از: م. سروش
استاده بر سر عهد جانانه بسته پیمان
در بستر زمانه پویا و سرخ و رویان
بر دوش خود نهادهاند وه بیکران را
بار امانت است این بر شانههای انسان
تیغ بلا خلیده در پا و میرود خوش
پاپوش عزم دارد با توشهها ز ایمان
خنجر کشیده بر شب توفنده میخروشد
بر قلههای سرکش آتشفشان غرّان
بنگر به صبح موعود آغاز فجر صادق
خورشید خاور است این تابندۀ درخشان
تعبیر صخره است او هنگام رزم توفان
گه میرود شتابان توفنده و خروشان
در این شب تباه دیجور سرد و خامش
تن مشعلی نموده با شعلهیی فروزان
هر چند پیکرش را تیر و تبر دریده
رند زمانه است این سرمست و هم غزلخوان
دارد به کف عنان تقدیر و میخروشد
چون شیر شرزه غرّان حتی به بند و زندان
گاهی به تخت شلاق یا جوخههای اعدام
گه جلوهها نموده بالای دار، رقصان
گویی که باز حلاج بانگ انا الحقی زد
تا کفر خود بسوزد در شعلههای ایمان
ای تشنۀ رهایی بر تو عطش مبارک
باشد شوی تو سیراب از چشمههای جوشان
استاده بر سر عهد جانانه بسته پیمان
در بستر زمانه پویا و سرخ و رویان
بر دوش خود نهادهاند وه بیکران را
بار امانت است این بر شانههای انسان
تیغ بلا خلیده در پا و میرود خوش
پاپوش عزم دارد با توشهها ز ایمان
خنجر کشیده بر شب توفنده میخروشد
بر قلههای سرکش آتشفشان غرّان
بنگر به صبح موعود آغاز فجر صادق
خورشید خاور است این تابندۀ درخشان
تعبیر صخره است او هنگام رزم توفان
گه میرود شتابان توفنده و خروشان
در این شب تباه دیجور سرد و خامش
تن مشعلی نموده با شعلهیی فروزان
هر چند پیکرش را تیر و تبر دریده
رند زمانه است این سرمست و هم غزلخوان
دارد به کف عنان تقدیر و میخروشد
چون شیر شرزه غرّان حتی به بند و زندان
گاهی به تخت شلاق یا جوخههای اعدام
گه جلوهها نموده بالای دار، رقصان
گویی که باز حلاج بانگ انا الحقی زد
تا کفر خود بسوزد در شعلههای ایمان
ای تشنۀ رهایی بر تو عطش مبارک
باشد شوی تو سیراب از چشمههای جوشان