چشمها
سرود حسرت میخوانند
دستها سرود تمنا را میسرایند
و سفره
بوی شرم میدهد
کارگرم
با بازوانی قدرتمند
که آهن سخت را به زانو در میآورد
کارگرم
آری
اگر چه خانواده کوچکم را نمیتوانم بگردانم
اینبار اما
در میان آهن و پولاد
پی لقمه نانی نیستم
شمشیری آخته ساختهام
آبدیده با تیزاب گرسنگی
برای دفاع از حرمت گندم
تا سفرهام
حتی اگر خالی اما
شرمگین نباشد.
سرود حسرت میخوانند
دستها سرود تمنا را میسرایند
و سفره
بوی شرم میدهد
کارگرم
با بازوانی قدرتمند
که آهن سخت را به زانو در میآورد
کارگرم
آری
اگر چه خانواده کوچکم را نمیتوانم بگردانم
اینبار اما
در میان آهن و پولاد
پی لقمه نانی نیستم
شمشیری آخته ساختهام
آبدیده با تیزاب گرسنگی
برای دفاع از حرمت گندم
تا سفرهام
حتی اگر خالی اما
شرمگین نباشد.