جلال گنجهای
نیاز مبرم به نابودی مسلمانان اصیل و جدی
نظر به واقعیت بالا، طبیعی است که علاقمندان به ارزش های والای دیانت اسلام، تا چهرسد به پیروان مؤمن و جدی مسلمان، هرچه که بیشتر به عمق آرمان ها و آموزش های این دیانت آگاه بوده و درد انسانیت داشته باشند، مبارزه جدی و عمیقتری را در برابر تهدید بنیادگرایی اسلامی تروریست، در پیش خواهند گرفت. زیرا که جایگاه این جریان ضدبشری در طیف نیروهای سیاسی موجود در جهان، جز در آخرین نقطه و منتهیالیه «راست ارتجاعی» نیست، جایگاهی خطرناکتر از نمونههای فاشسیم هیتلری و آپارتاید نژادی منقرض شده در آفریقای جنوبی، که برای نیروها و مؤمنان جدی به حقیقت اسلام، قابل نادیدهگرفتن نبوده و هرگز در مبارزه با این تهدید دچار تردید نه خواهند شد.
چنین است که هرگام از پیشروی بنیادگرایی تروریست، با عبور از روی اجساد کسانی میسر شدنی است که ایستادگی در برابر ایلغار این یگانه تروریسم فعال و گسترشطلب را برگزیده و برعهده گرفتهاند. نبرد وقفهناپذیری که تا فنای کامل یکی از دو نیروی رو در روی، جریان خواهد داشت و هر دو سوی این نبرد به روشنی بر این حقیقت واقف هستند.
نظر به این حقیقت، کشتن و نابودی مسلمانان اصیل و جدی، ضرورت و فوریتی برای بنیادگرایی تروریست خواهد بود که پیشتر و مقدم بر هر مخالف و دشمن مفروض دیگر، آن را در رأس جدول جنایاتی قرار میدهد که در دستور خواهد داشت. در این راه، تبهکاران مورد بحث از هر ابزار و وسیله ممکن رویگردان نه خواهند بود و در این میانه، استفاده از هر توجیه و کلاه شرعی در جهت تحریک و توجیه عوامل اجرایی جنایت، هرگز صرفنظرکردنی و قابل اجتناب نه خواهد بود، بهخصوص استفاده از همان «کلاه شرعی» دیرینه در «مرام تکفیری» بازمانده از «خوارج نهروان» که قبلاً تشریح کردهایم(2). چرا که با این توجیه و فتوای بهاصطلاح شرعی، بهتر میتوانند پرده بر شناعت و قبح تمامی جنایات افکنده و تازه همان تبهکاریها را به مثابه نشانههای پیدرپی و بیشتری که تحقق رؤیاهای فریبخوردگان تشنه عدالت را نوید میدهد، جا میزنند.
بدینترتیب، رویآورشدن خمینی به «تکفیر مجاهدین» (بخشی از متن فرمانی با دستخط خودش را که خاص «تکفیر» و «قتل» این مسلمانان ضدارتجاعی نوشته بود، در قسمت قبلی، آوردیم)، نبایستی مایه حیرت و ناباوری آگاهان میشد. اما نظر خود مجاهدین در این باره، چنین ثبت و منتشر شده است: «در ارزیابیهای درونسازمانی، در اواخر دوران زندان شاه و قبل از ورود خمینی به ایران، برای دوران زندگی مسالمتآمیز با خمینی، نمیشد عمری بیش از 6ماه در نظر گرفت.» (3)
تفاوت دوران خوارج با دوران خمینی
بنیادگرایی اسلامی تروریست در قرن بیست و بیست و یکم، از بابت نیاز و توجیه جنایتهایشان، با جریان «خوارج نهروان» در اوایل قرن هفتم، (دهه سوم از قرن نخست هجری)، کمترین فرقی با یکدیگر ندارند. خوارج نهروان نیز بهجز خودشان، همگان را، خواه در کوفه و اردوی علی(ع) و خواه در شام و دربار معاویه، با «کلاه شرعی» واحدی «تکفیر» میکردند. این مشی امروزه توسط تمامی تروریست های بنیادگرا دنبال میشود.
تفاوتی اگر میان این زمانه با دوران خوارج مشاهده میشود، این واقعیت تلخ است که برخلاف آن قرون دور، برای کسی مانند خمینی، که بروز شقاوت و انبوهی قتل هایش بسی فراتر از «ابن ملجم» بود، هر دو اردوی متخاصم جهانی دوران، به اشکال مختلف به دلربایی از وی میپرداختند. یکی فرستادگان خمینی را به کرملین میپذیرفت تا «دعوت به اسلام» را با گوش خودش از آنان بشنود و دیگری نمایندگانش را با طبقی از «کیک و کلت و انجیل» به دربار خمینی اعزام میداشت.
تکفیر هراسآلود
بهار انقلاب ایران هنوز خزانزده نشده بود که خمینی بر کرسی قدرتش در جماران، درباره مجاهدین خلق که قلب و مغز اسلام مبری از بنیادگرایی شمرده میشدند، اعلام داشت که: «دشمن نه در آمریکا و نه در شوروی.، بلکه در همینجا، در مقابل چشمان ما در همین تهران است» (4تیرماه59). این آشکارا یک فتوای کشتار همگانی بود که در بیان علنی با چنین کلماتی اظهار میشد و از طریق تلویزیون و رسانههای دولتی بهاطلاع همگان رسید. اما به موازات آن و تا حدودی پنهان، خمینی با فرستادن نواری به صدای خودش برای نیروهای سرکوبگر ویژه، پاسداران، تمامی مزدوان خویش را بهطور محرمانه، علیه مجاهدین به شدت تحریک کرد. نتیجه مجموع این اقدام ها، رواج تلویحی یک «تکفیر» درباره مجاهدین بود که به صورت شعار «مرگ بر منافقین»، تبدیل به شعار اصلی نیروهای خمینیگرا در تمامی مجامع شد.
در کنار این شعار، دوباره خمینی به میدان آمده و گفت: «منافقین از کفار بدترند» تا که مفهوم تکفیری شعار بالا، آشکارتر شود. اندکی بعد، نمونههای عملی و رسمی در راستای همین تکفیر از پرده بیرون زد. برای نمونه، یک قاضی شرع در شهر بم، جنوب ـ شرقی ایران، در برابر شکایت یک هوادار مجاهدین از تعدیهای چماقداران، زیر همان شکایتنامه نوشت: «منافقین بهفتوای حضرت امام خمینی هیچگونه حرمت مالی وجانی ندارند». این مجازات بهاصطلاح شرعی، بهجز برای کسانی که برای ارعاب مردم دست به تهدید با اسلحه بزنند، تنها در مورد «مرتد فطری»، یعنی مسلمانزادهیی که از اسلام برگشته باشد صادر میشود و حتی برای کافر معمولی و یا مرتدی که پیش از اسلامش دین دیگری داشته، مورد ندارد (4).
اینجا، به این پرسش میرسیم که علت این حرکت گام بهگام خمینی در بیان و جا انداختن تکفیر مجاهدین از چه قرار بوده و او از چه چیزی بیم داشت که ایجاب میکرد تا مقصود پلیدش را چنین کند و پنهان به پیش ببرد؟ جواب کوتاه این پرسش همان است که در قسمت قبل (قسمت15) آورده شد. در قسمت یادشده خواندهاید که: «این عناوین و انتسابها (ارتداد، کفر، و.)، چنان برخلاف واقع و باورنکردنی بود که برخی از سران دستگاه حاکمه خمینی، از بابت مصالح خود حاکمیت احساس خطر کرده و زمزمههای پندآمیز و شکوههایی ناظر به همین مصالح و منافع و حیثیت شخص خمینی و آینده رژیمش را به گوش وی رسانیدند.» این احساس خطر و پندها به خمینی، مربوط به سال1367 است، یعنی پس از گذشت نزدیک به 10سال از شروع دشمنی علنی خمینی با مجاهدین تا قتل انبوهی از زندانیان مجاهد در طی این مدت طولانی. این یعنی که خمینی با همه قدرتش به عنوان مرد اول قدرت در ایران و بنیانگذار نظام حکومت بنیادگرایی تازه، هرگز در سال های اول انقلاب که شعار «مرگ بر منافق» را رواج داد، این قدرت را در خود سراغ نداشته که «مرام تکفیری» پلیدش را در ایران علنی بیان کند تا چه رسد که به خواهد بهاجرا بگذارد. کاری که حتی در سال 67، چنانکه در همان قسمت آوردیم، موجب «بزرگترین شکاف و شقهشدن» رژیم خمینی شد. بدین معنی که وی ناگزیر از حذف آقای منتظری از دستگاه حاکمه شد، کسی که جانشین رسمی رهبر بیهمتای این رژیم، یعنی خود خمینی بوده و در خطابهای رسمی، «یار دیرینه خمینی» و «امید امام و امت» خوانده میشد.
دلیل پند و هشدارها به خمینی بهخاطر تصمیم به قتلعام مجاهدین، چیزی نبود بهجز اعتبار مبارزه دینی این مجاهدان در جامعه ایران و میان اقشار مختلف ایرانیان. و خمینی در مقام مرجعیت در دستگاه روحانیت شیعه ایران با نزدیک به 500سال سابقه و در رأس حاکمیت کشوری قدرتمند، همانند ایران، قادر نبوده که رژیم ملایان تحت رهبری خویش را از گزندهای ناشی از تکفیر و قتلعام مجاهدین در سال1367 سالم عبور دهد و با این اقدام پلید خویش، رژیم مربوطه را به فقدان یک رهبری نیرومند مبتلا کرد که هنوز با گذشت 15سال از آن مدت، جانشین بعدیش، یعنی همین علی خامنهای، از بابت صلاحیت علمی و دینی لازمه در مقیاس بهاصطلاح شرعی خودشان، بهشدت زیر سؤال و انکار گیر کرده است.
در اینجا و پیش از بررسی متن این حکم تکفیر و نقادی اشکالات و خلافهای مشهود در آن، این اشاره و یادآوری بهجا خواهد بود که در نخستین و تنها حاکمیت برپا شده و بنیادگرایی تروریست، یعنی در همین ایران و طی تجربه ضدیت طولانی خمینی و انواع توطئههایش علیه یک نیروی متشکل از جوانان و البته مسلمان و پیشرو انقلابی، همگان شاهد بودند که سازمان مجاهدین یادشده، بهاتکای ظرفیتهای عقیدتی و تشکیلات و رهبری نیرومند و خطوط صحیح مبارزاتی، قادر به متوقف کردن چنان حاکمیتی بوده و این توانمندی را بهاثبات رسانیده است. حقیقتی که حاوی درسی استثنایی برای نبرد جهانی دربرابر تروریسم بنیادگرایی است و باید بهطور مشروح بررسی کنیم.
(ادامه دارد)
زیرنویس-----------------------------------------------
(2). اساس این «مرام تکفیری» و سابقه «خوارج نهروان» را در دو قسمت پیشین این نوشتهها، قسمت 14 و 15 آوردیم. این دو قسمت نیز در نشریه مجاهد، شمارههای 783 و 784، به تاریخ4بهمن و 10بهمن84، درج شده است. یادآوری میشود که مرور این دو قسمت به دریافت بهتر این قسمت، (قسمت16)، یعنی بررسی تکفیر مجاهدین خلق توسط خمینی، کمک میکند.
(3). نقل از نوشته مجاهد خلق سعید خدایی صفت در کتاب «انقلاب، طلوع یا غروب؟» ص61.
(4). این مکتوب دستنوشته بعداً در نشریه مجاهدین منتشر شد. و تا کنون توسط قاضی مربوطه و یا از جانب خمینی، صحت آن تکذیب نشد.
مـرزهای اسـلام با بنیـادگرایی تروریست (۱۶)
- گزارشات و تحلیلها
- 1386/08/17
جلال گنجه ای
<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/50b8e929-c5bd-4141-b14e-a39d8d5745ca"></iframe>