برف ایستاده بود و آسمان آبی شده بود، اما هنوز از آسمان پولکهای سبک و ریز برف فرو میریخت و مثل تیغههای نازکی در پیشانی و گونههای مرد فرو میرفت.
کیسه نایلونی را به دست دیگرش داد، مشت یخزدهاش را در جیب بارانیاش فرو کرد و در امتداد کوچه پیش رفت. ناگهان توده انبوهی از برف جلوی پایش فرود آمد و قطعههای برف به شانه و سرش خورد. خودش را به کنار دیوار کشید و سرش را بالا کرد:
- آقا!… چرا رو سر مردم میریزین!
کسی جوابش را نداد. برفهای روی موها و شانهاش را تکاند. انگشتانش که کمی در جیبش گرم شده بود دوباره یخزد.
روی پلههای درگاهی خانهای که آفتاب تا نیمه در به آن تابیده بود ایستاد. دستهایش را به نوبت جلوی نفس گرم دهانش گرفت. آفتاب انگار اصلاً توانی برای گرم کردن او نداشت.
پنجههای پایش را در کفش کمی تکان داد، کمی خستگی در کرد. از صبح زود زده بود بیرون که پیمانه بیدار نشود. نمیخواست دوباره چشمش به چشمان او بیفتد. یا مثل دیروز سرش را زیر پتو نگهدارد و خودش را به خواب بزند.
فقط وقتی بیرون میآمد، به زنش گفته بود:
- به پیمانه بگو بابا رفته برات شیرمال بخره! میاره دم در مدرسه!.
و بعد بدون اینکه به زنش نگاه کند، ادامه داده بود: «نمیذارم گشنه بمونه!»
و حالا یکساعتی بود که توی کوچهها میگشت.
نگاهی به اطراف کرد. حالا دیگر حسابی از خانه و محله خودشان دور شده بود. کیسه نایلونی را باز کرد. بیل دسته کوتاه را از آن بیرون آورد. دیگر باید شروع میکرد. خداخدا میکرد آشنایی این جاها پیدا نشود. به راه افتاد و شروع کرد:
-برف پارو کـــــــــــــــــن! برف پاروکن... ... .. !
کلمات مثل بخار دهانش تا فاصلهای کوتاه در هوای سرد کوچه پیش رفتند و بهزودی محو شدند.
جلوتر، خانمی که از مقابلش میآمد با تعجب به او و بارانی سفیدش نگاه میکرد. انگار با حالت متعجبش میگفت «برف پارو کن با این سر و وضع ندیده بودیم».
خواست برگردد ولی چشمهای پیمانه در برابرش ظاهر شدند.
با جرأت بیشتر داد کشید:
- برف پاروکــــــــــــن!
بغضی با طنین صدایش همراه شد. و قطرههای اشک در چشمانش دوید. با کف دست اشکها را سترد و با صدای بغض آلود دوباره فریاد زد:
- برف پارو میکنیــــــم!
صدای باز شدن یک در بزرگ آهنی از پشت سرش او را متوجه عقب کرد. آقایی که با روبد و شامبر حولهای آمده بود دم در صدا زد:
-آهای!... ... عمو!
کیسه نایلونی را به دست دیگرش داد، مشت یخزدهاش را در جیب بارانیاش فرو کرد و در امتداد کوچه پیش رفت. ناگهان توده انبوهی از برف جلوی پایش فرود آمد و قطعههای برف به شانه و سرش خورد. خودش را به کنار دیوار کشید و سرش را بالا کرد:
- آقا!… چرا رو سر مردم میریزین!
کسی جوابش را نداد. برفهای روی موها و شانهاش را تکاند. انگشتانش که کمی در جیبش گرم شده بود دوباره یخزد.
روی پلههای درگاهی خانهای که آفتاب تا نیمه در به آن تابیده بود ایستاد. دستهایش را به نوبت جلوی نفس گرم دهانش گرفت. آفتاب انگار اصلاً توانی برای گرم کردن او نداشت.
پنجههای پایش را در کفش کمی تکان داد، کمی خستگی در کرد. از صبح زود زده بود بیرون که پیمانه بیدار نشود. نمیخواست دوباره چشمش به چشمان او بیفتد. یا مثل دیروز سرش را زیر پتو نگهدارد و خودش را به خواب بزند.
فقط وقتی بیرون میآمد، به زنش گفته بود:
- به پیمانه بگو بابا رفته برات شیرمال بخره! میاره دم در مدرسه!.
و بعد بدون اینکه به زنش نگاه کند، ادامه داده بود: «نمیذارم گشنه بمونه!»
و حالا یکساعتی بود که توی کوچهها میگشت.
نگاهی به اطراف کرد. حالا دیگر حسابی از خانه و محله خودشان دور شده بود. کیسه نایلونی را باز کرد. بیل دسته کوتاه را از آن بیرون آورد. دیگر باید شروع میکرد. خداخدا میکرد آشنایی این جاها پیدا نشود. به راه افتاد و شروع کرد:
-برف پارو کـــــــــــــــــن! برف پاروکن... ... .. !
کلمات مثل بخار دهانش تا فاصلهای کوتاه در هوای سرد کوچه پیش رفتند و بهزودی محو شدند.
جلوتر، خانمی که از مقابلش میآمد با تعجب به او و بارانی سفیدش نگاه میکرد. انگار با حالت متعجبش میگفت «برف پارو کن با این سر و وضع ندیده بودیم».
خواست برگردد ولی چشمهای پیمانه در برابرش ظاهر شدند.
با جرأت بیشتر داد کشید:
- برف پاروکــــــــــــن!
بغضی با طنین صدایش همراه شد. و قطرههای اشک در چشمانش دوید. با کف دست اشکها را سترد و با صدای بغض آلود دوباره فریاد زد:
- برف پارو میکنیــــــم!
صدای باز شدن یک در بزرگ آهنی از پشت سرش او را متوجه عقب کرد. آقایی که با روبد و شامبر حولهای آمده بود دم در صدا زد:
-آهای!... ... عمو!

احساس بدی به او دست داد. تابحال کسی او را این طور صدا نزده بود. بیلش را به دوش انداخت و به سمت صاحب خانه رفت.
صاحبخانه که با دیدن بیل در دست او متعجب شده بود پرسید:
- برف پارو میکنین؟
- بله!
ـ با بیل که نمیشه!
-آخه پارو نداشتم! شما خودتون تو انبار پارویی، چیزی ندارین؟ باشه، با همین بیل هم میشه. پارو میکنم.
صاحب خانه! عقب رفت و در حالی که در را میبست گفت:
نه قربون! خیلی طول میکشه! من تا یه ساعت دیگه باید برم! خیلی ممنون! یکی پیدا میشه که پارو داشته باشه!
مرد دوباره درامتداد کوچه روان شد و طنین بغض آلود صدایش دیوارهای کوچه را پوشاند:
- برف پارو میکنــــــــــــــــــــیم!
دوباره چهره پیمانه جلوی چشمش آمد. هیچ وقت این قدر جلوی او خجالت نکشیده بود. همه چیز از وقتی شروع شد که رئیس کارخانه با چند بازاری برای بازدید کارخانه آمده بودند. آن روز او و محمودی و تقوی در اتاقشان مشغول کار بودند. حرفهای آن روز تقوی در خاطرش میآمد:
- این حاجی محسنی اگه کارخونه رو بخره همه کارمندها رو بیرون میکنه! یه فکری واسه خودمون بکنیم.
- مگه میتونن کارمندا رو دلبخواهی بیرون کنن؟
-حالا میبینی!
بالاخره همین دو ماه پیش، وقتی برای گرفتن حقوقش رفته بود، کارمند بانک گفته بود حساب شما از این به بعد بسته میشه!
بعدش هم چندین روز با کارمندهای دیگر جلوی کارخانه و وزارت کار و چند جای دیگر جمع شده بودند و اعتراض کرده بودند، مدتی هم منتظر قول و قرارهای معاون کارگزینی مانده بود.
پاهایش را روی برفهای کوچه میفشرد و پیش میرفت.
دوباره به یاد پیمانه افتاد باخودش گفت حتماً تا حالا تو مدرسه از گرسنگی ضعف کرده. حتماً باید یه پولی دست و پا کنم.
آنطرف، توی یک کوچهٴ بنبست چشمش به خانمی افتاد که برفهای روی شیشه ماشینش را کنار میزد. مرد به سرعت نزدیک شد:
- میخواین برفای ماشینتونو پاک کنم؟
و قبل از اینکه فرصت جواب دادن به آن زن بدهد دستمالش را بیرون آورد و به پاک کردن برفهای روی شیشه ماشین مشغول شد.
زن که گویی از کمکی که برایش رسیده بود ناراضی به نظر نمیرسید گفت:
- پس، صبر کنین یه جارو و یه سطل آب بیارم.
مرد خوشحال شد و تند تند به کنار زدن برفهای ماشین مشغول شد. دستهایش در اثر فرو رفتن در برفها سرخ شده بودند اما فکر پیمانه هنوز گرمش میکرد.
حین پاک کردن برفها، زن که خودش هم آینههای ماشین را پاک میکرد پرسید:
-شما با بیل برف پارو میکنین؟
- نه خانوم من برف پاروکن نیستم! تازگی بیکار شدم! سه ماهه!
- همهٴ مردم که بیکار شده ن! مرده شورشون ببره این مفت خورارو. این چه حکومت مستضعفینی بود که هر کسی کار داشت رو هم بیکار کرده.
****
قدمهای مرد روی برفهای شل پیاده رو برفها را به اطراف میپاشید. کیسه نایلونی با دوتا گردهٴ نان شیرمال در دستانش تاب میخورد. سه خیابان دیگر تا مدرسه راه بود. مرد همانطور که از جلوی مغازهها میگذشت به کاری که از این به بعد باید برای خود دست و پا کند فکر میکرد. سلمانی، شیرینی پزی، دکه مطبوعاتی، ...
بوی عطر چای از درز در شیشهای بخار گرفته یک قهوهخانه پاهایش را سست کرد. یادش آمد که صبحانه نخورده. در را باز کرد و روی اولین صندلی نشست. دقایقی بعد چایی شیرین را هورت میکشید که صحنهای روی تلویزیون طاقچهٴ قهوهخانه توجهش را جلب کرد. عدهیی آخوند و ریشو به صندلیهای آلبالویی رنگ مجلس تکیه زده بودند. یک مرد چاق ریشو از صندلیاش برخاسته بود از روی کاغذی میخواند:
-... عدهیی در زمینه واردات فعالیت کردهاند و در زمان بسیار کوتاهی ثروتهای کلان و بیحساب به دست آوردهاند. شخصی را میشناسم که 30میلیارد تومان باید مالیات پرداخت میکرد اما از دادن یک میلیارد تومان هم طفره رفته.
قهوه چی که از شنیدن این حرفها عصبانی شده بود با صدای بلند گفت:
- میبینی عباس آقا! مردم نون ندارن بخورن اینا فقط مالیاتشون سی میلیارد تومنه! خوبه! خودشون میدزدن، خودشون هم صداشون از دزدیاشون درمیاد!.
مرد همانطور که چشمش به گلهای نعلبکی بود، دست در جیبش کرد پولی که از مزد زن صاحب خانه مانده بود را بشمارد. بعد دوباره یاد بچههایش افتاد. بسته نان شیرمال را برداشت و بیرون زد.
***
سر چهارراهی که یک خیابان به مدرسه پیمانه مانده بود، پیاده رو شلوغ بود. ترافیک سنگینی در خیابان ایجاد شده بود و مردم هم ایستاده بودند. مرد به جمعیتی که در پیاده رو نگه داشته شده بودند پیوست.

- چه خبره!
-هیچی!. خیابونو بستن!
- چه خبره! شما میدونین؟
- هیچی بابا! هر روز از همین خبرا هست! حتماً تردد یکی از این آخونداس.
مرد روی پاهایش قد کشید. چند ماشین پاترول در حالی که یک بنز مشکی رنگ را در میان گرفته بودند، پشت سرهم، از چار راه رد شدند. مرد از لای جمعیت خودش را جلو کشید و رفت جلو. پاسداری که توی خیابان بود سر مردم داد میکشید:
- عقب وایسا عمو! فعلاً عبور ممنوعه!
- میخوام برم اونور خیابون!
- از این جا نمیشه! برو عقب.
یکی از میان جمعیت گفت:
-بابا هر خری بود اومد و رفت!
مرد دوباره به پاسدار اصرار کرد اما کسی به او جواب نمیداد. ده دقیقهای صبر کرد. دوباره یاد گرسنگی پیمانه افتاد. عصبانی شد. از لای جمعیت برگشت و خودش را به پیاده روی سمت راست خیابان رساند. این جا جمعیت کمتری ایستاده بودند. مرد با سرعت خودش را به جلو رساند. به یکی از پاسدارهایی که در وسط چارراه ایستاده بود اشاره کرد و در حالی که کیسه نایلونی نان شیرمال را نشان میداد از روی پل جوی آب رد شد و گفت:
- می خوام برم اونور خیابون اوناها اون مدرسه!
پاسداری که در آنطرف خیابان جلوی مرد را گرفته بود سررسید و گفت:
- من که گفتم نمیشه بری!
- از اونور گفتی نمیشه! تازه! مدرسه بچههام همین نزدیکه! بچهم صبحونه نخورده!
- به من چه که بچه ت صبحونه نخورد ه! به من گفته ن از این جا کسی نباید بره اون ور! تا دستور ندن نمیتونم بذارم! برو عقب!
- چرا هول میدی! خب چی میشه یه دقه میرم اونور خیابون دیگه!
- دلم میخواد هول بدم. د میگم برو دیگه!
پاسدار با این جمله مشتی به کتف مرد کوبید و او را به سمت جوی آب هول داد. پاسدار دومی لگد محکمی به پشتش کوبید. مرد با سر به سمت جوی آب رفت و دستش را به تنه درخت گرفت که در جوی آب نیفتد. کیسه نان شیرمال از دستش رها شد و در جوی افتاد. چند نفر از پیاده رو فوراً جلو دویدند و او را گرفتند و عقب کشیدند.
- بیا داداش! با این بیشرفا نمیشه یک نفری در بیفتی
-من می... . خواستم... . برم... . اونور خیابون. ... . بچههام گشنه ن... . نون خریدم ببرم بهشون بدم...
پاسدار اولی جلو آمد و دست مرد را گرفت و او را به سمت ماشینهای پاسداران کشاند.
مرد ناگهان احساس کرد که خون در رگهایش بجوش آمده. بازویش را از دست پاسدار بیرون کشید و از کیسهی نایلونی بیل دسته کوتاه را بیرون آورد و با قدرت بهسر پاسدار کوبید. پاسدار تلوتلوخوران به وسط خیابان پرت شد. پاسدار دومی بلافاصله رگبار هوایی شلیک کرد. دو پاسدار دوان دوان نزدیک شدند و پاسداری را که روی آسفالت خیابان افتاده بود بلند کردند و کشان کشان به سمت ماشین بردند.
در همین حال دو جوان از میان جمعیت مرد را به عقب کشیدند و روی موتورشان نشاندند. یکی از پاسدارها سعی کرد مردم را عقب بزند تا مرد را دستگیر کند. اما جرأت نمیکرد به میان مردم بیاید.
موتورسیکلت در میان سر و صدای جمعیت که راه را باز میکرد دور میشد.
-ببرش! ببرش!
- آقا وای نایسا! اگه بگیرنش همینجا میکشنش!
چشمان مرد هنوز به کیسه نان شیرمال دوخته شده بود که چند قدم جلوتر به شاخههای خشک و زبالههای لجن آلود گیر کرده بود. پاسداری همچنان رگبار هوایی شلیک میکرد و تکههای نان شیرمال در لجن جوی آب غلط میخورد و میرفت.
پایان.
-من می... . خواستم... . برم... . اونور خیابون. ... . بچههام گشنه ن... . نون خریدم ببرم بهشون بدم...
پاسدار اولی جلو آمد و دست مرد را گرفت و او را به سمت ماشینهای پاسداران کشاند.
مرد ناگهان احساس کرد که خون در رگهایش بجوش آمده. بازویش را از دست پاسدار بیرون کشید و از کیسهی نایلونی بیل دسته کوتاه را بیرون آورد و با قدرت بهسر پاسدار کوبید. پاسدار تلوتلوخوران به وسط خیابان پرت شد. پاسدار دومی بلافاصله رگبار هوایی شلیک کرد. دو پاسدار دوان دوان نزدیک شدند و پاسداری را که روی آسفالت خیابان افتاده بود بلند کردند و کشان کشان به سمت ماشین بردند.
در همین حال دو جوان از میان جمعیت مرد را به عقب کشیدند و روی موتورشان نشاندند. یکی از پاسدارها سعی کرد مردم را عقب بزند تا مرد را دستگیر کند. اما جرأت نمیکرد به میان مردم بیاید.
موتورسیکلت در میان سر و صدای جمعیت که راه را باز میکرد دور میشد.
-ببرش! ببرش!
- آقا وای نایسا! اگه بگیرنش همینجا میکشنش!
چشمان مرد هنوز به کیسه نان شیرمال دوخته شده بود که چند قدم جلوتر به شاخههای خشک و زبالههای لجن آلود گیر کرده بود. پاسداری همچنان رگبار هوایی شلیک میکرد و تکههای نان شیرمال در لجن جوی آب غلط میخورد و میرفت.
پایان.