728 x 90

ای همه بهاران در فصلهای برگریزان (برای زنان شهر اشرف، نشانه‌های شرف ا نسانی)

جمشید پیمان
جمشید پیمان

جمشید پیمان
پیش در آمدی کوتاه :
نمک پرورده نمکدان شکنی همه سرمایه حسبی و نسبی و کل بضاعت قلمی‌اش را به کار گرفته است که به پاکترین و شریفترین انسانهای عرصه زندگی بشری، لکه‌های زشتی و پلشتی پنهان مانده در پستوی حقارت‌بار عقده‌های بی‌مرزش را بپراکند. غافل از این که دریا با پوزه آلوده به گند، نه نجس می‌شود و نه می‌گندد. در این تقلای کثافت‌بار، حاصل کارش بیش از اثر وزوز پشه‌یی در میان یال و کوپال شیر نیست. عرضیش نیست که برباد رود و زحمتی ندارد که عارض دیگران شود. درخت تلخی‌ست که آوندهای فرصت‌طلبیش چند صباحی آب زلال و پاک مکیدند. اما آب پاک و کوثرین و رنج باغبان نتوانست ازاین زقوم، جز حاصل تلخی و پلشتی سرشتش، به بار آورد. یادش به خیر سعدی دانای هوشیار و تیزبین باریک‌اندیش که درحق امثال این وجود بی‌وجود فرمود: تربیت نااهل را چون گردکان بر گنبد است.
اما، خواهران و دختران شایسته ایران زمین در شهر اشرف ، همه سرمایه‌شان جانشان بود که در راه آزادی ایران در طبق اخلاص نهادند و بی‌هیچ چشمداشت ، هدیه کردند. امروز هم که نه قضای فلک و دست روزگار، بلکه همدستی ننگ‌آلوده فرصت‌طلبان و نان به نرخ روز خوران داخلی و خارجی ناگزیر به صبر مفتاح‌الفرجشان کرده است، باز هم همان جان شیرین را دارند که هم‌چنان در طبق اخلاص نهاده‌اند و سری که به پاکبازیش در راه آزادی ایران، افتخار می‌کنند.
سروده زیر پیشتر به خاکپای توتیا‌صفت زنان آزادیخواه و آزادیستان پیشکش شده بود. اینک با سرفرازی تکرارش می‌کنم.

فصل نخست:
باغبانان پیر،
شروه های پاییزی می‌سرودند
و خلق
بر مراثی‌شان می‌گریست.
جهان
سینه‌یی بود و اضطرب لحظه‌های سرد.
و پهنه چهار فصل
دلبند آسمان سترون بود.
باغبانان پیر،
در کار شمارش دانه‌های برف بودند،
بر روی و مویشان
و سکوت
پادشاه صداها بود
و فریاد،
زاده عصر یخبندان بود
- شناور در انجماد اسطوره -
و سلامی نبود
و کسی پرسشی را نمی‌شناخت
و پاسخها را،
خاک هزاره‌ها فرو خورده بود
و چله‌ها همه ، بزرگ بودند
و هر روز، هزاره‌ای بود،
بی جنبشی در میانه جهان
و جهان ،
لا نه ماران بود
و درختان،
از ریشه‌ها آویزان بودند
و صبر، سرمایه‌مان بود
و چشمهامان،
زمین را می‌کاویدند
-در جست و جوی ریشه‌هامان-
خلق،
پریشانتر می‌گریست
و باغبانان پیر می‌سرودند:
« ای درختان عقیم ریشه‌تان
در خاکهای هرزه‌گی مستور !» *
فصل دوم:
از میان اندوه خلق،
آوای زنی برآمد،
برخاسته از یاس،
و یگانه با امید،
- آن نزدیک و این دور-
و دستهایش را در باغچه می‌کاشت**
و پر از یقین روییدن بود
و باور بارانی اش را،
رو در روی آسمان می‌نهاد،
و دیدگانش،
سرشار از اعتماد به خاک بود
و می‌دانست،
کسی که دستهایش را می‌کارد،
از فصلهای سرد
گذر خواهد کرد،
و آبی را،
تجسم خواهد بخشید
و باغ را،
با برگ و بار آشتی خواهد داد
در آغاز ایمان بهار .
فصل آخر:
آوای شکفتن جهان،
بر یأس ما پیشی گرفت
و دستها،
از زمین برآمدند
و فصول انگشتانشان
پر از جوانه‌های سبز بود
و قامتشان
راستای امید بود
و گفت و گویشان،
آذرخش بود
- سرخ و ظلمت شکاف-
و گامهاشان،
معنای رفتن بود
و رفتارشان
تلاطم دریا بود و مژده توفان
و سینه‌هاشان،
مفهوم عشق بود
و دلهاشان،
آواز قدیمی‌ترین زخم انسان بود
و صیقل می‌زدند سلاحشان را
تا زنگ کهنگی نگیرد،
آرزوی دور و باور دیرینشان.
در شانه‌هاشان،
پرواز کبوتران بود
و نگاهشان،
پر از بهار بود
و شب،
در طنین نفسهاشان
در هم می‌شکست
و فلق،
در پیشوازشان،
هم آوای جهان بود
و عشق،
در گستره نگاهشان موج می‌زد
و آقتاب،
از ستیغ پیشانیشان می‌تابید،
-در لحظه جاری شدن رودهای پیکرشان
بر پهنه خاک-
و جهان ،
در آواز قلبشان
زاده شد.
___________________________
* از مهدی اخوان ثالث
** اشاره‌یی به فروغ فرخزاد

										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/16f2720b-b390-42a3-897d-47b92382c301"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات