728 x 90

-

از نسبیت زمان، تا اعتقاد مطلق به نبرد با دیکتاتور زمان - از: بهمن ب

-

 -
-
«زندگی با ارزش و مقدس تنها از آن کسانی است که برای دیگران زنده باشند».

این سخن متعلق به پر آوازه‌ترین دانشمند قرن بیستم، آلبرت اینشتین است.

در نیمه‌شب 19آوریل سال 1955 (30فروردین) آلبرت اینشتین، نابغه فیزیک، دیده از جهان فرو بست. او، که در سراسر زندگی پربارش یک حامی فعال و خستگی‌ناپذیر صلح بود، در سال 1931 (8سال قبل از شروع جنگ خانماسوز دوم جهانی) اعتقادی راسخ پیدا کرد که هیتلر فقط زبان زور را می‌شناسد و فاشیسم را تنها با زور باید سرنگون کرد. شعار او درباره معنا و هدف زندگی، که در سینه تاریخ حک شد، او را همراه با تئوریهای خارق‌العاده‌اش تا ابد جاودانه کرد:
«حیات آدمی هنگامی آغاز می‌شود که به‌خاطر دیگران از خودش بیرون آید».

در چهاردهم مارس١٨٧٩ در شهر اولم ulm آلمان، کودکی دیده به جهان گشود که بعدها دید ما را به جهان به کلی دگرگون کرد.
 
 

پدر آلبرت، کارخانهٴ کوچکی برای تولید محصولات الکتروشیمیایی داشت و مادرش، پائولین، زنی بود اهل هنر و دارای احساساتی که خاصّ هنرمندان است و بزرگترین دلبستگی‌اش موسیقی بود. به همین دلیل آلبرت کوچولو از همان اوان کودکی به موسیقی علاقه پیدا کرد و بعدها نیز ویلن را با استادی می‌نواخت.

آلبرت به هیچ مفهوم کودک اعجوبه‌ای نبود و حتّی مدت زیادی طول کشید تا سخن گفتن را بیاموزد آموخت. به‌طوری‌که پدر و مادرش هراسان شده بودند که مبادا فرزندشان عقب‌افتاده باشد. آلبرت کوچک بعدها هم که زبان باز کرد، غالباً ساکت و خاموش بود و هرگز بازیهای عادی کودکانه را، که بین کودکان موجب سرگرمی می‌شود، دوست نداشت.

ذوق هنری و کنجکاوی علمی اینشتین چنان بود که وقتی 5ساله بود روزی پدرش قطب نمایی جیبی را به وی نشان داد. خاصّیت اسرارآمیز عقربه مغناطیسی در کودک تأثیر عمیقی گذاشت. او می‌دید که با وجود آن‌که هیچ عامل مریی در حرکت عقربه دیده نمی‌شود، با این‌حال چرخش قطب‌نما بر روی عقربه تأثیری ندارد. آنگاه کودک چنین نتیجه گرفت: «پس در فضای خالی باید عاملی وجود داشته باشد که اجسام را جذب کند»... .

پدر آلبرت، به علت مشکلات شغلی، تصمیم گرفت کارخانهٴ خود را بفروشد و به شهر میلان ایتالیا مهاجرت کند. در میلان، آلبرت به پدر خود گفت: «قصد دارم تابعیت کشور آلمان را رها کنم و به سوئیس بروم»... .

آلبرت در نوجوانی در امتحان داوطلبان دانشکدهٴ پلی‌تکنیک در شهر شرکت کرد ولی به‌خاطر این‌که در علوم طبیعی اطلاّعاتی چندانی نداشت، در امتحان پذیرفته نشد. با این حال مدیر پلی‌تکنیک تحت تأثیر اطلاّعات وسیع او در ریاضیات واقع شد و او را به یک مدرسه سوئیسی، که با روش جدیدی اداره می‌شد، معرفی کرد. ...

ناگهان نوری درخشید. کمی بعد از انتقال به شهر برن، اینشتین در دفتر ثبت اختراعات مشغول به‌کار شد. کار در این دفتر خالی از لطف نبود و حتّی بسیار جالب می‌نمود. وظیفه وی آن بود که اختراعاتی را که به دفتر مزبور می‌آوردند، مورد آزمایش اولیه قرار دهد. شاید تمرین در همین کار موجب شد که وی با قدرت خارق‌العاده و بی‌مانندی بتواند همواره نتایج اصلی و اساسی هر فرض و نظریه‌ی جدیدی را با سرعت درک و استخراج کند.

اینشتین صاحب دو ویژگی بود. اول این‌که سخت در تلاش بود تا برای عدهٴ بیشتری از همنوعان خود مفید واقع شود؛ دوم کنجکاوی زیاد و ذوق هنریش بود که او را وا می‌داشت نه فقط افکار توفانی خود را به‌نحوی روشن و منطقی مرتّب سازد، بلکه روش تنظیم آنها به‌نحوی باشد که چه خود او و چه مخاطبانش از نظر هستی شناسی نیز از آن لذّت ببرند...

در اواخر قرن نوزدهم با موفقیت تئوری ماکسول، بحران در دیدگاه مکانیکی عمیق‌تر شد و تناقضهایی که از ابتدا در آن وجود داشت آشکارتر گردید و این تصویر با بحران فکری روبه‌رو گشت. در پهنهٴ اجتماع، هر انقلابی‌حاصل یک بحران است. انقلاب در علم نیز از این قاعده مستثنی نیست. پس از آزمایشات بسیار مهمی که در مورد اندازه‌گیری سرعت نور صورت گرفت، فقط عدهٴ کمی این واقعیت را پذیرفتند که سرعت نور در خلأ یکسان است. این برای کسانی که به دستگاه فکری مکانیکی اعتقاد داشتند بوی تغییر و تحول و به‌خصوص بوی انقلاب می‌داد. وقتی اندیشهٴ سرنگونی دیدگاه مکانیکی قوت گرفت، این انقلاب فکری رهبر خودش را هم یافت و او کسی جز اینشتین نبود. اینشتین جوان به خوبی به اهمیت این مسأله، که سرعت نور ثابت است، آگاه بود و از نتایج چنین نظریه‌یی به‌خوبی آگاه بود و معنای آن را درک می‌کرد.

ناگهان او در آغاز سال 1905 تئوریهای بسیاری در رابطه با هستی را بر روی کاغذ آورد. نقطه اوج کار او از مشهورترین نوشته‌های علمی تاریخ است. نوشته او، که به هیچ نمونه‌ای استناد نمی‌کرد و مانند جریانی از آگاهی بود، به نقطه آغاز «تئوری نسبیت اینشتین» تبدیل شد. این نوشته به‌زودی درک عمومی از زمان را کاملاً تغییر می‌داد. درکی که از زمان و مکان وجود داشت، خیلی ساده و ابتدایی بود. این فهم از تجربه روزانهٴ انسانها ناشی می‌شد. مکان، همان ”سن“ ی بود که همه چیز در آن بازی می‌شد؛ و زمان هم مثل همیشه به تیک‌تاک خودش ادامه می‌داد، بدون در نظر گرفتن این‌که ما کجا هستیم و یا با چه سرعتی حرکت می‌کنیم. اما اینشتین کشف کرد که زمان به هیچ‌وجه غیرقابل تغییر نیست. سرعت سپری شدن زمان به سرعتی که با آن حرکت می‌کنیم، بستگی دارد. اینشتین فکر می‌کرد که زمان مثل یک رود در جهان هستی در جریان است.

او با کمک گرفتن از مفاهیم صورتبندی شده و به‌ویژه آزمایشات سرعت نور، نظریه نسبیت خاص خود را پی ریزی کرد. تئوری نسبیت خاص می‌گوید گذر «زمان» بر یک پدیده، به سرعت آن پدیده بستگی دارد؛ و نتیجه می‌گیرد که هیچ نیرویی نمی‌تواند تأثیر خود را با سرعتی بالاتر از سرعت نور انتقال دهد.

تئوری نسبیت اینشتین از آنجا مهم بود که مفاهیم ابتدایی از زمان و مکان را به هم می‌ریخت.

سرعت نور فقط یک مطلق مربوط به نور نیست بلکه بالاترین سرعتی است که هر چیزی در جهان می‌تواند داشته باشد. در دیدگاه مکانیکی هنگام پرتاب کردن اجسام، هر قدر انرژی بیشتری صرف کنیم، سرعت آن جسم بیشتر می‌شود. اما نسبیت نشان داد که سرعت نمی‌تواند تا بی‌نهایت زیاد شود. هر قدر که به سرعت نور نزدیک می‌شویم بالا رفتن سرعت مشکل‌تر می‌شود. وقتی سرعت جسمی 90درصد سرعت نور باشد انرژی زیادی لازم است تا آن را به 92درصد سرعت نور برسانیم و انرژی بسیار بیشتری نیاز است تا به سرعت آن 2درصد دیگر بیفزاییم و غیرممکن خواهد بود که سرعت آن را به سرعت نور برسانیم چون به انرژیی بی‌نهایت نیاز خواهد بود. سؤال این است که این همه انرژی که صرف بالا بردن سرعت می‌شود و حاصلی به دست نمی‌آید، کجا می‌رود؟ جوابی که اینشتین به این سؤال داد نامش را در تاریخ جاودانه کرد. او گفت: «این انرژی سبب زیاد شدن جرم جسم می‌شود». فرمول مشهور اینشتین، که رابطه انرژی و جرم را بیان می‌کند (E=mc2)، حاصل این استدلال است. با این معادله، انرژی و جرم یگانه شدند. جرم، شکل بسیار متراکم انرژی است. بنابراین معادله، هرگاه چراغ‌قوه‌یی را روشن می‌کنید، با ساطع شدن نور از آن، مقدار بسیار ناچیزی از ماده تبدیل به انرژی می‌شود و جرم چراغ‌قوه کمتر می‌گردد. بارها در فیزیک شاهد بوده‌ایم که با درک جدید از واقعیت، یگانگی مثل شکوفه‌ای بهاری می‌شکوفد و ما را با زیبایی و عطرش مسحور می‌کند. اما جهان صحت این تئوری را با وحشت تمام در یک روز گرم تابستانی در هیروشیما و ناکازاکی تجربه کرد. آن هنگام که با تبدیل یک گرم از یک بمب یک کیلوگرمی (ساخته شده از اورانیوم غنی شده) به انرژی، انفجار مهیبی دنیا را وارد دوران اتمی کرد...

اعتقاد به یگانگی، برای علم مانند موتور محرکه‌ای عمل کرده است. برای اینشتین نیز یگانگی تمامی فیزیک، چراغ راه بود و همین کافی بود که به‌دنبال تئوری نسبیت عام برود تا قوانین نیوتن را تصحیح کند. اینشتین به فلسفه‌ی واقع‌گرایی علمی معتقد بود که به مقابله با پوزیتیویسم برخاسته بود. هم‌چون نسبیت خاص، شیوه فکری اینشتین همان آزمایشهای ایده‌آل و تخیلی بود. اینشتین در این سبک جدید از تفکر مهارت داشت. هم‌چون نوازنده‌یی که پنجه او نوای اعجاب‌آوری را می‌آفریند، شیوه استدلال او نیز برای اهل فن تحسین برانگیز است.

ما همه با مشاهدات روزمره روبه‌رو هستیم و برای اکثر ما این مشاهدات کم اهمیت جلوه می‌کند. در حالی‌که برای برخی سرشار از معنا و نشانه‌هایی از گوهری غبار گرفته است که «واقعیت» می‌نامیم. بر خلاف تصور عامه، تئوری نسبیت به‌معنای نسبی بودن همه چیز نیست. فیزیک همواره در جستجوی مطلق و تغییرناپذیر است و زمانی که مفاهیم تغییرناپذیر را می‌یابد، آنگاه می‌تواند واقعیت را بشناسد.

اینشتین دستاوردهای علمی ارزنده‌یی داشته است. تئوری نسبیت خاص، نسبیت عام، مبانی مکانیک کوانتم، مبانی کیهان شناسی (کوزمولوژی) و بسیاری دیگر. اما آنچه بیش از هر‌چیز با نام اینشتین مترادف است، اعتقاد او به وجود یک تئوری واحد و یگانه در فیزیک است. اینشتین گر چه 30سال آخر عمر خود را وقف این هدف کرد، ولی موفق نشد که به‌آن جامه عمل بپوشاند. در حالی‌که اعتقاد او به وجود یک تئوری واحد و جامع، داستان واقعی فیزیک مدرن است. اعتقادی که به‌رغم سختی راهش، صدها دانشمند گامهای بزرگی در آن برداشته‌اند و هم‌اکنون افق روشنی از آن دیده می‌شود...

سر انجام روز 19آوریل ١٩٥٥ (30فروردین 1334) بزرگترین دانشمند و متفکر قرن، پیام‌آور صلح و حامی و مدافع محنت دیدگان جهان، در پرینستون آمریکا با زندگی و تفکر و مبارزه وداع کرد و درگذشت.

شاید سالها طول بکشد تا نظریه‌های او به‌طور کامل فهم شوند، زیرا پس از گذشت نزدیک به یک قرن هنوز هم تازگی دارند و عجیب به نظر می‌رسند. اما عجیب‌تر از آن مغز و ذهن این انسان بزرگ است. او خود را همواره انسانی کنجکاو می‌یافت که دمی از تلاش برای رسیدن به مجهولات هستی، باز نمی‌ماند. او در این باره گفته بود: زندگی، مثل دوچرخه سواری است. برای حفظ تعادل باید پیوسته حرکت کنید» و در جایی دیگر گفته بود: «عاشق سفر هستم ولی از رسیدن متنفرم!».

رئیس دانشگاه پرینستون، دکتر هارولد دوز، درباره‌ی او گفت: «پیشرفتی که اینشتین نصیب شناخت و معرفت ما درباره هستی کرد از قدرت فهم جهان امروزی خارج است. فقط نسلهای آینده خواهند توانست مفهوم واقعی آن را درک کنند. جواهر لعل نهرو نیز دربارهٴ او گفت: «وی دانشمندی بزرگ و یکی از جویندگان عدالت و راستی بود که هرگز با ستم سازش نکرد.

و آلبرت اینشتین خود گفته است:
«ارزش آدمی به آنچه که به دیگران می‌دهد، معلوم می‌شود، نه به آنچه که از دیگران می‌گیرد».
										
											<iframe style="border:none" width="100%" scrolling="no" src="https://www.mojahedin.org/if/98ce750f-5f71-4515-8af5-43091749fc5e"></iframe>
										
									

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات