سحر! بیدار کن ما خفتگان را
به یکسو زن حجاب این شبان را
سحر! فریاد کن در کوچهی جان
به آوازی فراخوان عاشقان را
راستی رمضان آمده است تا چه کند؟ از خودش که بپرسیم میگوید:
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
میپرسیم: مگر کسی زندانیست؟ مگر زندانبانی هست؟، رمضان میگوید: آری! همهی جهان پر از زنجیرهاست. در بیرون و هم در درون. و من آمدهام که:
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را میخورند،
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
بله! رمضان آمده است تا همه چیز را زیر و رو کند؟ میپرسیم از کجا میخواهید شروع کنید؟ میگوید از خود شما. زیرا همه چیز از خود شما شروع میشود. میگوییم بهتر نیست که از دشمن شروع کنید. از آن طاغیان و گردنکشان که جهان را لبالب از شقاوت کردهاند؟
رمضان میگوید: این کار شماست!. شما چون دگرگون شوید، چرخ بر هم میزنید،
چنان که حافظ گفت:
چرخ بر هم زنم ارغیر مرادم باشد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
پس رمضان سر جنگ دارد!. جنگ با طاغیان. ! و ما سربازان رمضان هستیم. میگوییم ای رمضان، طاغیان در جهان بسیار شدهاند و جور و سیاهی افزون گشته است. میگوید:
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
آنگاه گویی دل از این گفتگو به وجد میآید و همچون رمضان به شادی برمیخیزد که:
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
در حیرت از شوق جان خویش، میپرسیم که از چه اینگونه شادمان شدهای: دل میگوید:
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم، کان (یعنی معدن) شدم
گر در ترازویم نهی میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهی خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرددل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
از شادی چنین شکفتنی، رو به رمضان میکنیم و میگوییم:
خوان کرم گستردهیی مهمان خویشم بردهای!
گوشم چرا مالی اگر من گوشهی نان بشکنم؟
پاسخ می۷دهد که:
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم میکنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
آری، رمضان آمده است تا انسان را به آن جایگاه برساند که در مسیر رسیدن به حقیقت هستی خویش، همهی موانع و سدها را کنار بزند:
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم
با اجازهی مولانا
سحر! بیدار کن ما خفتگان را
به یکسو زن حجاب این شبان را
سحر! فریاد کن در کوچهی جان
به آوازی فراخوان عاشقان را
راستی رمضان آمده است تا چه کند؟ از خودش که بپرسیم میگوید:
بازآمدم چون عید نو تا قفل زندان بشکنم
وین چرخ مردم خوار را چنگال و دندان بشکنم
میپرسیم: مگر کسی زندانیست؟ مگر زندانبانی هست؟، رمضان میگوید: آری! همهی جهان پر از زنجیرهاست. در بیرون و هم در درون. و من آمدهام که:
هفت اختر بیآب را کاین خاکیان را میخورند،
هم آب بر آتش زنم هم بادهاشان بشکنم
بله! رمضان آمده است تا همه چیز را زیر و رو کند؟ میپرسیم از کجا میخواهید شروع کنید؟ میگوید از خود شما. زیرا همه چیز از خود شما شروع میشود. میگوییم بهتر نیست که از دشمن شروع کنید. از آن طاغیان و گردنکشان که جهان را لبالب از شقاوت کردهاند؟
رمضان میگوید: این کار شماست!. شما چون دگرگون شوید، چرخ بر هم میزنید،
چنان که حافظ گفت:
چرخ بر هم زنم ارغیر مرادم باشد من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک
پس رمضان سر جنگ دارد!. جنگ با طاغیان. ! و ما سربازان رمضان هستیم. میگوییم ای رمضان، طاغیان در جهان بسیار شدهاند و جور و سیاهی افزون گشته است. میگوید:
روزی دو باغ طاغیان گر سبز بینی غم مخور
چون اصلهای بیخشان از راه پنهان بشکنم
آنگاه گویی دل از این گفتگو به وجد میآید و همچون رمضان به شادی برمیخیزد که:
گشتم مقیم بزم او چون لطف دیدم عزم او
گشتم حقیر راه او تا ساق شیطان بشکنم
در حیرت از شوق جان خویش، میپرسیم که از چه اینگونه شادمان شدهای: دل میگوید:
چون در کف سلطان شدم یک حبه بودم، کان (یعنی معدن) شدم
گر در ترازویم نهی میدان که میزان بشکنم
چون من خراب و مست را در خانهی خود ره دهی
پس تو ندانی این قدر کاین بشکنم آن بشکنم
گر پاسبان گوید که هی بر وی بریزم جام می
دربان اگر دستم کشد من دست دربان بشکنم
چرخ ار نگردد گرددل از بیخ و اصلش برکنم
گردون اگر دونی کند گردون گردان بشکنم
از شادی چنین شکفتنی، رو به رمضان میکنیم و میگوییم:
خوان کرم گستردهیی مهمان خویشم بردهای!
گوشم چرا مالی اگر من گوشهی نان بشکنم؟
پاسخ می۷دهد که:
نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو
جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم
ای که میان جان من تلقین شعرم میکنی
گر تن زنم خامش کنم ترسم که فرمان بشکنم
آری، رمضان آمده است تا انسان را به آن جایگاه برساند که در مسیر رسیدن به حقیقت هستی خویش، همهی موانع و سدها را کنار بزند:
از شمس تبریزی اگر باده رسد مستم کند
من لاابالی وار خود استون کیوان بشکنم