728 x 90

ادبیات و فرهنگ,

می خواهم زنده بمانم!

-

نویسنده آمد پنجره را ببندد، کلمه‌ای از قلمش به پرواز درآمد که: نه! نه! مرا نکش!

نویسنده با تعجب نگاهش کرد: ـ کسی قصد کشتن شما را نداشت! من فقط خواستم پنجره را ببندم!

قلم گفت: نه تنها کلمه را، بلکه من را هم می‌خواستی بکشی!

نویسنده با حیرت گفت: چه ارتباطی هست بین شما با پنجره؟

کاغذ گفت: به!؟ عجب سوالی می‌فرمایید؟ هوایی که من نفس می‌کشم از پنجره است!.

نویسنده گفت: عجب! همه با هم دست به یکی کرده‌اند که من این پنجره را نبندم!

پنجره گفت: خیلی کار خوبی می‌کنند. چون راستش را بخواهی، داشتی خودت را هم می‌کشتی!

نویسنده گفت: اوهو!... ... من قصد خودکشی نداشتم! چطور چنین ادعایی می‌کنید؟

کلمه گفت: وقتی پنجره را بستی، نگاهت برمی‌گردد به کارهای خودت!

قلم گفت: آنوقت گوش‌ات هم به کلمات جدید بسته می‌شود
کاغذ گفت: آنوقت به جای کارهای دیگران مشغول می‌شوی به خواندن و مرور کارهای خودت.

پنجره گفت: و این یعنی بی‌نیازی به تنفس. و به دنبالش، اتاقت بوی کهنگی می‌گیرد، و بعد، آرام آرام ارتباطت با طبیعت و دنیای پیرامون قطع می‌شود. و این یعنی مرگ یک...

نویسنده پرید و پنجره را باز کرد و گفت: نه نه! اصلاً نمی‌خواهم پنجره را ببندم. می‌خواهم زنده بمانم... ... ...

گزیده ها

تازه‌ترین اخبار و مقالات