در شرایطی که موج دامنهدار اعتراضات مردمی به جنایت سازمانیافته و شوم اسید پاشی، شهرهای میهن را یکی بعد از دیگری در نوردیده و سران رژیم در هراس از شکلگیری مجدد قیامی مشابه قیام88روز و شب ندارند، ناگهان اعدام ریحانه جباری پرانتز جدیدی در این نامعادله گشود و بیش از پیش شقاوت این رژیم اهریمنی و زنستیز را بر همگان آشکاره ساخت.
خواندن نامه مادر ریحانه و نیز شنیدن وصیت نامه ریحانه که با صدای خودش از طریق اینترنت منتشر شده، بهراستی مو را بر اندام هر صاحب وجدان راست میکند. راستی کیست که با خواندن و شنیدن این نامه و وصیت نامه تکان نخورده باشد؛ تکان خوردنی که خود سوختبار انگیزش وجدان است و موجی از خشم و انگیزش میشود برای به خیابان کشاندن جوانان به جان آمدهٴ ایران.
از اینگونه است دیدن چهرههای معصوم و سوخته دختران و زنان بیگناه میهنمان؛ آنانی که تنها به جرم نابخشودنی «زن بودن»، آماج نوک تیز حملات زنستیزانهٴ این رژیم هستند. کدام وجدان است که با دیدن این تصاویر دردناک از درد به خود نپیچیده و خلاصی از این درد دیوانه کننده را به دیوار مشت نکوفته باشد؟
آری، آری، پاشیدن اسید بر صورت زنان و دختران، بسیار دهشتناکتر و جنایتکارانهتر از سنگسار و شکنجه و حلقآویز است؛ زیرا در جنایتی از این دست، قربانی یک عمر زجر میکشد و بار سنگین هر نگاه کنجکاو را بر سیمای خود به سختی برمیتابد. این زخم از آنجا که علاوه بر پیکر، بر روح وارد میآید التیامناپذیر است و قربانی معصوم را جرعه جرعه به کام میکشاند و ذره ذره میکشاند. وای وای! بر سنگین دلان و سنگ اندیشان عمامهدار که و نیش قساوت خود را، پیش و بیش از همه، در پیکر روح آنان فرو میکنند. البته آخوندها دشمن خود را خوب تشخیص دادهاند. چرا که سرانجام این زنان و دختران قهرمان این مرز و بوم هستند که گور تاریخی آنان را خواهند کند.
اسید پاشی قبیحترین تظاهر جوهرهٴ زنستیزانهٴ این رژیم است و نباید در برابر آن به هر قیمت ساکت نشست.
***
از این مقدمه که بگذریم پاسخ به این سؤال ضروری است که مگر تن رژیم برای گر گرفتن شعلههای اعتراض مردم میخارد؟ مگر نمیداند هر یک از این اقدامات بزدلانه، جنایتکارانه و در عینحال سخیف و از سر فلاکت، ریختن بنزین بر آتش خشم مردم است؟ آیا بهتر نمیبود مدتی اعدام ریحانهٴ جباری را مسکوت میگذاشت تا امواج برخاسته از واکنشهای خشم آلود به اسید پاشی را از سر بگذراند؟ آبا ضروری نبود که در سراشیب سرنگونی، چراغ خاموش حرکت کند و به حساسیتهای اجتماعی دامن نزند؛ آن هم در شرایطی که وحشت از شکلگیری قیام، ورد زبان سران رژیم و قلم به مزدان آن است و از سایهٴ خود نیز هراس دارند؟
برای پاسخ به این سؤال، باید به دردها و بحرانهای لاعلاج رژیم توجه کرد. در بنبست ناگزیر، رژیم باید به اشکال جدیدتری از سرکوب علیه زنان روی بیاورد و تا نفس آخر، از این گریزی ندارد. از طرفی بهدلیل پتانسیل انفجاری جامعه هر اقدامی، عنصر اجتماعی را به میدان میآورد و باعث جر خوردن سرکوب و اختناق میشود. این است بنبست محض. این است پاک کردن جوهر ریخته روی قالی با دستمال آغشته به جوهر. به میزانی که رژیم سرکوب را تشدید میکند به همان میزان زنان و جوانان بیشتری به میدان میآیند. اعدام ریحانه جباری، دانشجو و طراح 26ساله را نیز بهرغم تمام پیامدها و عواقب بینالمللی و اجتماعی آن باید در این راستا دید.
