی لاشه میدهند. احساس میکنی بسیاری از بدنها که این طور بهصورت تکه و پاره گوشهوکنار افتادهاند دارند بخار میشوند.
جوانی که روبهرویم کف قفسی افتاده بود داشت بخار میشد. چند ثانیه قبل روبهرویم ایستاده بود، توی خیابان. بعد از این که آن قارچ گنده سیاه بر آسمان شهر خیمه زد، من همان طرف ایستاده بودم. نسیمی از دور میآمد که میدیدمش. وقتی بر تن او نشست یک دفعه موهایش شروع کرد به ریزش. هیچ مویی روی سرش باقی نماند. خودش داشت خفه میشد. شروع کرد به دادوفریاد. از کسی کمک میخواست. من همانجا بودم ولی نمیتوانستم کاری بکنم. او هم من را نمیدید. با موجودات دیگری صحبت میکرد. از آنها کمک میخواست. اما کسی نبود. دندانهایش از دهانش بیرون ریخت و او با استیصال شروع کرد به خاراندن بدنش. رفتم طرفش. از او چیزی باقی نمانده بود.
ماشین که به سرعت میرفت ترمزی ناگهانی کرد و ایستاد. با سر رفتم طرف دیگر ماشین. در قفسی که تقتق صدا میکرد، از صدا افتاد. به خیال اینکه رسیدهایم خودم را آماده کردم که در اداره هم همان جوابهای اول دستگیری را بدهم و دو جور حرف نزنم. اما ماشین باز هم شروع کرد به حرکت و تقتق در قفسی شروع شد. این بار لیز خوردم و تا آن طرف ماشین رفتم. احساس میکردم الان با سر به دیواره مقابل قفسی میخورم. ترسیده بودم. اما دیواری وجود نداشت. ماشین قفس نبود، خیابانی بود که تا ابد ادامه داشت.
در ته خیابان گودالی بود. زیاد بزرگ به نظر نمیرسید. اما وقتی به آن رسیدم دریایی بود. دریایی از گوشت سوخته آدمهای تکه و پاره شده. او را صدا کردم. با فریاد صدایش کردم. ولی صدایم را نشنید. رفت میان دریا گم شد. هی فریاد زدم: اسمت را فراموش کردهام. گفتم: بیا تا برایت از اکیهیروتاکاهاشی بگویم. اگر نیایی خودم میآیم دم در خانهتان. گوش نداد. یا نشنید. بلندتر فریاد زدم: « اکی هیرو!» تو به او بگو. بگو نرود، جلوتر گم میشود. مادرش منتظر است. بگو میگیرند میبرندش. حواسش جمع باشد. به برادرش هم بگوید هیچ وقت به خانه سر نزند. برود همانجا که بوده، باشد. من هیچی درباره او نگفتهام. به او بگو. من هیچچیزی از او نمیدانم که بگویم.
خودم هم صدایم را با زحمت میشنیدم. جوانی که کف قفسی افتاده بود بلند شد و بهصورت مشکوکی نگاهم کرد. میخواست چیزی بپرسد. اما نپرسید. آرنجش را گرفتم و تا آمدم چیزی بگویم خودش را کنار کشید و شروع به فرار از آن یکی سمت کرد. در کنار دریا ردیف زنان عریانی بودند که پوستی بر بدن نداشتند و از شدت و درد و خونریزی به خود میپیچیدند. چندین کودک در آن طرفتر شیون میکردند بی آنکه کسی جوابشان را بدهد. یکی از آنها را در آغوش کشیدم و با سرعت شروع به دویدن کردم. به کجا؟ نمیدانستم. همین طور رفتم. آنقدر دور شدم که از نفس افتادم. در خیابانی خلوت ایستادم و به آسمان چشم دوختم. کودک در آغوشم به من چسبیده بود و دیگر گریه نمیکرد. هوا رو به تاریکی بود که نور شدیدی در آسمان درخشید. در یک لحظه همه شیشهها شکسته و خرده هایش بر سر ما پاشیده شدند. گرمای شدیدی آزارم میداد. کودک لهله میزد و بعد توفان رسید. خانهها از جا کنده میشدند. شعلههای آتش به آسمان سر میکشید. بعد همهجا تاریک شد. بعد دوباره روشن شد. نور تند و داغی همه جا را گرفت و بعد باران سیاه با قطراتی سنگین باریدن گرفت. درد زیادی توی رگهایم میدوید. بعد هوا بهشدت سرد شد.
دانشآموز جدیدالورودم در انتهای کوچهیی ایستاده بود. هنوز گیج بود. لباسهای سوختهاش رشتهرشته از کولش آویزان بود. بدنش پر از لکههای ارغوانی بود. ترسیدم و به طرفش رفتم. من را میدید ولی نمیشناخت. دستش را گرفتم و فریاد زدم آنجا چکار میکند؟ مگر نگفته بودم که برود سر کلاس. چرا هرچه به او گفتم گوش نکرد؟ چرا فرار کرد؟ چرا اینقدر لجبازی و اصرار کرد؟ باید میرفت به خانهاش. الان مادرش دلواپس خواهد شد. باید برود ملاقات پدرش. باید برود زندان.
اما اکی هیرو به جای این که جوابم را بدهد دست روی سرش کشید. بیشتر نگاهش کردم. پسکله، بازوها و پای چپش سوخته بودند. راه افتاد برود. هرچه کردم نتوانستم دستش را بگیرم. بخار بود. نقشی در هوا که نمیشد چنگش زد. بیاعتنا به من راهش را کشید که برود. دنبالش راه افتادم. در میان دود و بخار کسی صدایش کرد. ندیده میدانستم دوستش است. دانشآموز خوب دیگرم بود. گرما طاقتفرسا بود. مادر دانشآموز جدیدالورودم کودک خردسالی را در آغوش داشت که سر تا پا خونین بود. اکی هیرو به پلی نیمهویران رسید. دنبالش رفتم و او از شدت گرما خودش را در رودی جوشان انداخت که بخاری بنفش از آن برمیخاست. دانشآموز جدیدالورودم، اکی هیرو را که دید. خواست کمکش کند. رفت جلو دستش را بگیرد تا شاید بتواند روی پنجه پا حرکت کند. او نتوانست و با سر بهزمین افتاد. بوی تندی هوا را پر کرده بود. بوی جسدها بود یا چیز دیگر، نمی دانم. صدای ضجهیی از زیر آوارها بهگوش میرسد. میدانستم کسی که ناله میکند همین جوانی است که الان در کف قفسی افتاده و دارد من را نگاه میکند. از او اسمش را میپرسم. حرف نمیزند. اما میفهمم برادر دانشآموز جدیدالورودم است. همان که فراری است و پدرشان را بهخاطر او دستگیر کردهاند. شاید هم برادر اکیهیرو باشد. چه فرقی میکند؟ در قفسی طوری تق تق صدا میکند که آدم خیال میکند الان باز میشود. از زیر آوارها دستی تا مچ بیرون زدهاست. دست را میگیرم و بیرون میکشم. دست از مچ کنده میشود و من تلوتلوخوران سرم به دیوارة آهنی میخورد.
جوان همچنان کف ماشین دراز به دراز افتادهاست. مینیبوسی که قفس ماست همچنان با سرعتی که هرلحظه بیشتر میشود حرکت میکند. و بعد از یک ترمز بهصورت ناگهانی در پشت قفسی از جا کنده میشود. حجمی از نور سفید میریزد توی قفس. راننده بدون اینکه متوجه کندهشدن در باشد بر سرعت خود میافزاید. جاذبهیی قوی ما را از توی قفس ما را به بیرون میکشد. خودم را به بالای سر جوان میرسانم. شانهاش را میگیرم. تکانش میدهم. صدایش میکنم. فریاد میزنم بلند شود. میگویم اگر خودمان را از این ماشین لعنتی بیرون نیندازیم معلوم نیست چه به سرمان بیاید. جوان حرفی نمیزند. میگویم: بابا بلند شو! باورت نمیشود؟ هرکسی هستی باور کن که اگر با این ماشین برویم آنجا معلوم نیست چه بلایی سرمان بیاورند. باورت میشود؟ هرکه میخواهی باشی، باش. دانشآموز جدیدالورودم، یا برادرش، یا اکیهیروتاکاهاشی. فرقی نمیکند. بدتر از هیروشیما، بدتر از بمباران اتمی، نگاه کن! به او خیابانهای شهر را نشان میدهم که پر از اشباح سیاه و غبارآلوده هستند. جوان بلند میشود. همچنان بهتزده نگاهم میکند. به بیرون نگاه میکنم. اکیهیرو و دانشآموز جدیدالورودم را در انتهای خیابان میبینم. قبل از من جوان رنگپریده خودش را به بیرون پرتاب میکند تا به آنها برسد.
<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/30a2d4ec-baea-498d-a49e-ba2883eaa169"></iframe>