خودروها به آهستگی در یک صف طولانی پیش میروند. دنبال یک تاکسی که جای خالی داشته باشد. نیمساعت هست که منتظرم. یک تاکسی جلوی پایم ترمز میکند و یک نفر با سرعت پیاده میشود. سه نفر درعقب هستند، و من هم جلو مینشینم. احساس میکنم حرف تمام نشدهیی در فضای تاکسی چرخ میخورد. انگار بحث داغی با ورود نامحرمی متوقف شده. راننده سکوت را میشکند و از مقصد من ریزتر سؤال میکند. جوابش میدهم و برای اینکه با او خودمانیتر بشوم ادامه میدهم که لیسانسهام و بیکار و شدیداً دنبال کار. پیرمردی که در صندلی عقب نشسته با لحن تلخی میگوید:
ـ امیدوارم شانس بیاری، صدها نفر از قبل توی نوبت نباشند!
از خندهی راننده و جوانی که در صندلی عقب نشسته، احساس نزدیکی بیشتری میکنم. میگویم:
ـ تجربه اولم نیست! الآن چندین ماهه که با این صحنه روبهرو میشم. بیکارا خیلی زیادن! خود دولتیا میگن سه میلیون بیکار هستند، حدود نصفش هم فارغالتحصیل دانشگاهن!.
آقای مسنی که تقریبا حالت لمیده دارد و از لباس بالنسبه مرتبش معلوم است که قبلاً کاره ای بوده میگوید:
ـ خب تقصیر خودتونه. بیحساب و کتاب به دانشگاه میرید، در رشتههایی هم درس میخونید که بدرد مملکت نمیخوره و بعد هم از دولت میخواین به شما کار بده. آخه آقاجان! کاری بلد نیستی که کار بهت بدهند!.
جوانک کنارش میگوید:
ـ ببخشین آقای محترم! شما هم که حرفهای روحانی رو میزنی! باشه! ما که نخواستیم مطابق رشتهی درسیمون کار بگیریم. من میگم یک کاری بدند که شکم من و مادرم را سیر کنه! هر کاری باشه حرفی نداریم!
پیرمردی که سمت دیگر جوان نشسته میگوید:
ـ من خودم کارگر کفش ملی بودم، ما بیشتر از دههزار نفر بودیم. بعد یه عده اومدن افتادن به جون شرکت. برین ببینین! کارخانهی به اون بزرگی الآن شده انبار شرکت خودرو سازی سایپا! جز معدودی، همه رو اخراج کردن! از جمله ابن حقیر را،
رانندهٴ تاکسی ساکت است وگوش میدهد.
پیرمرد نگاهی به خیابان میکند و آهی کشیده میگوید:
ـ فقط کفش ملی نبود! خیلیا تعطیل شدند! هر روز یک قانون، یه سنگاندازی جلوی رقبا، هر روز یک مشکل جدید، از نبود مواد اولیه بگیر تا جیرهبندی سوخت و بیارزش کردن پول! آقا، بین اینها معروفه میگن «تولید اقتصادی نیست!». معلوم نیست پس دیگهچی اقتصادیه؟
ـ امیدوارم شانس بیاری، صدها نفر از قبل توی نوبت نباشند!
از خندهی راننده و جوانی که در صندلی عقب نشسته، احساس نزدیکی بیشتری میکنم. میگویم:
ـ تجربه اولم نیست! الآن چندین ماهه که با این صحنه روبهرو میشم. بیکارا خیلی زیادن! خود دولتیا میگن سه میلیون بیکار هستند، حدود نصفش هم فارغالتحصیل دانشگاهن!.
آقای مسنی که تقریبا حالت لمیده دارد و از لباس بالنسبه مرتبش معلوم است که قبلاً کاره ای بوده میگوید:
ـ خب تقصیر خودتونه. بیحساب و کتاب به دانشگاه میرید، در رشتههایی هم درس میخونید که بدرد مملکت نمیخوره و بعد هم از دولت میخواین به شما کار بده. آخه آقاجان! کاری بلد نیستی که کار بهت بدهند!.
جوانک کنارش میگوید:
ـ ببخشین آقای محترم! شما هم که حرفهای روحانی رو میزنی! باشه! ما که نخواستیم مطابق رشتهی درسیمون کار بگیریم. من میگم یک کاری بدند که شکم من و مادرم را سیر کنه! هر کاری باشه حرفی نداریم!
پیرمردی که سمت دیگر جوان نشسته میگوید:
ـ من خودم کارگر کفش ملی بودم، ما بیشتر از دههزار نفر بودیم. بعد یه عده اومدن افتادن به جون شرکت. برین ببینین! کارخانهی به اون بزرگی الآن شده انبار شرکت خودرو سازی سایپا! جز معدودی، همه رو اخراج کردن! از جمله ابن حقیر را،
رانندهٴ تاکسی ساکت است وگوش میدهد.
پیرمرد نگاهی به خیابان میکند و آهی کشیده میگوید:
ـ فقط کفش ملی نبود! خیلیا تعطیل شدند! هر روز یک قانون، یه سنگاندازی جلوی رقبا، هر روز یک مشکل جدید، از نبود مواد اولیه بگیر تا جیرهبندی سوخت و بیارزش کردن پول! آقا، بین اینها معروفه میگن «تولید اقتصادی نیست!». معلوم نیست پس دیگهچی اقتصادیه؟
راننده می گوید: واردات!
پیرمرد ادامه می دهد: بعله آقا واردات! که اونهم دست آقازاده هاست و هر جور بخوان میچاپن.
من میپرسم: آها! شما میگی اگه کار نیست علتش اینه که کارگاه و کارخانهیی بهراه نیست.
راننده که تا حالا ساکت مانده است مثل کسی که دیگر نمیتواند حرفش را نگه دارد، میگوید:
ـ نه که به راه نیست، اصلا کارخونه ها رو می خوابونن! تو این مملکت، یک عدهیی دارن و میخورن و یک عدهیی هم ندارن و نمیخورن.
بعد روزنامهی لوله شدهیی را از کنارش برمیدارد و از روی شانهاش به سمت کارمند مسن دراز میکند:
-بفرمایید این روزنامه! از تعطیلی چند کارخونه خبر میده؟ من خودم دکترای روانشناسی دارم از ناچاری مسافرکشی میکنم!
آقای مسن که پشت سر راننده نشسته روزنامه رامیگیرد و چند خبر را به آهستگی برای خودش میخواند.
راننده به من میگوید: شما بگیر بخون لطفا!
من روزنامه را میگیرم. چند عنوان درشت زیر ستون اقتصادی هست:
- دبیر خانهی کارگر بروجرد: تعطیلی کارخانه سامان کاشی و بیکاری 400 کارگر
- نایبرئیس اتحادیه چایکاران: تعطیلی 100 کارخانه چای شمال!
-تعطیلی ۳۰۰ کارخانه تولید لبنیات… راننده میگوید: این هر روزه!. هر روز یه مشت تعطیلی توی همین ستونه!
کارگر کفش ملی به صدا در می آید:
ـ گل کلام رو آقای راننده فرمود! منم هر روز هم می بینم و هم میخونم. آقاجون اغلب مواد خوراکی مردم رو بجای تولید داخلی، از خارج وارد میکنند. چون سود داره براشون. حالا شما بگو چرا کشاورزی به این بدبختی افتاد! خوب معلومه که واردات سود داره آقاجون. کفش چینی هم واسه شون سود داشت که کفش ملی رو به این روز انداختند!
به مقصد رسیدهایم، از تاکسی پیاده میشوم. هنوز در ذهن دارم بحث را دنبال میکنم: واردات که دست آقا زاده هاست، پس دیگر من و امثال من معطل چه هستیم؟ انتظار چه کاری را داریم؟ در کدام پهنه کار هست؟ به اداره میرسم. غوغاست. انبوه جمعیت متقاضی کار در صف فشردهیی ایستادهاند. دانشجو و فارغالتحصیل دانشگاهی… . همه آمدهاند بخت خودشان را آزمایش کنند. راستی این اداره بیشتر از چند درصد از این جمعیت را نمیتواند جوابگو باشد. پس کار ما چه میشود؟
با خودم میگویم اگر همین ما، راه بیفتیم توی خیابون داد بکشیم، یه شلوغی یی بپا میشود.
من میپرسم: آها! شما میگی اگه کار نیست علتش اینه که کارگاه و کارخانهیی بهراه نیست.
راننده که تا حالا ساکت مانده است مثل کسی که دیگر نمیتواند حرفش را نگه دارد، میگوید:
ـ نه که به راه نیست، اصلا کارخونه ها رو می خوابونن! تو این مملکت، یک عدهیی دارن و میخورن و یک عدهیی هم ندارن و نمیخورن.
بعد روزنامهی لوله شدهیی را از کنارش برمیدارد و از روی شانهاش به سمت کارمند مسن دراز میکند:
-بفرمایید این روزنامه! از تعطیلی چند کارخونه خبر میده؟ من خودم دکترای روانشناسی دارم از ناچاری مسافرکشی میکنم!
آقای مسن که پشت سر راننده نشسته روزنامه رامیگیرد و چند خبر را به آهستگی برای خودش میخواند.
راننده به من میگوید: شما بگیر بخون لطفا!
من روزنامه را میگیرم. چند عنوان درشت زیر ستون اقتصادی هست:
- دبیر خانهی کارگر بروجرد: تعطیلی کارخانه سامان کاشی و بیکاری 400 کارگر
- نایبرئیس اتحادیه چایکاران: تعطیلی 100 کارخانه چای شمال!
-تعطیلی ۳۰۰ کارخانه تولید لبنیات… راننده میگوید: این هر روزه!. هر روز یه مشت تعطیلی توی همین ستونه!
کارگر کفش ملی به صدا در می آید:
ـ گل کلام رو آقای راننده فرمود! منم هر روز هم می بینم و هم میخونم. آقاجون اغلب مواد خوراکی مردم رو بجای تولید داخلی، از خارج وارد میکنند. چون سود داره براشون. حالا شما بگو چرا کشاورزی به این بدبختی افتاد! خوب معلومه که واردات سود داره آقاجون. کفش چینی هم واسه شون سود داشت که کفش ملی رو به این روز انداختند!
به مقصد رسیدهایم، از تاکسی پیاده میشوم. هنوز در ذهن دارم بحث را دنبال میکنم: واردات که دست آقا زاده هاست، پس دیگر من و امثال من معطل چه هستیم؟ انتظار چه کاری را داریم؟ در کدام پهنه کار هست؟ به اداره میرسم. غوغاست. انبوه جمعیت متقاضی کار در صف فشردهیی ایستادهاند. دانشجو و فارغالتحصیل دانشگاهی… . همه آمدهاند بخت خودشان را آزمایش کنند. راستی این اداره بیشتر از چند درصد از این جمعیت را نمیتواند جوابگو باشد. پس کار ما چه میشود؟
با خودم میگویم اگر همین ما، راه بیفتیم توی خیابون داد بکشیم، یه شلوغی یی بپا میشود.