از بچگی او را عمو نعمت صدا میزدم با اینکه تنها 15سال با هم اختلاف سن داشتیم. آن روزها نمیدانستم چرا همیشه تشویقم میکرد با مردم آشنا بشوم. اصرار عجیبی داشت که خریدهای خانه را من انجام بدهم! مرا سوار موتورش میکرد و میگفت مرا محکم بگیر میخواهیم برویم دنیا را ببینیم. یکی از بهترین تفریحاتم همین بود که ترک موتور عمو نعمت در خیابانهای تهران بچرخم و با مردم کوچه و خیابان آشنا بشوم آخر او مردم جامعه را خیلی عمیقتر از آنچه که من میتوانستم با چشم معمولی ببینم نشانم میداد.
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، عمو نعمت دیگر تنها یک همبازی و همدم و عموی مهربان برایم نبود بلکه یک راهنما و یک آموزگار هم برایم شده بود او عموی مهربانی بود اما اکنون مهربانتر شده بود هر وقت هم به شهرمان گرگان میآمد، به قول خودش «کیفم کوک بود» چون باز او بود که دستم را میگرفت و با خودش به گردش میبرد، زیباییها و سرسبزیهای جنگل ناهار خوران و پارک شهر در کنار عمو نعمت برایم رنگ دیگری داشت. یادم نیست آن روزها دقیقاً چند سالم بود شاید 6، 7ساله بودم شاید هم کمی بیشتر یا کمتر. تقریباً 10ساله بودم که خبردار شدم عمو نعمت در زندان است سالهایی که عمو نعمت زندان بود خیلی دلم میخواست کاری بکنم که رژیم آخوندی او را آزاد بکند اما عقلم به جایی نمیرسید. اینقدر میفهمیدم که این رژیم چیزی به اسم رحم و انسانیت و... . سرش نمیشود. اما شبها پیش از خواب، موتور سواریها و گردشهایم با او را به یاد میآوردم و هنگامی که خوابم میبرد بارها خواب عمو نعمت را میدیدم. از شما چه پنهان گاهی هم دور از چشم دیگران گریه میکردم. یک تاریخ خیلی دقیق یادم مانده، درست روز جشن تولد 14سالگیام خبر اعدامش را شنیدم! دوستانم که به جشن تولدم آمده بودند نمیدانستند هدیههای تولد را به من بدهند یا تسلیت بگویند؟ پس از جشن تولد، وقتی برای خوابیدن رفتم همهاش به عمو نعمت فکر میکردم و باورم نمیشد که دیگر او را نمیبینم.
از سال 64 که عمو نعمت اعدام شد تا سال 67، 4تن دیگر از نزدیکانم اعدام شدند آخریشان در قتلعام 67 اعدام شد. دو سال بعدش به دانشگاه رفتم.
دانشگاه را تمام کردم و مهندس شدم. مردم برایم احترام قائل بودند و همه جا با پیشوند آقای مهندس صدایم میکردند هم احترام تحصیلاتم را داشتند و هم احترام عمو و سایر بستگان شهیدم را. اما من نمیتوانستم تنها یک آقای مهندس باشم به دور از درد و رنج مردم! سرانجام آمدم و به همان خانهٴ عمو نعمت رسیدم. اشرف. اما الآن باز هم مثل همان موقع که پیش از خواب دلم هوای عمو نعمت را میکرد روی تخت دراز کشیدهام و به آن 7 گروگان فکر میکنم.
دیروز دکتر گفت بهدلیل اعتصابغذا داری به نقطهٴ بازگشتناپذیر نزدیک میشوی ولی من دیگر نمیخواهم این 7نفر را هم مثل عمو نعمت از دست بدهم چون درست مثل همان روزها و همان شبها دلم آرزوی دیدارشان را دارد. آن زمان میدانستم از رژیم نمیتوان انتظار انسانیت و حقوقبشر و از این قبیل داشت اما الآن چی؟ این 7نفر تعهد مکتوب آمریکا را برای حفاظت داشتند و از سازمان ملل امضا و توافقنامه مکتوب داشتیم، ولی انگار اینها هم چیزی از انسانیت و حقوقبشر نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند اگر اعتصابغذای من به آنها نفهماند شاید شهادتم بفهماند. اما من کسی را مسئول میدانم که به ما تعهد مکتوب داده است. آیا این بار گوش شنوایی پیدا میشود؟ مادر بزرگم که جسد عمو نعمت را دیده بود هرگز نگفت که روی بدنش چه اثری از اعدام دیده است و هرگز نگفت پیش از اعدام چه بلایی سر عمو نعمت آورده بودند؟ آیا آمریکا و سازمان ملل میخواهند بگذارند این جنایتبار دیگر تکرار بشود؟
پس از پیروزی انقلاب ضدسلطنتی، عمو نعمت دیگر تنها یک همبازی و همدم و عموی مهربان برایم نبود بلکه یک راهنما و یک آموزگار هم برایم شده بود او عموی مهربانی بود اما اکنون مهربانتر شده بود هر وقت هم به شهرمان گرگان میآمد، به قول خودش «کیفم کوک بود» چون باز او بود که دستم را میگرفت و با خودش به گردش میبرد، زیباییها و سرسبزیهای جنگل ناهار خوران و پارک شهر در کنار عمو نعمت برایم رنگ دیگری داشت. یادم نیست آن روزها دقیقاً چند سالم بود شاید 6، 7ساله بودم شاید هم کمی بیشتر یا کمتر. تقریباً 10ساله بودم که خبردار شدم عمو نعمت در زندان است سالهایی که عمو نعمت زندان بود خیلی دلم میخواست کاری بکنم که رژیم آخوندی او را آزاد بکند اما عقلم به جایی نمیرسید. اینقدر میفهمیدم که این رژیم چیزی به اسم رحم و انسانیت و... . سرش نمیشود. اما شبها پیش از خواب، موتور سواریها و گردشهایم با او را به یاد میآوردم و هنگامی که خوابم میبرد بارها خواب عمو نعمت را میدیدم. از شما چه پنهان گاهی هم دور از چشم دیگران گریه میکردم. یک تاریخ خیلی دقیق یادم مانده، درست روز جشن تولد 14سالگیام خبر اعدامش را شنیدم! دوستانم که به جشن تولدم آمده بودند نمیدانستند هدیههای تولد را به من بدهند یا تسلیت بگویند؟ پس از جشن تولد، وقتی برای خوابیدن رفتم همهاش به عمو نعمت فکر میکردم و باورم نمیشد که دیگر او را نمیبینم.
از سال 64 که عمو نعمت اعدام شد تا سال 67، 4تن دیگر از نزدیکانم اعدام شدند آخریشان در قتلعام 67 اعدام شد. دو سال بعدش به دانشگاه رفتم.
دانشگاه را تمام کردم و مهندس شدم. مردم برایم احترام قائل بودند و همه جا با پیشوند آقای مهندس صدایم میکردند هم احترام تحصیلاتم را داشتند و هم احترام عمو و سایر بستگان شهیدم را. اما من نمیتوانستم تنها یک آقای مهندس باشم به دور از درد و رنج مردم! سرانجام آمدم و به همان خانهٴ عمو نعمت رسیدم. اشرف. اما الآن باز هم مثل همان موقع که پیش از خواب دلم هوای عمو نعمت را میکرد روی تخت دراز کشیدهام و به آن 7 گروگان فکر میکنم.
دیروز دکتر گفت بهدلیل اعتصابغذا داری به نقطهٴ بازگشتناپذیر نزدیک میشوی ولی من دیگر نمیخواهم این 7نفر را هم مثل عمو نعمت از دست بدهم چون درست مثل همان روزها و همان شبها دلم آرزوی دیدارشان را دارد. آن زمان میدانستم از رژیم نمیتوان انتظار انسانیت و حقوقبشر و از این قبیل داشت اما الآن چی؟ این 7نفر تعهد مکتوب آمریکا را برای حفاظت داشتند و از سازمان ملل امضا و توافقنامه مکتوب داشتیم، ولی انگار اینها هم چیزی از انسانیت و حقوقبشر نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند اگر اعتصابغذای من به آنها نفهماند شاید شهادتم بفهماند. اما من کسی را مسئول میدانم که به ما تعهد مکتوب داده است. آیا این بار گوش شنوایی پیدا میشود؟ مادر بزرگم که جسد عمو نعمت را دیده بود هرگز نگفت که روی بدنش چه اثری از اعدام دیده است و هرگز نگفت پیش از اعدام چه بلایی سر عمو نعمت آورده بودند؟ آیا آمریکا و سازمان ملل میخواهند بگذارند این جنایتبار دیگر تکرار بشود؟