728 x 90

فرهنگ و ادبيات,

«آخـرین خنـدهٴ لیـلا» از مهری حاجی‌نژاد

-

 -
-
«آخرین خندهٴ لیلا»، خاطرات خواهر مجاهد مهری حاجی‌نژاد از سالهای اسارت در زندانهای قرون‌وسطایی ولایت‌فقیه است.
مهری حاجی‌نژاد در این کتاب که در 140صفحه منتشر شده، با خاطرات خود، در یک‌سو نهایت شقاوت، کینه برای نفی و نابودی انسانیت و از سوی دیگر تلاش برای بارز کردن ارزشهای انسانی و تواناییهای انسان را بیان کرده است.

نام کتاب از نام لیلا ارفعی (شیدا) میلیشیای پرشوری است که در بخش داش‌آموزی مجاهدین فعالیت می‌کرد. لیلا در مهرماه 1361 در هفدهمین بهار عمرش به جرم هواداری از مجاهدین به جوخه‌های تیرباران سپرده شد.

مجاهد شهید لیلا ارفعی


مهری حاجی‌نژاد که سالهای اسارتش را در زندانهای اوین، گوهردشت و قزل‌حصار گذرانده و در این سالها همسر و سه برادرش توسط دژخیمان آخوندها به‌شهادت رسیده‌اند، می‌نویسد:
«تجربه زندان در یک کلام چیزی نبود جز عبور لحظه به‌لحظه از یک تراژدی فوق متناقض. … ای‌کاش خمینی فقط آدمها را می‌کشت و به‌همین بسنده می‌کرد، ولی بازماندگانش هرگز به کشتن انسان اکتفا نکردند. آنها نه‌تنها 120هزار تن از بهترین فرزندان مردم ایران را کشتند، بلکه به نابود‌کردن یک نسل و طغیان علیه بشریت نیز کمر بسته بودند. آن‌هم به سفاکانه‌ترین شکل. با کشتن کودکان 13‌ـ 14ساله، زنان باردار و زنان 70ساله، با زجرکش‌کردن به شیوه‌های مختلف، شکنجه‌دادن تا مرگ، تجاوز به دختران باکره، کشیدن خون زندانی قبل از اعدام و…
رژیم ولایت‌فقیه با انواع ابزارهای شرعیش دست دژخیمانش را به‌طور مطلق باز گذاشته بود. قانون حاکم در زندان قانون وحش بود. اگر بازجو می‌نوشت 400ضربه شلاق، مجری می‌توانست، 400 را 600بکند و کسی هم مانعش نمی‌شد. و اگر هم می‌خواست که متهم اعدام شود، حتماً به خواستش می‌رسید.
وقتی زنی دستگیر می‌شود، با شکنجه‌گری وحشی یا به‌عبارت روشنتر با حیوانی درنده روبه‌رو می‌شود که نه‌فقط از مبارزه آن زن خشمگین است، بلکه از او به‌عنوان یک زن نیز عقده و تنفری مضاعف به‌دل دارد.
ولی شکنجه‌گر رژیم آخوندی با تمام قدرقدرتی که در لحظه صید شکار و به‌چنگ‌آوردن اسیر خود احساس می‌کند، در یکجا به‌تمام و کمال درهم‌ می‌شکند، آنجاکه شلاق و داغ و درفش، «واحد مسکونی»، «بند آسایشگاه»، «تاریکخانه» و «سگدانی» و صد و چند ده نوع شکنجه را بر زن زندانی که از نظر او ضعیفه‌یی بیش نیست، بی‌اثر می‌یابد.
در این جنگ نابرابرکه هیچ فریادرسی از بیرون وجود نداشت، چیزی اما با تمام عظمت و ابهت در حال رقم‌خوردن بود، وقتی روی تخت شکنجه و در صف اعدامهای جمعی، آن شیران و شیراوژنان می‌ایستادند و سینه سپر می‌کردند و ابهت پوشالی شکنجه و اعدام را در زیر پای ایمان و اقتدار و شهادت حماسی خود خرد و نابود می‌کردند، از مشاهدهٴ آنها غرور و افتخار سراسر وجودم را فرا می‌گرفت. این احساس به‌خصوص هنگام مشاهده خرد شدن دژخیمان حقیری که تنها حربه‌شان شکنجه و اعدام بود، با سرفرازی مضاعف همراه بود.
آنها که می‌رفتند، سبکبال بودند. مثل کبوترهای دربند که ناگهان از قفس رها شده باشند. سختی و درد برای ما بود که هر روز و هر شب باید قلب و روحمان را جراحی می‌کردیم و به‌شمارش تیرهای خلاص می‌نشستیم…
یکی از آنها زهرا بود آخرین حرفش به من این بود: «محکم باش! هر وقت دوباره به سازمان وصل شدی، سلامم را به مسعود برسان بگو من حتی اسمم را هم نگفتم».
صف آنها هم‌چون یک رود در حرکت بود، از لابه‌لای جمعیت می‌گذشت و به‌سر بند می‌رسید. فرح را درآغوش کشیدم، گفت فرصت کم است باید زودتر بروم! بسیار عجله داشت.

********

بخشهایی از کتاب «آخرین خندهٴ لیلا» :
کودکان در اسارت
… شرایط زندان، تأثیرات روحی و جسمی وخیمی روی این کودکان معصوم می‌گذاشت. آنها به‌جای بازی با همسن و سالهای خود و اسباب‌بازیهایشان، از صبح تا شب شاهد شکنجه‌ها و سر و صورتهای مجروح و خونین و پاهای آش و لاش والدین و نزدیکان خود بودند. شبها صدای تیربارانها را می‌شنیدند و در ترس و اضطراب دائم به‌سر می‌بردند. اواخر اردیبهشت61، یکی از این بچه‌ها را به سلول ما آوردند و برای نگهداری موقت تحویل سودابه، یکی از زندانیان دادند. اسم این بچه را مهدی گذاشته بودند، وقتی او را به بند آوردند، چهار، پنج‌ماهه به‌نظر می‌رسید. بسیار ضعیف و مریض بود. او را همراه با دو بچه دیگر از یکی از خانه‌های مجاهدین که مورد حمله قرار گرفته و کلیه افراد آن را به‌شهادت ر سانده بودند، به‌اسارت گرفته بودند. وقتی حمله پاسداران شروع شده بود، مادر مهدی، او را در پتو پیچیده و همراه دو بچهٴ دیگر در حمام خانه که مکان امن‌تری به‌نظر می‌رسید، گذاشته بود. مزدوران وقتی خانه را با سلاحهای مختلف درهم‌ کوبیده و وارد آن شده بودند، جز این سه بچه، هیچ‌کس را زنده نیافته بودند.
آن روز دم غروب بود که این بچه را به بند ما آوردند. همه دور او جمع شدیم، وقتی نگاهش می‌کردم غم سنگینی تمام وجودم را فرا می‌گرفت. مثل بچه گنجشک پرپر می‌زد و فقط گریه می‌کرد. لابد می‌فهمید که مادرش نیست. مادرش را که نمی‌شناختم. بعدها فهمیدم که علی فرزند دلبند مجاهد شهید فاطمه ابوالحسنی، دانشجوی24ساله بود که در روز 15اردیبهشت61 در درگیری با پاسداران به‌شهادت رسید.
روزانه چند ساعت را صرف رسیدگی و پرستاری او می‌کردم. بعداً گفتند اشتباه شده و اسم او علی است، یکبار هم یک یادداشت کوچک در جیب کیفی که همراهش بود پیدا کردیم که نوشته بود امیر و آخرش نفهمیدیم که اسم اصلی او مهدی بود، علی بود یا امیر؟!
علی کم‌کم بزرگ شد، جثه بسیار ریز و کوچکی داشت. در دو ـ سه سالگی به‌طور عجیبی همه 600نفر زندانیان بند را می‌شناخت. وقتی زندانی جدیدی وارد بند می‌شد او اولین کسی بودکه سر و صدا و خوشحالی می‌کرد. چون برایش یک تنوع بود. با خوشحالی فریاد می‌زد جدیدی؟ و بلافاصله سراغ آن خاله می‌رفت و سعی می‌کرد با او آشنا شود؛ با همان زبان شیرینش می‌پرسید اسمت چیه؟ … و بلافاصله به پای او خیره می‌شد.
هرگاه صدای بلندگو بلند می‌شد هراسان به جلوی بند می‌دوید و گوشش را تیز می‌کرد ببیند چه کسی را می‌خواهند ببرند وقتی اسمها را می‌شنید بی‌قرار به در هر اتاقی می‌دوید و سراغ خاله‌یی که برای بازجویی صدا زده بودند، می‌رفت و با نگرانی می‌گفت خاله بازجویی، بازجویی. و غروب حتماً دنبال می‌کرد که آیا همه برگشته‌اند؟
هرگاه هر خاله‌یی با پاهای ورم‌کرده در راهرو بند راه می‌رفت او هم کنار آن خاله راه می‌افتاد و با هرقدمی که خاله روی زمین می‌گذاشت علی می‌گفت اوخ، اوخ! و واقعاً انگار که درد می‌کشید. علی بسیار دوست‌داشتنی بود و جزیی از زندگی همه ما شده بود. هر کس سعی می‌کرد برای او کاری بکند.
شهین خانم همیشه خاک‌قندها را برای علی جدا می‌کرد. آذر از پارچه چادری که داشت برایش لباس قشنگی دوخت. من هم هر روز چند ساعت با او در راهرو باریک و دراز قدم می‌زدم. …
کمی که بزرگ شده بود دیگر نمی‌توانستیم او را در بند نگهداریم. هرگاه گوشه در بند باز می‌شد تا سر برمی‌گرداندیم مثل فشنگ از بند در رفته و به در بند216 رسیده بود. دلش می‌خواست از این چاردیواری فرار کند و از شر این دیوارها خلاص شود، …

