موضوع این نوشته صحبت از زندگی آنچنانی سران و مهرههای نظام و آقازادههای آنان نیست که با آخرین مدل ماشینها ی ضد گلوله در شهر رفت و آمد دارند. صحبت از ریخت و پاشهای دزدان نظام و «بسیجیان عرصه اقتصادی» ولایت از قبیل بابک زنجانی، فاضل خداداد و مه آفرید خسروی نیست که به ثروتهای باد آورده آن چنانی در سایه نظام ولایت رسیدهاند که دزد دون پایه ای! مانند رضا ضراب از سنخ «سربازان گمنام» ولایت که تازه خودش را شاگرد بابک زنجانی میداند، با حمایت بالاییها در نظام میتواند در یک صبح و یا شب رویایی، که در آن میلیونها پدر و مادر رویای شکم سیر فرزندانش را میبینند، 87میلیارد یوروی ناقابل! از اموال ملت ایران را با حمایت همان مقامات بالایی به حساب سه شرکتش بریزد و سبیل مقامات دولت ترکیه را نیز با همین اموال باد آورده به فساد بکشاند
آری صحبت از آنان نیست، چرا که هیچ مطلب و نوشتهای نمیتواند حسابهای انباشته بانکی خدایگان ثروت و مکنت، یعنی سران این نظام جهنمی از خامنهای گـرفته تا به پایین را به درستی توصیف کند و فقط زمانی که این رژیم و دزدان حاکم بر ایران در محضر عدالت قرار گرفتند، میتوان بهطور کامل در مورد آنان قضاوت کرد که هرقدر سران نظام و مهرههای آن دزدی کردهاند و مردم را چاپیدهاند، آن روی سکه دزدیها و چپاولگری هایشان، فقر و سیه روزی مردم در خاک نشسته است.
سوژه این نوشته کارتن خوابهایی است که وضعیت زندگی آنان، آن روی سکه زندگیاشرافی آخوندی و نوچههای آنان است.
در تهران و در یکی از هزاران و یا دههزاران کارتن نشین یا کارتن خواب، خانوادهیی است سه نفره که در کنار خیابان بساط کارتن خوابی پهن کردهاند و در سرمای زمستان در آنجا روزگار میگذرانند. این خانواده بهدلیل اینکه نتوانسته کرایه آلونک اجارهیی سابق خود را در جنوب شهر بدهند، مالک آلونک نشین وسایل آنها را بیرون انداخته است و آنان ناگزیر به اسکان در پشت درهای یک ساختمان در خیابان شدهاند.
خبرنگار خبرگزاری حکومتی ایسنا که وضعیت این خانواده سه نفر و وضعیت آلونک نشینهای دروازه غار را مشاهده کرده وضعیت اسف انگیز منطقه دروازه غار، وضعیت رقت انگیز مردم و خانواده کارتن خواب را چنین توصیف میکند: ”خانوادهای سه نفره که چند ماه قبل بهدلیل ندادن 200هزار تومن اجاره خونشون توی دروازه غار، صاحبخونه وسایلشون رو بیرون ریخته تا آواره کوچه خیابونای شهری بشن که 200هزار تومن پول توجیبی یه روز زندگی نمایشی بچههای بعضی از خانوادهاشه.
مجبور میشن خرت و پرتهاشون رو جمع کنن و خونشون میشه یه چادر توی پارک، پارکی که حوالی همون دروازه غاره، دروازه غاری که شده دروازه ورود معتادا و خانوادههای ندار به زندگی فلاکت بارتر، محلی که تنها سهمش از رسیدگی مسئولان، شبیخون گاه و بیگاه مأموران نیروی انتظامی و شهرداریه.
مأمورای نیروی انتظامی میریزن برای پاکسازی محل میگیرن و جمع میکنن و میبرن؛ محلی که سالهاست پاک شده از پاکی و آلوده است به آلودگی، دو بار وسایلشون رو جمع میکنن، دوبار هم آتیش میزنن، تا جایی که دیگه حتی اونجا هم شرایط ادامه دادن واسشون وجود نداره، شرایطی که روز به روز براشون سختتر از روزهای سخت گذشته شده“.
در ادامه گزارش این خبرگزاری حکومتی، وضعیت پدر خانواده و زندگی این خانواده و حرفهای پسر خانواده چنین توصیف شده است: ”پدر خانواده، پیرمرد شصت سالهای هست که قبلاً توی بازار میوه و ترهبار کار میکرده و چرخ زندگی رو میچرخونده تا اینکه با یه موتوری تصادف میکنه و لگنش میشکنه و دیگه نمیتونه کارای سخت انجام بده، پیرمردی که آسم داره و با اسپری نفس نفس میکنه، پیرمردی که کنار آلونک سیاه و کثیف و سردش واسه خودش بساط جوراب فروشی پهن کرده تا شاید بتونه خرج خورد و خوراک این خانواده سه نفره رو به هر قیمتی که شده جور کنه.
اما پیرزن حال و روزش بدتر از این حرفهاست، بدتر از سیاهی این دیوارها، بدتر از ذرهیی توان برای راه رفتن، حتی نشستن و حتی رمقی برای حرف زدن... هرسه تاشون دو ماهی میشه حموم نرفتن، بیماری و سرما و بیچارگی و بیپناهی با زندگی این سه نفر خو گرفته، شاید حتی خیلیها ابا دارن از نزدیک شدن بهشون... خورد و خوراکشون هم یا از طریق پول ناچیز فروش همین جورابها جور میشه، یا اهالی بعضی روزها چیزی رو برای خوردن بهشون میدن. غذاشون شده خیار و ماست و نون و کالباس سرد و همه اون چیزایی که برای درست شدن نیازی به هیچ وسیلهای ندارن، چون اونها هیچ وسیلهای حتی برای درست و گرم کردن غذا ندارن.
پسرک میگه شبها به حدی سرد میشه که حتی یه لحظه خوابش نمیبره، میگه در طول شبانه روز فقط میتونه یک یا نهایتاً دو ساعت اونم زمانی که حوالی ظهر هوا کمی گرم میشه بخوابه.
سرما خیلی بیرحمه، بیرحمتر از همه مردم و مسئولایی که هر روز این دسته آدمها رو توی گوشه گوشه این شهر میبینن و از کنارشون راحت رد میشن. رد میشیم از کنار لحظه لحظههای آدمهایی که سهمی از لحظههای زنده بودن و زندگی کردن ندارن.
پسرک 20سالشون هم از نظر ذهنی حال و روز خوشی نداره، تا اول ابتدایی بیشتر درس نخونده و سواد خوندن نوشتن نداره، سه ساله دختروشون رو گذاشتن پیش مادربزرگش توی قوچان و هرگز توی این مدت ندیدنش، ازش میپرسم چرا خواهرت رو نیاوردین با خودتون؟ میگه بیاریمش که چی بشه، میگم چرا برنمی گردید؟ میگه ما شرمنده و بدبخت برگردیم که چی بشه.
میگه مادرم حالش اصلاً خوب نیست، پیرزن کاملاً مریض احواله، ناتوان و بیمار، تنها کارش شده دراز کشیدن زیر این پتوهای کثیف، لرزیدن از سرما و تب کردن از بیماری. حتی حوصله حرف زدن نداره، میگه همه فقط میان و میگن میخوان کمک کنن، ما داریم از سرما این جا جون میدیم ولی کسی نیست به دادمون برسه، دوباره حالش بد میشه و شروع به لرزیدن میکنه و دوباره دراز میکشه.
پسرک میگه چند وقته پیش مامورای شهرداری بهدلیل اعتراض همسایهها اومده بودن تا جل و پلاس شون رو جمع کنن و ببرن گرمخونه، اما اونا حتی حاضر نمیشن به گرم خونه برن، چون ان جا اعضای خانوادهها رو از هم جدا میکنن، میترسیدن از هم جدا شن و دیگه نتونن هم دیگر و پیدا کنن، اونا حتی میترسیدن فردا که قراره دوباره از گرم خونه رهاشون کنن یه بیخانمان دیگه اومده باشه و همین پستو رو هم از شون بگیره“.
داستانی که در مورد زندگی یک خانواده کارتن خواب نقل شد، برگرفته از گزارش خبرنگار یک رسانه حکومتی است و حرفهای اپوزیسیون نیست! طبعاً وابستگان نظام ولایت بر اساس تعهداتشان به نظام نمیتوانند هر چه را که در شهر میبینند روایت کنند، و هرآنچه را هم که میبینند و روایت میکنند یک از هزاری است که بر مردم آلونک نشین و کارتن خواب میگذرد. شغل شریف! سربازی نظام ولایت در نهایت وجدان حرفهای را تحتتاثیر خود قرارمیدهد. لذا خبرنگار نمیتواند هرآنچه را که میبیند روایت کند، و اگر هم به وجدان حرفهای خود وفادار باشد، سانسورچیان حکومتی نمیگذارند که حرفهای او بدون اینکه از فیلتر سانسور بگذرد منتشر شود. با این حال داستان و روایتی که که این خبرنگار نقل میکند، داستان یکی از هزاران حکایت از سرنوشت مردم فقیری است که در زیر سایه ولایت جبار و فاسد ولیفقیه زندگی میکنند، و زندگی آنان بیانگر جهنمی است که این نظام فاسد و تبهکار، از ایران تحت حاکمیتشان ساختهاند. در این جهنم آخوندساخته طبیعی است که سربازان گمنام ولایت نظیر فاضل خداداد، مه آفرید خسروی، بابک زنجانی و رضا ضراب و... به آن چنان ثروت و مکنتی برسند که بتوانند با آن نه تنها مقامات حکومت آخوندی را وامدار بذل و بخششهای خود بکنند بلکه مقامات کشور دیگری را نیز به فساد آلوده کنند و در آن کشور توفان سیاسی راه بیندازند، در مقابل حدیث و سرگذشت یکی از هزاران و شاید دهها هزار خانواده کارتن خواب چنان باشد که این خبرنگار رسانه حکومتی روایت کرد.
آری صحبت از آنان نیست، چرا که هیچ مطلب و نوشتهای نمیتواند حسابهای انباشته بانکی خدایگان ثروت و مکنت، یعنی سران این نظام جهنمی از خامنهای گـرفته تا به پایین را به درستی توصیف کند و فقط زمانی که این رژیم و دزدان حاکم بر ایران در محضر عدالت قرار گرفتند، میتوان بهطور کامل در مورد آنان قضاوت کرد که هرقدر سران نظام و مهرههای آن دزدی کردهاند و مردم را چاپیدهاند، آن روی سکه دزدیها و چپاولگری هایشان، فقر و سیه روزی مردم در خاک نشسته است.
سوژه این نوشته کارتن خوابهایی است که وضعیت زندگی آنان، آن روی سکه زندگیاشرافی آخوندی و نوچههای آنان است.
در تهران و در یکی از هزاران و یا دههزاران کارتن نشین یا کارتن خواب، خانوادهیی است سه نفره که در کنار خیابان بساط کارتن خوابی پهن کردهاند و در سرمای زمستان در آنجا روزگار میگذرانند. این خانواده بهدلیل اینکه نتوانسته کرایه آلونک اجارهیی سابق خود را در جنوب شهر بدهند، مالک آلونک نشین وسایل آنها را بیرون انداخته است و آنان ناگزیر به اسکان در پشت درهای یک ساختمان در خیابان شدهاند.
خبرنگار خبرگزاری حکومتی ایسنا که وضعیت این خانواده سه نفر و وضعیت آلونک نشینهای دروازه غار را مشاهده کرده وضعیت اسف انگیز منطقه دروازه غار، وضعیت رقت انگیز مردم و خانواده کارتن خواب را چنین توصیف میکند: ”خانوادهای سه نفره که چند ماه قبل بهدلیل ندادن 200هزار تومن اجاره خونشون توی دروازه غار، صاحبخونه وسایلشون رو بیرون ریخته تا آواره کوچه خیابونای شهری بشن که 200هزار تومن پول توجیبی یه روز زندگی نمایشی بچههای بعضی از خانوادهاشه.
مجبور میشن خرت و پرتهاشون رو جمع کنن و خونشون میشه یه چادر توی پارک، پارکی که حوالی همون دروازه غاره، دروازه غاری که شده دروازه ورود معتادا و خانوادههای ندار به زندگی فلاکت بارتر، محلی که تنها سهمش از رسیدگی مسئولان، شبیخون گاه و بیگاه مأموران نیروی انتظامی و شهرداریه.
مأمورای نیروی انتظامی میریزن برای پاکسازی محل میگیرن و جمع میکنن و میبرن؛ محلی که سالهاست پاک شده از پاکی و آلوده است به آلودگی، دو بار وسایلشون رو جمع میکنن، دوبار هم آتیش میزنن، تا جایی که دیگه حتی اونجا هم شرایط ادامه دادن واسشون وجود نداره، شرایطی که روز به روز براشون سختتر از روزهای سخت گذشته شده“.
در ادامه گزارش این خبرگزاری حکومتی، وضعیت پدر خانواده و زندگی این خانواده و حرفهای پسر خانواده چنین توصیف شده است: ”پدر خانواده، پیرمرد شصت سالهای هست که قبلاً توی بازار میوه و ترهبار کار میکرده و چرخ زندگی رو میچرخونده تا اینکه با یه موتوری تصادف میکنه و لگنش میشکنه و دیگه نمیتونه کارای سخت انجام بده، پیرمردی که آسم داره و با اسپری نفس نفس میکنه، پیرمردی که کنار آلونک سیاه و کثیف و سردش واسه خودش بساط جوراب فروشی پهن کرده تا شاید بتونه خرج خورد و خوراک این خانواده سه نفره رو به هر قیمتی که شده جور کنه.
اما پیرزن حال و روزش بدتر از این حرفهاست، بدتر از سیاهی این دیوارها، بدتر از ذرهیی توان برای راه رفتن، حتی نشستن و حتی رمقی برای حرف زدن... هرسه تاشون دو ماهی میشه حموم نرفتن، بیماری و سرما و بیچارگی و بیپناهی با زندگی این سه نفر خو گرفته، شاید حتی خیلیها ابا دارن از نزدیک شدن بهشون... خورد و خوراکشون هم یا از طریق پول ناچیز فروش همین جورابها جور میشه، یا اهالی بعضی روزها چیزی رو برای خوردن بهشون میدن. غذاشون شده خیار و ماست و نون و کالباس سرد و همه اون چیزایی که برای درست شدن نیازی به هیچ وسیلهای ندارن، چون اونها هیچ وسیلهای حتی برای درست و گرم کردن غذا ندارن.
پسرک میگه شبها به حدی سرد میشه که حتی یه لحظه خوابش نمیبره، میگه در طول شبانه روز فقط میتونه یک یا نهایتاً دو ساعت اونم زمانی که حوالی ظهر هوا کمی گرم میشه بخوابه.
سرما خیلی بیرحمه، بیرحمتر از همه مردم و مسئولایی که هر روز این دسته آدمها رو توی گوشه گوشه این شهر میبینن و از کنارشون راحت رد میشن. رد میشیم از کنار لحظه لحظههای آدمهایی که سهمی از لحظههای زنده بودن و زندگی کردن ندارن.
پسرک 20سالشون هم از نظر ذهنی حال و روز خوشی نداره، تا اول ابتدایی بیشتر درس نخونده و سواد خوندن نوشتن نداره، سه ساله دختروشون رو گذاشتن پیش مادربزرگش توی قوچان و هرگز توی این مدت ندیدنش، ازش میپرسم چرا خواهرت رو نیاوردین با خودتون؟ میگه بیاریمش که چی بشه، میگم چرا برنمی گردید؟ میگه ما شرمنده و بدبخت برگردیم که چی بشه.
میگه مادرم حالش اصلاً خوب نیست، پیرزن کاملاً مریض احواله، ناتوان و بیمار، تنها کارش شده دراز کشیدن زیر این پتوهای کثیف، لرزیدن از سرما و تب کردن از بیماری. حتی حوصله حرف زدن نداره، میگه همه فقط میان و میگن میخوان کمک کنن، ما داریم از سرما این جا جون میدیم ولی کسی نیست به دادمون برسه، دوباره حالش بد میشه و شروع به لرزیدن میکنه و دوباره دراز میکشه.
پسرک میگه چند وقته پیش مامورای شهرداری بهدلیل اعتراض همسایهها اومده بودن تا جل و پلاس شون رو جمع کنن و ببرن گرمخونه، اما اونا حتی حاضر نمیشن به گرم خونه برن، چون ان جا اعضای خانوادهها رو از هم جدا میکنن، میترسیدن از هم جدا شن و دیگه نتونن هم دیگر و پیدا کنن، اونا حتی میترسیدن فردا که قراره دوباره از گرم خونه رهاشون کنن یه بیخانمان دیگه اومده باشه و همین پستو رو هم از شون بگیره“.
داستانی که در مورد زندگی یک خانواده کارتن خواب نقل شد، برگرفته از گزارش خبرنگار یک رسانه حکومتی است و حرفهای اپوزیسیون نیست! طبعاً وابستگان نظام ولایت بر اساس تعهداتشان به نظام نمیتوانند هر چه را که در شهر میبینند روایت کنند، و هرآنچه را هم که میبینند و روایت میکنند یک از هزاری است که بر مردم آلونک نشین و کارتن خواب میگذرد. شغل شریف! سربازی نظام ولایت در نهایت وجدان حرفهای را تحتتاثیر خود قرارمیدهد. لذا خبرنگار نمیتواند هرآنچه را که میبیند روایت کند، و اگر هم به وجدان حرفهای خود وفادار باشد، سانسورچیان حکومتی نمیگذارند که حرفهای او بدون اینکه از فیلتر سانسور بگذرد منتشر شود. با این حال داستان و روایتی که که این خبرنگار نقل میکند، داستان یکی از هزاران حکایت از سرنوشت مردم فقیری است که در زیر سایه ولایت جبار و فاسد ولیفقیه زندگی میکنند، و زندگی آنان بیانگر جهنمی است که این نظام فاسد و تبهکار، از ایران تحت حاکمیتشان ساختهاند. در این جهنم آخوندساخته طبیعی است که سربازان گمنام ولایت نظیر فاضل خداداد، مه آفرید خسروی، بابک زنجانی و رضا ضراب و... به آن چنان ثروت و مکنتی برسند که بتوانند با آن نه تنها مقامات حکومت آخوندی را وامدار بذل و بخششهای خود بکنند بلکه مقامات کشور دیگری را نیز به فساد آلوده کنند و در آن کشور توفان سیاسی راه بیندازند، در مقابل حدیث و سرگذشت یکی از هزاران و شاید دهها هزار خانواده کارتن خواب چنان باشد که این خبرنگار رسانه حکومتی روایت کرد.