«باز هم اسید بپاش!»
ای ولیفقیه، ای کلاّش، روی چهر زنان اسید بپاش!
هر سیاهی که در درون داری، روی هر پاک و هر سپید بپاش
آن امام ات که گند زد به وطن تو هم امروز بیا جدید بپاش
هر رذالت که در وجودت هست، هرچه تاریخ هم ندید بپاش
لیک این آخری چو خربزه است
لرز دارد! بیا و بنشین پاش!
تو نگو کار این و یا آن بود، کار بد ذات و هرزه شیخان بود!
دستتان رو شده ست پیش همه، تو نگو کار چند نادان بود
همه دانند کار کی بوده، کار شیخان ضدانسان بود
آن که بر زن اسید پاشیده، دست تو بود، گرچه پنهان بود
یک غلط کردهای بده تو بهاش
خربزه خوردهای، تو بنشین پاش
زن که سی سال با چماق حجاب، خونجگر بود و چشم پرخوناب
رنج ها برد زیر سرکوبت، شرح آن هم شود هزار کتاب
زیر بیت ولایتت امروز، باز کرده موج صد سیلاب
تو به رویش اسید میپاشی، او به زیر حکومت تو، آب!
حال باز هم برو اسید بپاش
لیک در پای لرز آن هم باش
لرز آن لرز سرنگون شدن است، خشم این بار خلق، خشم زن است
دست زن این زمان قوی گشته، دست یک ملت است و یک وطن است
آنچنان آتشی به تو پاشد، که جهنم به پیش آن چمن است!
از برای سقوط تو اینک، مرد و زن، یک وجود و یک بدن است
حال برخیز برو اسید بپاش
خربزه خوردهای تو! بنشین پاش.
****************************
«آرش دوران»
چهرهام را سوختی، من ریشهات را سوختم
بر رخم آتش زدی، اندیشهات را سوختم
پیشهات کوبیدن زن بود، من تیشه شدم،
تیشه بر بیخت زدم، همب ات را سوختم
زنستیزی بود راه و رسم تو ضدبشر
من رهایی خواستم، رسم ستیز آموختم
ذره ذره سوختم از این ستم سی سال سخت
دانش سوزاندن بنیاد تو اندوختم
اینک ای شب ساز! در دستان من یک شعله است
من ز فکر طرح دنیایی رها، افروختم
آرش این عصر من هستم، کمانگیر زمان
ضد زن، نه! ضدانسان را به تیرم دوختم.
***
«یک بطری اسید»
یک بطری اسید، یک چهر بیگناه،
یک دشمن پلید در شهر بیپناه
یک بغض بسته راه، دریای خشم و آه
یک آرزوی داغ که به هم ریزد این تباه
یک پرسش از همه کس پیر یا جوان
اینجا کجاست؟ این چه زمین است در جهان
شاید جهنم است و همه مردهایم ما
آن شور آن غرور را به کجا بردهایم ما؟
یک جمله یک سؤال چو مستی به کوچهها
بر هر دری شده ست چو دستی به کوبه ها
برخیزگوی در رگ ایران ندا دهد
انسان کجاست پاسخ بانگ خدا دهد
یک بانگ شیر کو که به کفتار هی زند
قلب دلیر کو که بر این عار پی زند.
ای ولیفقیه، ای کلاّش، روی چهر زنان اسید بپاش!
هر سیاهی که در درون داری، روی هر پاک و هر سپید بپاش
آن امام ات که گند زد به وطن تو هم امروز بیا جدید بپاش
هر رذالت که در وجودت هست، هرچه تاریخ هم ندید بپاش
لیک این آخری چو خربزه است
لرز دارد! بیا و بنشین پاش!
تو نگو کار این و یا آن بود، کار بد ذات و هرزه شیخان بود!
دستتان رو شده ست پیش همه، تو نگو کار چند نادان بود
همه دانند کار کی بوده، کار شیخان ضدانسان بود
آن که بر زن اسید پاشیده، دست تو بود، گرچه پنهان بود
یک غلط کردهای بده تو بهاش
خربزه خوردهای، تو بنشین پاش
زن که سی سال با چماق حجاب، خونجگر بود و چشم پرخوناب
رنج ها برد زیر سرکوبت، شرح آن هم شود هزار کتاب
زیر بیت ولایتت امروز، باز کرده موج صد سیلاب
تو به رویش اسید میپاشی، او به زیر حکومت تو، آب!
حال باز هم برو اسید بپاش
لیک در پای لرز آن هم باش
لرز آن لرز سرنگون شدن است، خشم این بار خلق، خشم زن است
دست زن این زمان قوی گشته، دست یک ملت است و یک وطن است
آنچنان آتشی به تو پاشد، که جهنم به پیش آن چمن است!
از برای سقوط تو اینک، مرد و زن، یک وجود و یک بدن است
حال برخیز برو اسید بپاش
خربزه خوردهای تو! بنشین پاش.
****************************
«آرش دوران»
چهرهام را سوختی، من ریشهات را سوختم
بر رخم آتش زدی، اندیشهات را سوختم
پیشهات کوبیدن زن بود، من تیشه شدم،
تیشه بر بیخت زدم، همب ات را سوختم
زنستیزی بود راه و رسم تو ضدبشر
من رهایی خواستم، رسم ستیز آموختم
ذره ذره سوختم از این ستم سی سال سخت
دانش سوزاندن بنیاد تو اندوختم
اینک ای شب ساز! در دستان من یک شعله است
من ز فکر طرح دنیایی رها، افروختم
آرش این عصر من هستم، کمانگیر زمان
ضد زن، نه! ضدانسان را به تیرم دوختم.
***
«یک بطری اسید»
یک بطری اسید، یک چهر بیگناه،
یک دشمن پلید در شهر بیپناه
یک بغض بسته راه، دریای خشم و آه
یک آرزوی داغ که به هم ریزد این تباه
یک پرسش از همه کس پیر یا جوان
اینجا کجاست؟ این چه زمین است در جهان
شاید جهنم است و همه مردهایم ما
آن شور آن غرور را به کجا بردهایم ما؟
یک جمله یک سؤال چو مستی به کوچهها
بر هر دری شده ست چو دستی به کوبه ها
برخیزگوی در رگ ایران ندا دهد
انسان کجاست پاسخ بانگ خدا دهد
یک بانگ شیر کو که به کفتار هی زند
قلب دلیر کو که بر این عار پی زند.