یک روز لاجوردی نمی‌دانم برای چه کاری. به‌جلو بند آمده بود که علی جلو رفته و با همان شیطنت کودکانه‌اش به او گفت خاله چرا قیافه‌ات این‌طوری است؟ من می‌ترسم. لاجوردی که وحشی شده بود داد می‌زد بچه منافق! کدام زن منافقی به تو یاد داده که به من خاله بگویی؟ و بعد عربده‌ می‌زد…
… یکی از روزهای بهار 64 او را از سودابه گرفتند و بردند. بعدها در گوهردشت از طریق فریبا که در بند246 زندانی بود، شنیدم که علی را به‌ یک خانواده داده‌اند که بزرگش کنند. به مادربزرگ علی گفته‌ بودند شما صلاحیت بزرگ کردن او را ندارید و او را منافق بار می‌آورید.
از آن‌سال تا همین چند ماه قبل، به‌رغم گذشت نزدیک به 20سال، همواره علی در خاطراتم زنده بود و با خود فکر می‌کردم بالاخره او چه شد؟ به‌تازگی به‌طور اتفاقی فهمیدم او به ارتش آزادیبخش پیوسته و اکنون از رزمندگان این ارتش است. صابر همان علی یا مهدی است. این خبر یکی از خوشحال‌کننده‌ترین خبرهایی بود که در زندگیم شنیده‌ام.

تاریکخانه و سگدانی
تا کنون ندیده‌ام کسی از «تاریکخانه» یا «سگدانی» گوهردشت حرفی نقل کرده باشد، شاید هم هیچ‌کس زنده نمانده تا بگوید در آنجا چه خبر بود و بر زندانیان چه گذشته است؟ اما من از طریق یک شاهد زنده یعنی برادرم علی، البته قبل از شهادتش و آنچه که مادرم در ملاقاتش با او شنیده و دیده بود، توانستم تصویری ناقص از تاریکخانه گوهردشت به‌دست بیاورم. برادرم علی 9ماه در تاریکخانه بود، ولی هیچ‌وقت امکان این پیدا نشد که در این‌باره به‌طور مستقیم از او بپرسم.
اوایل زمستان62 مادرم پریشان‌خاطر به ملاقات من که در اوین بودم آمد و خبر نگران‌کننده‌یی برایم آورد. «آنا» گفت این بار وقتی مطابق معمول برای ملاقات علی که در قزل‌حصار زندانی بود و حکم هم گرفته بود، رفتم زندانبانان گفتند اصلاً چنین کسی در این‌جا نیست و هیچ خبری هم از او نداریم.
از آن لحظه به بعد آنا و همه ما وارد ماجرای تازه‌یی شدیم. سرگردانی و اضطراب بیش از 9ماه به‌درازا کشید. مادرم به هرجا که متصور بود سر زد، تا بلکه ردی از علی به‌دست بیاورد ولی گویا چنین کسی اصلاً هیچ‌وقت وجود نداشته است. تا این‌که بالاخره آنا‌ در مشورت با مادران دیگر و بر اساس تجارب زیادی که طی این مدت کسب کرده بودند روی زندان گوهردشت متمرکزشدند و احتمال دادند که علی و سایر نفراتی که مثل او یکباره مفقود شده‌اند، در زندان گوهردشت باشند. از این پس آنها همه روزه صبح تا ظهر جلو زندان گوهردشت می‌نشستند تا بلکه جواب بگیرند. سرانجام یکروز طلسم‌ شکسته شد و زندانبانان با دریافت پول و رشوه به‌حرف آمدند. آنها به مادرم گفتند هفته بعد بیا تا به تو ملاقات بدهیم.
آنا‌ گفت: هفته بعدکه رفتم و پشت شیشه ملاقات قرار گرفتم، علی را در حالی‌که به‌سختی راه می‌رفت، آوردند. از او فقط پوست و استخوانی باقی مانده بود. علی از فرط ضعف حتی نمی‌توانست حرف بزند. موهای سرش مانند درویشها بلند شده بود و روی شانه‌اش ریخته بود، ریشش هم آن‌قدر بلند شده بود که مانند آدمهای مجنون تا نیم‌متر می‌رسید. او به‌سختی حرف می‌زد و اصلاً حالت عادی نداشت و بیشتر سعی می‌کرد بفهمد که الآن کجاست چون حتی نمی‌دانست در کجاست؟!
او احساس زمان و مکان را از دست داده بود. علی گفته بود 9ماه در خانه‌های امن مختلف که حدس می‌زد در کرج و اطراف آن بوده باشد، بازجویی و شکنجه شده است. تمام این مدت همواره تنها بوده و از حمام و حداقل امکانات زیستی نیز برخوردار نبوده است. آن‌قدر در تاریکی و تنهایی مانده بود که حتی حرف زدن را فراموش کرده بود. آن روز هم که به‌ملاقات آمده بود، به او گفته بودند آماده اعدام بشود و او فکر نمی‌کردکه او را برای ملاقات می‌آورند. علی در آن شرایط، دچار سردردهای وحشتناک و پادردهایی شده بود که تا موقع اعدام در قتل‌عام سال67 همواره از آن رنج می‌برد. علی از سال62 تا اواخر سال63 را در انفرادیهای مختلف گوهردشت گذرانده بود و مدت 9ماه را در تاریکخانه گوهردشت در انفرادی به‌سر برده بود. اواخر سال63 به بند عمومی اما دربسته گوهردشت منتقل شد و تا روز 10مهر67 که در جریان قتل‌عام زندانیان حلق‌آویز شد در آنجا بود. علی از طریق مادرم فهمیده بود که او را به گوهردشت آورده‌اند. او بر اثر تاریکی دچار ضعف جدی بینایی شده بود. او در حالی زیر شکنجه و فشار رفته بود که 10سال حکم زندان گرفته و در حال گذراندن محکومیت خود بود. آنچه در آن 9ماه بر او گذشته بود را هیچ‌کس نفهمید، فقط می‌توانستیم از چهره یک جوان 24ساله که حالا به یک مرد40ساله بیشتر شبیه بود، بفهمیم که 9ماه «تاریکخانه» به‌اندازه بیش از 10سال بر او گذشته است.

مجاهدان شهيد، احد حاجی نژاد، علی حاجی نژاد و صمد حاجی نژاد

علی در این ملاقات برای مادرم فقط یک بیت شعر خوانده بود:
مژده‌ای دل که مسیحا نفسی می‌آید
که ز انفاس خوشش بوی کسی می‌آید
او در این مدت هیچ‌وقت تنها امیدش را که همانا سازمان مجاهدین خلق بود از دست نداده بود و با این سرمایه توانسته بود از پس این همه شقاوت و شکنجه برآید.
یکبار دیگر او در آخرین ملاقاتی که در اردیبهشت67، پس از عملیات آفتاب و قبل از چلچراغ با «آنا» داشت، همان شعر را برای او خوانده و گفته بود: مادر توفان (یعنی ارتش آزادی‌بخش) در راه است. از آن پس دیگر، مادرم نتوانست با علی ملاقات کند.
روز 10آذر لباسهای علی را همراه با همان طنابی که به‌گردنش انداخته و او را حلق‌آویز کرده بودند، به مادرم تحویل دادند. آنا تعریف کرد: روز 10آذر وقتی به گوهردشت رسیدم، اسمم را خواندند و گفتند بیا! وقتی وارد اتاق شدم سه جلاد پشت میز نشسته بودند که هر سه معلوم بود آن‌قدر جنایت کرده‌اند که قیافه‌شان عین درنده‌ها بود. یکی از آنها با خونسردی تمام گفت تو چه نسبتی با علی حاجی‌نژاد داری؟ گفتم من مادر او هستم، جلاد گفت کار علی را تمام کردیم، او دشمن جمهوری اسلامی بود ما هم تمام کردیم. مادرم به آنها گفته بود: خدا را شکر که پسرم از دست جلادان و ظالمانی مثل شما خلاص شد. مادرم دستش را به آسمان بلند کرده و گفته بود خدایا شکرت! آن جلاد پرسیده بود آیا پسر دیگری هم داری؟
مادرم می‌گفت: برای این‌که آنها راخوشحال نکنم، نگفتم که پسرانم را شما کشته‌اید گفتم نه همین یکی بود که شما کشتید ولی افسوس، ایکاش چند پسر دیگر هم داشتم که در راه امام حسین می‌دادم.

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات