در 20خرداد امسال ، فراشان حکومتی و جماعت دورباش! کورباش! گوی دربار خامنهای اعلام کردند قرار است شاعران حکومتی و مداحان و مجیزگویان در یک مراسم فرمایشی به نام «دیدار شاعران با مقام معظم رهبری» شرکت داشته باشند. این شوی به تمام معنا مسخره با عدهیی بهاصطلاح شاعر مجیزگوی دربار خلیفه برگزار شد.
خامنهای در کنار ثروتهای افسانهیی، مانند اسلاف تاریخی خود مانند سلطان محمود خوارزمشاه، فتحعلیخان و ناصرالدین شاه نیاز به ندیمان قلم به مزد و ملک الشعراهای آنچنانی دارد و برای آن خاصهخرجی نیز میکند.
با دیدن این نمایش وهن شعر و شاعر، بیاختیار فراخواندن اجباری حافظ به دربار تیمور لنگ، ولیفقیه کشورگشای قرن هشتم هجری، در اذهان تداعی میشود. این سلطان مخوف با ورود به هر دیار، پس از به خاک و خون کشیدن مردم و ساختن مناره از کلههای خونچکان و در حالی که ستونهای دود از اطراف و اکناف شهر به هوا بلند بود و لشگریانش به غارت و تجاوز مشغول بودند، دستور میداده تا مشاهیر و دانشمندان شهر را برای نمایش اجباری به دربار او ببرند؛ نمایشی که هدف آن، دست انداختن بزرگان شهر با فضل فروشی یکسویة تیمورلنگ بود. البته بهاصطلاح شاعران شرکت کرده در بارگاه سفیانی خامنهای، جزو مشاهیر و ادبای شهر نیستند. صد دوجین از آنها انگشت کوچک امثال قاآنی هم نمیشوند. آنها بادمجان دورقابچینها و عملة طربی هستند که «شاه سلطان خلیفه» در بساط طرب و مزاح به آنها درم و درهم خونآلود میدهد تا او را مدح کنند و از یک روضهخوان خزیده در کسوت یک خلیفهٴ منفور ، «مقام معظم!» بتراشند و تلاش کنند حافظة خرافهگریز و دروغناپذیر ملت ما را بفریبند.
روشنفکر، نویسنده و شاعر مردمی، در کنار و در صف مردم است، در کنار کارتنخوابها و زیرپلخوابها، در کنار کودکان از سرما کبود شدة خیابانی، در کنار اعدامیها و شکنجهشدگان، نه در دربارها و بارگاههای بناشده بر استخوان محرومان. آری، به قول شاملوی بزرگ:
«امروز شعر حربة خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخهیی ز جنگل خلقند،
نه یاسمین و سمبل گلخانة فلان».
ای عار و ننگ! بر آن شعری که مفسر، خط دهنده و نقادش، یک خلیفهٴ خونریز و منفور باشد؛ و از موضع جنت مکان به خود اجازهٴ نظر دادن در مورد سبک و محتوای شعر هم بدهد.
چنین رفتاری با شعر و شاعر، الگوبرداری ناشیانه یک خلیفهٴ دوپولی از رفتار تیمورلنگ با حافظ شیرازی است.
در سال 794 ه. ق وقتی تیمور شیراز را تصرف کرد، دستور داد حافظ را به حضورش بیاورند. حافظ که در این هنگام بسیار سالخورده بود و از قرار معلوم چشمانش نیز آب مروارید آورده بود، از این فراخوان اجباری و این مجلس فرمایشی بسیار جریحهدار و آزردهخاطر شد وقتی تیمور به او گفت:
«من اکثر ربع مسکون را با این شمشیر و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مالوف و تختگاه من است آباد سازم، تو مردک به یک خال هندی ترک شیرازی آن را فروختی؟ در این بیت که گفتهای:
اگر آن ترک شیرازی بهدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»
حافظ با هوشیاری و فراست ویژه خویش دریافت که هدف از این دیدار، وهن شاعران توسط یک جهانگشای فاتح و خونریز است، با خونسردی و همراه با یک لبخند، جوابی درخور یک سلطان مخوف و دریده دهان به او داد:
«ای سلطان عالم از آن بخشندگی است که بدین روز افتادهام» ؛
به روایتی دیگر میگویند او را دست انداخت و با زیرکی گفت:
«شعر من آنگونه که شما شنیدهاید نیست و در اصل چنین است:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سه من قند و دو خرما را!».
و بعد آزردگی خاطر خود از این دیدار نفسگیر را، در غزلی اینگونه بروز داد:
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جو بوکه برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه به درآید.
او به جای اینکه سلطان خلیفة عصر خود را «مقام معظم!» و «امام!» بخواند، به او «صوفی دجال فعل ملحد شکل» لقب داد.
خامنهای در کنار ثروتهای افسانهیی، مانند اسلاف تاریخی خود مانند سلطان محمود خوارزمشاه، فتحعلیخان و ناصرالدین شاه نیاز به ندیمان قلم به مزد و ملک الشعراهای آنچنانی دارد و برای آن خاصهخرجی نیز میکند.
با دیدن این نمایش وهن شعر و شاعر، بیاختیار فراخواندن اجباری حافظ به دربار تیمور لنگ، ولیفقیه کشورگشای قرن هشتم هجری، در اذهان تداعی میشود. این سلطان مخوف با ورود به هر دیار، پس از به خاک و خون کشیدن مردم و ساختن مناره از کلههای خونچکان و در حالی که ستونهای دود از اطراف و اکناف شهر به هوا بلند بود و لشگریانش به غارت و تجاوز مشغول بودند، دستور میداده تا مشاهیر و دانشمندان شهر را برای نمایش اجباری به دربار او ببرند؛ نمایشی که هدف آن، دست انداختن بزرگان شهر با فضل فروشی یکسویة تیمورلنگ بود. البته بهاصطلاح شاعران شرکت کرده در بارگاه سفیانی خامنهای، جزو مشاهیر و ادبای شهر نیستند. صد دوجین از آنها انگشت کوچک امثال قاآنی هم نمیشوند. آنها بادمجان دورقابچینها و عملة طربی هستند که «شاه سلطان خلیفه» در بساط طرب و مزاح به آنها درم و درهم خونآلود میدهد تا او را مدح کنند و از یک روضهخوان خزیده در کسوت یک خلیفهٴ منفور ، «مقام معظم!» بتراشند و تلاش کنند حافظة خرافهگریز و دروغناپذیر ملت ما را بفریبند.
روشنفکر، نویسنده و شاعر مردمی، در کنار و در صف مردم است، در کنار کارتنخوابها و زیرپلخوابها، در کنار کودکان از سرما کبود شدة خیابانی، در کنار اعدامیها و شکنجهشدگان، نه در دربارها و بارگاههای بناشده بر استخوان محرومان. آری، به قول شاملوی بزرگ:
«امروز شعر حربة خلق است
زیرا که شاعران
خود شاخهیی ز جنگل خلقند،
نه یاسمین و سمبل گلخانة فلان».
ای عار و ننگ! بر آن شعری که مفسر، خط دهنده و نقادش، یک خلیفهٴ خونریز و منفور باشد؛ و از موضع جنت مکان به خود اجازهٴ نظر دادن در مورد سبک و محتوای شعر هم بدهد.
چنین رفتاری با شعر و شاعر، الگوبرداری ناشیانه یک خلیفهٴ دوپولی از رفتار تیمورلنگ با حافظ شیرازی است.
در سال 794 ه. ق وقتی تیمور شیراز را تصرف کرد، دستور داد حافظ را به حضورش بیاورند. حافظ که در این هنگام بسیار سالخورده بود و از قرار معلوم چشمانش نیز آب مروارید آورده بود، از این فراخوان اجباری و این مجلس فرمایشی بسیار جریحهدار و آزردهخاطر شد وقتی تیمور به او گفت:
«من اکثر ربع مسکون را با این شمشیر و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مالوف و تختگاه من است آباد سازم، تو مردک به یک خال هندی ترک شیرازی آن را فروختی؟ در این بیت که گفتهای:
اگر آن ترک شیرازی بهدست آرد دل ما را
بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را»
حافظ با هوشیاری و فراست ویژه خویش دریافت که هدف از این دیدار، وهن شاعران توسط یک جهانگشای فاتح و خونریز است، با خونسردی و همراه با یک لبخند، جوابی درخور یک سلطان مخوف و دریده دهان به او داد:
«ای سلطان عالم از آن بخشندگی است که بدین روز افتادهام» ؛
به روایتی دیگر میگویند او را دست انداخت و با زیرکی گفت:
«شعر من آنگونه که شما شنیدهاید نیست و در اصل چنین است:
اگر آن ترک شیرازی به دست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سه من قند و دو خرما را!».
و بعد آزردگی خاطر خود از این دیدار نفسگیر را، در غزلی اینگونه بروز داد:
صحبت حکام ظلمت شب یلداست
نور ز خورشید جو بوکه برآید
بر در ارباب بیمروت دنیا
چند نشینی که خواجه به درآید.
او به جای اینکه سلطان خلیفة عصر خود را «مقام معظم!» و «امام!» بخواند، به او «صوفی دجال فعل ملحد شکل» لقب داد.