ریحانه دختری از دختران این مرز و بوم بود که تعرض رذیلانهٴ یک مهرهٴ اطلاعاتی را برنتافت و به آن جنایتکار سزای درخور داد. این رسم به سرعت میتواند در جامعه منتشر شود و آخوندها از همین وحشت دارند. آنان زنان و دختران را ضعیفگانی میپندارند که کاری جز تندادن و تمکین به استثمار مضاعف و سرنوشت تاریک خویش ندارند. وقتی میبینند دختری این وهن را برنمیتابد و به قیمت جانش بر رسم مسلط برمیشورد، با حربه اعدام با او مواجه میشوند. آنان در منطق سرکوبگرانهٴ خود نیک میدانند که اگر ریحانه را حلقآویز نکنند، تعداد ریحانهها به سرعت در جامعه آخوند زده گسترش مییابد و ایستادگی زنان و دختران در برابر ستم مضاعف به یک «سنت» تبدیل میشود. اعدام ریحانه در بحبوحهٴ برانگیختگی وجدان اجتماعی بهخاطر اسیدپاشی به قدر کافی معنادار و درخور تأمل است، و قبل از هر چیز از نیاز رژیم به طاق جدیدی از سرکوب در فاز پایانی پرده برمیدارد. نیازی که مانند نوشیدن تشنه از آب دریاست. با هر بار نوشیدن از آب شور تشنگی او بیشتر از پیش میشود تا جایی که به هلاکت برسد. چون نیک نظر کنیم، رژیم و جلادانش نبودند که ریحانه جباری را بدار کشیدند، این ریحانه بود که آنان را با امضای مرگ خود به چالش کشاند و پرده از مرگ باختگی ولایت سفیانی خامنهای برداشت. یادش آذین خشم مردم باد!
خواندن نامه مادر ریحانه و نیز شنیدن وصیت نامه ریحانه که با صدای خودش از طریق اینترنت منتشر شده، بهراستی مو را بر اندام هر صاحب وجدان راست میکند. راستی کیست که با خواندن و شنیدن این نامه و وصیت نامه تکان نخورده باشد؛ تکان خوردنی که خود سوختبار انگیزش وجدان است و موجی از خشم و انگیزش میشود برای به خیابان کشاندن جوانان به جان آمدهٴ ایران.
از اینگونه است دیدن چهرههای معصوم و سوخته دختران و زنان بیگناه میهنمان؛ آنانی که تنها به جرم نابخشودنی «زن بودن»، آماج نوک تیز حملات زنستیزانهٴ این رژیم هستند. کدام وجدان است که با دیدن این تصاویر دردناک از درد به خود نپیچیده و خلاصی از این درد دیوانه کننده را به دیوار مشت نکوفته باشد؟
آری، آری، پاشیدن اسید بر صورت زنان و دختران، بسیار دهشتناکتر و جنایتکارانهتر از سنگسار و شکنجه و حلقآویز است؛ زیرا در جنایتی از این دست، قربانی یک عمر زجر میکشد و بار سنگین هر نگاه کنجکاو را بر سیمای خود به سختی برمیتابد. این زخم از آنجا که علاوه بر پیکر، بر روح وارد میآید التیامناپذیر است و قربانی معصوم را جرعه جرعه به کام میکشاند و ذره ذره میکشاند. وای وای! بر سنگین دلان و سنگ اندیشان عمامهدار که و نیش قساوت خود را، پیش و بیش از همه، در پیکر روح آنان فرو میکنند. البته آخوندها دشمن خود را خوب تشخیص دادهاند. چرا که سرانجام این زنان و دختران قهرمان این مرز و بوم هستند که گور تاریخی آنان را خواهند کند.
اسید پاشی قبیحترین تظاهر جوهرهٴ زنستیزانهٴ این رژیم است و نباید در برابر آن به هر قیمت ساکت نشست.
***
از این مقدمه که بگذریم پاسخ به این سؤال ضروری است که مگر تن رژیم برای گر گرفتن شعلههای اعتراض مردم میخارد؟ مگر نمیداند هر یک از این اقدامات بزدلانه، جنایتکارانه و در عینحال سخیف و از سر فلاکت، ریختن بنزین بر آتش خشم مردم است؟ آیا بهتر نمیبود مدتی اعدام ریحانهٴ جباری را مسکوت میگذاشت تا امواج برخاسته از واکنشهای خشم آلود به اسید پاشی را از سر بگذراند؟ آبا ضروری نبود که در سراشیب سرنگونی، چراغ خاموش حرکت کند و به حساسیتهای اجتماعی دامن نزند؛ آن هم در شرایطی که وحشت از شکلگیری قیام، ورد زبان سران رژیم و قلم به مزدان آن است و از سایهٴ خود نیز هراس دارند؟
برای پاسخ به این سؤال، باید به دردها و بحرانهای لاعلاج رژیم توجه کرد. در بنبست ناگزیر، رژیم باید به اشکال جدیدتری از سرکوب علیه زنان روی بیاورد و تا نفس آخر، از این گریزی ندارد. از طرفی بهدلیل پتانسیل انفجاری جامعه هر اقدامی، عنصر اجتماعی را به میدان میآورد و باعث جر خوردن سرکوب و اختناق میشود. این است بنبست محض. این است پاک کردن جوهر ریخته روی قالی با دستمال آغشته به جوهر. به میزانی که رژیم سرکوب را تشدید میکند به همان میزان زنان و جوانان بیشتری به میدان میآیند. اعدام ریحانه جباری، دانشجو و طراح 26ساله را نیز بهرغم تمام پیامدها و عواقب بینالمللی و اجتماعی آن باید در این راستا دید.
ریحانه دختری از دختران این مرز و بوم بود که تعرض رذیلانهٴ یک مهرهٴ اطلاعاتی را برنتافت و به آن جنایتکار سزای درخور داد. این رسم به سرعت میتواند در جامعه منتشر شود و آخوندها از همین وحشت دارند. آنان زنان و دختران را ضعیفگانی میپندارند که کاری جز تندادن و تمکین به استثمار مضاعف و سرنوشت تاریک خویش ندارند. وقتی میبینند دختری این وهن را برنمیتابد و به قیمت جانش بر رسم مسلط برمیشورد، با حربه اعدام با او مواجه میشوند. آنان در منطق سرکوبگرانهٴ خود نیک میدانند که اگر ریحانه را حلقآویز نکنند، تعداد ریحانهها به سرعت در جامعه آخوند زده گسترش مییابد و ایستادگی زنان و دختران در برابر ستم مضاعف به یک «سنت» تبدیل میشود. اعدام ریحانه در بحبوحهٴ برانگیختگی وجدان اجتماعی بهخاطر اسیدپاشی به قدر کافی معنادار و درخور تأمل است، و قبل از هر چیز از نیاز رژیم به طاق جدیدی از سرکوب در فاز پایانی پرده برمیدارد. نیازی که مانند نوشیدن تشنه از آب دریاست. با هر بار نوشیدن از آب شور تشنگی او بیشتر از پیش میشود تا جایی که به هلاکت برسد. چون نیک نظر کنیم، رژیم و جلادانش نبودند که ریحانه جباری را بدار کشیدند، این ریحانه بود که آنان را با امضای مرگ خود به چالش کشاند و پرده از مرگ باختگی ولایت سفیانی خامنهای برداشت. یادش آذین خشم مردم باد!