ترکیدن لوله فاضلاب کمپ لیبرتی را سرسری نباید گرفت، چون اهمیت نمادین زیادی دارد. البته خود پدیده، یعنی ترکیدن لوله فاضلاب، آزاردهنده و ناراحتکننده است. اما این، ظاهر قضیه است. زیر آن باید ترکیدن فاضلاب بزرگتر و آزاردهنده تری را دید که توسط مالکی و آن آقای تسهیل کننده به خواست حکومت آخوندها سر هم بندی شده بود تحت عنوان «اردوگاه ترانزیتی».
وصف این اردوگاه را، که اکنون سیر تا پیازش مشخص شده و عدهیی با زندان مقایسهاش میکنند و عدهیی دیگر با اردوگاه اسیران نازی در جنگ دوم جهانی، لابد همه در افشاگریهای روزمره جنبش مقاومت خواندهاند و میخوانند؛ بنابراین نیازی به تکرارش نیست. آن چه من میخواهم در این جا بگویم این است که در زیر این فاضلاب بزرگتر دومی هم یک فاضلاب مهیبتر سوّم وجود دارد که عبارت باشد از طرز فکر حاکم بر دستگاههای عریض و طویلی که به مسأله پناهندگان میپردازند.
این طرز فکر را در کمپ لیبرتی بهطور روشن میتوان مشاهده کرد. این را که یک «متخصص سر پناه سازی» پس از بازرسی زیر ساختها گزارش میکند که کمپ طبق استانداردهاست، میتوان به حساب ماست مالی کردن ماموریتی گذاشت که به عهده آن «متخصص» گذاشته شده بود. ولی وقتی همین گزارش ماستمالی شده مورد تأیید تمام سلسله مراتب اداری مربوطه قرار میگیرد و آقای تسهیل کننده مأمور ابلاغش میشود، دیگر به ماستمالی کردن یک کارمند بر نمیگردد، به «استاندارد» هایی بر میگردد که آن دستگاه عظیم ولی بیبتّه برای زندگی پناهندگان کافی تشخیص داده است. موقعیت پناهنده، بهخصوص اگر پناهنده سیاسی باشد، در نظر آن دستگاه، موقعیت «آوارگی» و «بیخانمانی» است؛ موقعیت آدم از این جا رانده و از آن جا مانده. حقی که ندارد هیچ، از بابت صدقهیی هم که همراه با تحمیل انواع شرط و شروط دریافت میکند، باید سپاسگزار باشد. «خویشتنداری» از فعالیتی که او را به پناهجویی واداشته، کمترین توقعی است که از او دارند. طرز فکر همان طرز فکر زمان بردهداری یا، دست بالا، دوران استعمار کهن است. در کنوانسیونها، میثاقها، عهدنامهها هر چه نوشته شده باشد، در عمل همین طرز فکر است که به اجرا گذاشته میشود، همین فاضلاب سوم.
برگردم به ترکیدن لوله فاضلاب کمپ لیبرتی، که البته حادثهیی آزاردهنده و بد بو است. میتوانیم دماغمان را بگیریم تا بویش آزارمان ندهد، ولی نمیتوانیم چشممان را ببندیم تا واقعیتش را نبینیم.
چرا؟ چون چهار صد مبارز از جان گذشته داوطلب شدهاند، تمام شرایط تحمیلی مالکی-کوبلر را پذیرفتهاند و به کمپ لیبرتی آمدهاند تا همین فاضلابها را نشانمان بدهند.
وصف این اردوگاه را، که اکنون سیر تا پیازش مشخص شده و عدهیی با زندان مقایسهاش میکنند و عدهیی دیگر با اردوگاه اسیران نازی در جنگ دوم جهانی، لابد همه در افشاگریهای روزمره جنبش مقاومت خواندهاند و میخوانند؛ بنابراین نیازی به تکرارش نیست. آن چه من میخواهم در این جا بگویم این است که در زیر این فاضلاب بزرگتر دومی هم یک فاضلاب مهیبتر سوّم وجود دارد که عبارت باشد از طرز فکر حاکم بر دستگاههای عریض و طویلی که به مسأله پناهندگان میپردازند.
این طرز فکر را در کمپ لیبرتی بهطور روشن میتوان مشاهده کرد. این را که یک «متخصص سر پناه سازی» پس از بازرسی زیر ساختها گزارش میکند که کمپ طبق استانداردهاست، میتوان به حساب ماست مالی کردن ماموریتی گذاشت که به عهده آن «متخصص» گذاشته شده بود. ولی وقتی همین گزارش ماستمالی شده مورد تأیید تمام سلسله مراتب اداری مربوطه قرار میگیرد و آقای تسهیل کننده مأمور ابلاغش میشود، دیگر به ماستمالی کردن یک کارمند بر نمیگردد، به «استاندارد» هایی بر میگردد که آن دستگاه عظیم ولی بیبتّه برای زندگی پناهندگان کافی تشخیص داده است. موقعیت پناهنده، بهخصوص اگر پناهنده سیاسی باشد، در نظر آن دستگاه، موقعیت «آوارگی» و «بیخانمانی» است؛ موقعیت آدم از این جا رانده و از آن جا مانده. حقی که ندارد هیچ، از بابت صدقهیی هم که همراه با تحمیل انواع شرط و شروط دریافت میکند، باید سپاسگزار باشد. «خویشتنداری» از فعالیتی که او را به پناهجویی واداشته، کمترین توقعی است که از او دارند. طرز فکر همان طرز فکر زمان بردهداری یا، دست بالا، دوران استعمار کهن است. در کنوانسیونها، میثاقها، عهدنامهها هر چه نوشته شده باشد، در عمل همین طرز فکر است که به اجرا گذاشته میشود، همین فاضلاب سوم.
برگردم به ترکیدن لوله فاضلاب کمپ لیبرتی، که البته حادثهیی آزاردهنده و بد بو است. میتوانیم دماغمان را بگیریم تا بویش آزارمان ندهد، ولی نمیتوانیم چشممان را ببندیم تا واقعیتش را نبینیم.
چرا؟ چون چهار صد مبارز از جان گذشته داوطلب شدهاند، تمام شرایط تحمیلی مالکی-کوبلر را پذیرفتهاند و به کمپ لیبرتی آمدهاند تا همین فاضلابها را نشانمان بدهند.